سفیدا یاسیاها
ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۱ 


یه خبرنگاری با یه چوپان مصاحبه میکنه~

خبرنگارمیپرسه : گوسفندات چی میخورن؟
چوپان میگه سفیدا یا سیاها؟
خ میگه: سیاها
چ میگه: علف
خ میگه:وسفیدا
چ میگه: اونا هم علف
خ میپرسه : شب اونا رو کجا نگه میداری؟
چ میگه:سفیدا یا سیاها
خ میگه:سفیدا
چ میگه: تو یه خونه ی بزرگ
خ میگه: وسیاها
چ میگه : اونا رو هم توهمون خونه ی بزرگ
خ میپرسه:وقتی بخوای تمیزشون کنی چطوری اینکارومیکنی؟
چ میگه: سفیدا یاسیاها
خ میگه: سیاها :-o
چ میگه : باآب اونا رو میشورم
خ میگه:وسفیدا؟
چ میگه: اونارو هم باآب میشورم
خبرنگاره عصبانی میشه به چوپانه میگه :توچرا اینقد نژادپرستی میکنی هی میگی سفید یاسیاه:@
چوپانه میگه:آخه سفیدا مال منن
خبرنگارمیگه :وسیاها ؟
چوپانه میگه :اوناهم مال منن....


کلمات کلیدی:
 
یه سوال علمی شرعی اجتماعی!!!
ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۱ 


دوستای عزیز یه سوال علمی شرعی اجتماعی برام پیش اومده امروز با دوست دخترم بیرون بودم،تا رسیدم خونه دست کردم تو جیبم دیدم گوشیم نیست!
! زنگ زدم کسی جواب نداد 
مسیری رو که پیاده اومده بودم برگشتم، نبود منم جوگیر!!! گفتم 
!!!خدایا اگه پیدا بشه یه گوسفند میکشم 
خلاصه با حال و روز داغون برگشتم خونه، زنگ زدم به دوست دخترم گفتم: ... عزیزم من گوشیم گم شده، اگه زنگ زدی یا اس.ام.اس دادی جواب ندادم نگران نشو 
گفت نه عزیزم من نگران نشدم 
چون گوشیتو توی ماشین من جا گذاشتی. ولی نیوشا جون و مهسا جون و عسل جون تا حالا کلی اس.ام.اس دادن و یک بند هم دارن زنگ میزنن!فکر کنم اونا خیلی نگرانت شدن. 
گوشیتو میندازم تو سطل آشغالِ کنارِ درِ ورودیِ همون پارکِ خراب شده ای که با توی عوضی توش آشنا شدم. دیگه هم به من زنگ نزن 
...! باااای هانــــــی 
حالا یه سوال: من الان باید گوسفند بکشم یا نباید بکشم؟؟؟


کلمات کلیدی:
 
کاتولیک، پروتستان، مسلمان و یهودی!!!!
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٥ 

 یک کاتولیک، پروتستان، مسلمان و یهودی در حین صرف شام با هم صحبت میکردند.

         

کاتولیک : من یک موقعیت عالی دارم .... می خواهم سیتی بانک را بخرم

پروتستان : من خیلی ثروتمندم و میخواهم جنرال موتورز را بخرم 

مسلمان : من یک شاهزاده ثروتمند افسانه ای ام.... میخواهم مایکروسافت را بخرم

سپس آنها منتظر شدند تا یهودی صحبت کنه

یهودی قهوه خود را هم زد، خیلی با حوصله قاشق را روی میز گذاشت، یک جرعه از قهوه اش خورد، یک نگاهی به آنها انداخت و با آرامی گفت : نمیفروشم!!!!

 


کلمات کلیدی:
 
"یک داستان غم انگیز از یک دانشجوی مهندسی"
ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٤ 
 


"یک داستان غم انگیز از یک دانشجوی مهندسی"

 

 

 

یک دانشجوی مهندسی عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بوده..

 

بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد..
اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد. بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه..
... ... ... ...
روزها ازپی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسر داستان ما یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت " من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت
"اگر منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن.

ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد..
چهار سال آزگار کذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما پسر دیگه طرف دختره نرفت.!!

نتیجه اخلاقی این ماجرا. .
.
.
.
.
.
.

پسرهای مهندسی هیچوقت لای کتاب ها و جزوه هاشون رو باز نمیکنند!!

 

 

 

 



کلمات کلیدی:
 
ایدز آلزایمر ...
ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۱ 


تلفن زنگ زد و خانوم گوشی را برداشت ، صدای زنی از آن سوی خط آمد :
- سلام خانوم
- سلام
-من از آزمایشگاه تماس می گیرم
- بفرمایید ، امرتون؟
-می خواستم بگم متاسفانه آزمایش های همسرتون با یکی دیگه قاطی شده و ما الان دو تا جواب آزمایش متفاوت داریم
-اوا ! یعنی چی خانوم؟ این چه وضعشه؟
- متاسفم! ولی کاریه که شده
-حالا جواب آزمایشا چی هست؟
-یکیشون آلزایمر داره و یکی دیگشون ایدز
- وای ! حالا من باید چیکار کنم؟
- نگران نباشین ، من واسه همین تماس گرفتم ، میخواستم بگم همسرتون رو از خونه بندازین بیرون ، اگه تونست برگرده باهاش سکس نکنین!


کلمات کلیدی:
 
ای کسانی که ایمان آورده اید...
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٩ 

 

یا ایها الذین آمنوا...
 
ای کسانی که ایمان آورده اید! سر جدتون ، جان مادرتون کاری به کار کسانی که ایمان نیاورده اند نداشته باشید
 
ای کسانی که ایمان آورده‌اید، از هر کجا آورده‌اید برید بذارید سر جاش
 
ای کسانی که ایمان آورده اید “ایمان آورده شده پس داده نمی شود
 
ای کسانی که ایمان آورده اید، چرا زحمت کشیدین؟ ما که راضی نبودیم
 
ای کسانی که ایمان آورده اید. زود بیاین ببرید این مزخرفاتی که آوردین تا نریختم توی کوچه
 
ای کسانی که ایمان آورده‌اید...ما سفارش نداده بودیم٬ زنگ پایینو بزنین
 
ای کسانی که ایمان آورده اید. شما مقابل دوربین مخفی هستید
 
ای کسانی که ایمان آوردید از چی ما خوشتان آمد که ایمان آوردید ؟ بگویید شاید روی آن آیتم ها مانور دادیم این کسانی که ایمان نیاورده اند را هم جذب حداکثری کردیم تا ایمان بیاورند
 
ای کسانی که ایمان آوردید..این چی چی بود آوردید؟؟ گندشو در آوردید
 
ای کسانی که ایمان آورده اید..چرا زحمت کشیدید..سال دیگه بیشتر بیارید
 
ای کسانی که ایمان آورده اید!چرا ویلا نیاورده اید... کنار دریا نیاورده اید؟
 
ای کسانی که ایمان آورده اید. خودتان را جدی نگیرید. *به بادی بندید
 
ای کسانی که ایمان آورده اید؛ دم ِ همه تون گرم، ما خودمون عمرن به خودمون ایمان میاوردیم.
 
ای کسانی که ایمان آورده اید، آیا آنان که با تیغ، ریش می زنند، با آنان که با ریش، تیغ می زنند برابرند؟؟؟
 
ای کسانی که ایمان آورده اید...آیا ایمانتان با دیدن تار مویی می لرزد؟ 
 
ای کسانی که ایمان آورده اید..ببرید بذارید سر جاش..صاحابش داره میاد
 
ای کسانی که ایمان آوردید، زیادتر می آوردید به ما هم می رسید
 
ای کسانی که ایمان آوردید، "دین" ناموس شماست. آن را در معرض دید عموم قرار ندهید و عرضه نکنید و از کسی نخواهید در آن شریک تان شود
 
ای کسانی که ایمان آورده اید ، گاهی باز گردید و به آنچه ایمان آوردید نگاهی دوباره بیندازید
 
ای کسانی که ایمان آورده اید، میشه بیشتر توضیح بدید؟
 
ای کسانی که ایمان آورده‌اید، بهتر است زندگی کنید
 
ای کسانی که ایمان آورده اید نمی خواهید بیندیشید به چه ایمان آورده اید؟

کلمات کلیدی:
 
Dr. Dave's conscience
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٩ 

Doctor Dave had sex with one of his patients and felt guilty all day long. No matter how much he tried to forget about it, he just couldn't. The guilt and sense of betrayal were overwhelming
But every once in a while he'd hear an internal, reassuring voice in his head that said, 'Dave, don't worry about it. You aren't the first medical practitioner to have sex with one of their patients and you won't be the last. And you're single. Just let it go, Dave.'
 
But, invariably another voice in his head would bring him back to reality, whispering:
 
 
Dave.................You’re a veterinarian, you sick bastard.
 


کلمات کلیدی:
 
سوره فیس بوک
ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٥ 

١) و قسم به مدیا. آن زمانی که شِیر میشود (٢) و قسم به نوتوفیکیش آن زمان که تعدادش از 10 بالاتر می رود(٣) و قسم به اسمت. آن زمان که تگ می شود(۴) و قسم به دوستت. آن زمان که با او 120 دوست مشترک داری (۵) و قسم به پیج ها. و آن کس که آن را لایک کرد (۶) که هوس ادمین شدن آن پیج را مابه جانش انداختیم (٧) باشد که تعقل کنید (٨) همانا ما "مارک"1 را مبعوث کردیم تا فیس بوک را راه اندازی کند (٩) تا شما را به هم نزدیکتر کند (10)و به جان هم بیندازد (11)

و ما فیس بوک را مکانی برای کسب اخبار شما قرار دادیم (12) باشد که رستگار شوید (13) ای فضولان. در پروفایل مردم نچرخید و فضولی نکنید (14) که در این کار خسرانی بزرگ و عذابی عظیم است (15) و برای قوم معتادان فیس بوک، فیلتر را مبعوث کردیم (16) تا میزان اعتیاد شما به آن را بسنجد (17) و شما خیلی معتادید (18) در فیلتر شکن های اولترا و فری گیت نشانه هایی از ماست برای کسانی که تفکر میکنند وخداوند دانای دانایان است (19) و اگر فیس بوک بیچاره تان کرده است از آن بیرون بیایید (20) اگر صادق هستید (21) و بترسید از روزی که موس و کیبورد و صفحه مانیتور و پیج دوستانتان علیه شما شهادت دهند (22) که ما فیس بوک را مکانی برای شناخته شدن شما قرار دادیم (23) باشد که آبرویتان برود (24)

 

برگرفت از:

http://yeknafahm.persianblog.ir/post/89/


کلمات کلیدی:
 
نصیحت اوس اصغر به دخترش
ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۸ 

نصیحت اوس اصغر به دخترش

 

اوس اصغر به دخترش شبنم،

گفت، بنشین که صحبتی دارم ،

 

شاکی ام ، دلخورم ، پکر شده ام،

چون که امروز با خبر شده ام،

که تو در کوچه ای همین اطراف،

با جوانی جُلنبر و علاف،

سخت سرگرم گفت و گو بودی ،

چه شنیدی از او ؟ چه فرمودی؟

رفته بالا فشارم ای گاگول،

سکته کرده ام مطابق معمول،

ای پدر سوخته ، بدم الان ،

پدرت را درآورد مامان،

میروی "داف" میشوی حالا؟

فکر کردی که من هویجم ، ها؟

بزنم توی پوز تو همچین،

که بیاید فکت به کُل پایین؟

دخترم جامعه خطرناک است،

بچه ای تو ، مخت هنوز آک است،

آن پدر سوخته چه می نالید؟

بر سرت داشت شیره می مالید؟

بست لابد برای تو خالی،

وای از این عشقهای پوشالی!

 

شبنم آنگاه بعد از این صحبت ،

گفت بابا خیالتان راحت ،

من فقط فحش بار او کردم ،

ناسزاها نثار او کردم،

پیش اهل محل به او گفتم :

به تو هم می شود که گفت آدم؟

بچه در راهه ، پس کجاهایی؟

خواستگاری چرا نمی آیی؟

تا که اوس اصغر این سخن بشنید،

کُل فکش به سمت چپ پیچید،

کله اش روی شانه اش ول شد،

سکته اش مثل این که کامل شد


کلمات کلیدی:
 
رفقای قدیم
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٤ 

بعد از ناصر و یحیی و رضا، سروش هم پر کشید از این جمع عذب!

عروسی‌ ناصر و سولماز عزیز، یحیی و لیدای دوست داشتنی از بهترین و شادترین لحظات زندگی‌ من بود. وقتی‌ خبر عروسی‌ رضا رو شنیدم،دلم خیلی‌ سوخت که اونجا نیستم، حالا هم که قرعه فعال به نام سوشی زدند. این بار دوم هست که این حس رو دارم و تحمل کردنش بدون ابراز احساسات دیگه برام غیر قابل تحمل هست الخصوص که سروش آخرین نفر هم هم هست! نتیجه اینکه منی‌ که اصلا بوئی از شعرو شعری نبرد‌م به سرایشی اونم از نوع غزل بیفتم برای شما جگران همیشه جیگر!!!

سروش و رضا عزیز، برا جفتتون بهترینها آرزو می‌کنم و امیدوارم همیشه کنار خانوماتون رفقای قدیمی‌ یحیی، لیدا، سولماز و ناصر شاد‌و خندان باشید.

ای غزل تصادفی، درب‌و داغون و بی‌ درو پیکریست تحفه من :د


شنیدستم که عاشق گشتی.... کمر بر قتل خویش بستی

بریده دست از جان و از دل‌.........خرامان در پی‌ لیلی دویدی

که عشق آسان نمود اول...... پیاپی از حسودان شنیدی

ولی‌, افتاد مشکلها را همه بی‌ ولی‌ کردی..... چشمو گوش حسودن کلهم را کر و کور کردی

در این وادی چه سختیها کشیدی.... تو فرهاد را رو سپید کردی

خجل گشت خسرو از میزان عشقت.... تو مجنون را از جنونش شرمسار کردی

در این سیر و سلوک عارفانه ... حقیقت را عیان در یار دیدی

چون بگذشتی ز من بر ما رسیدی ..... دو تن‌ یک تن‌ شد و افسانه گشتی

رسد از بهر این یک تن‌ مرکب... هر آنچه خوبو ‌ست در این نیکوی گیتی‌

دعایم آنکه باشید هردو یک تن‌ و شاد... به پای یکدگر تا هست هستی‌

آرزویم باشد شادی و سرمستی تان... در این عالم همیشه هرکجا و وقت و زمانی‌

خدایا هورمزدا پروردگارا... تو باش حافظ بر این عشق آسمانی


کلمات کلیدی:
 
زن مثل ویروسه ، اگه وارد زندگیت بشه...
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۳٠ 

زن مثل ویروسه ، اگه وارد زندگیت بشه...

جیبها تو…..……… Search ….. می‌کنه

پولاتو ……..……… Delete ……می‌کنه

خانوادتو…..…………. Edit…...می‌کنه

ارتباط با دوستاتو……..… Cut ….می‌کنه

موبایل‌تو………..……Scan ……می‌کنه

خوشی‌هاتو…..……. Cancel .…..می‌کنه

آخرش هم ، مخت رو… Hang .…..می‌کنه!!!!!
خودتو توسط خودت...Format.....می‌کنه!!!!!


کلمات کلیدی:
 
شهر نو و مشکلات کشور !
ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٤ 

- یک روز از طرف تلویزیون با یم نفر  مصاحبه کردند: به نظر شما برای حل مشکل اشتغال جوانان چه باید کرد؟

ـ باید شهر نو را بازگشایی کرد.

ـ شهر نو چه ربطی به اشتغال دارد؟

ـ  تعداد جوانان بیکار ما، دقیقا به تعداد تقاضایی هست که در عرصۀ خدمات جنسی داریم. بالاخره اگر فرهنگ شهر نو ترویج شود، یکی کاندوم فروش می‌شود، یکی خدمات عرضه می‌کند، یکی در کار توزیع می‌رود، یکی در کار تبلیغات وارد می‌شود…، حجم زیادی اشتغال ایجاد می‌شود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

- فردای همان روز، موضوع برنامه، افزایش کیفیت تحصیل در دانشگاهها بود. بار دیگر با همان آقا مصاحبه کردند: به نظر شما برای افزایش سطح علمی دانشگاهها و اشتغال دانشجویان به تحقیق، چه باید کرد؟

ـ باید شهر نو را بازگشایی کرد.

ـ شهر نو چه ربطی به سطح علمی دانشگاهها دارد؟

 

ـ الآن که شهر نو تعطیل است، هر کس می‌خواهد با جنس مخالف رابطه داشته باشد، صرفا می‌تواند این ارتباط را در کلاسهای دانشگاه برقرار کند. نتیجه این می‌شود که دانشگاهها مملو از افرادی است که برای کاری غیر از علم آمده‌اند. اگر شهر نو باز شود، فقط کسانی دانشگاه می‌روند که واقعا به علم علاقه‌مندند. آن وقت مشکل از اساس حل است و جو دانشگاهها کاملا علمی می‌شود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

- پس فردا، موضوع برنامه، مشکل ترافیک تهران بود. باز نظر همان یارو را تصادفا خواستند:

ـ باید شهر نو را بازگشایی کرد.

ـ شهر نو چه ربطی به ترافیک دارد؟

ـ الآن که شهر نو تعطیل است، خواهران محترم … مجبورند جاهای مختلفی در سرتاسر شهر توقف کنند. وقتی برادران به آنها مراجعه می‌کنند و ترمز می‌زنند، بالاخره سریع که نمی‌شود سوار شوند. تا بیایند چانه بزنند و سر قیمت و مکان و نوع خدمات به توافق برسند، یک عالمه راه بندان می‌شود. اگر جایی مثل شهر نو باز شد که اینها همه را از معابر شهری به آنجا منتقل کنند، مشکل ترافیک تهران کامل حل خواهد شد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

- هفتۀ بعد، موضوع خروج ارز از کشور بود. باز همان آقا به تلفن برنامه زنگ زد:

ـ باید شهر نو را بازگشایی کرد.

ـ شهر نو چه ربطی به خروج ارز دارد؟

ـ این همه جوانها مجبورند برای رفع نیاز خود به اوکراین و آنتالیا و عشق آباد و هر قبرستانی سفر کنند. اگر شهر نو فعال شود، این همه سرمایۀ ملی در خود کشور مصرف خواهد شد و ارز هدر نخواهد رفت.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

- هفتۀ بعد، موضوع: رواج توریسم و ورود ارز به کشور. باز همان آقا:

ـ باید شهر نو را بازگشایی کرد.

ـ شهر نو چه ربطی به رواج توریسم دارد؟

ـ برای این توریستها ایران نمی‌آیند که امکان عشق و حال ندارند. اگر شهر نو فعال شود، صنعت توریسم هم رونقی صد چندان پیدا خواهد کرد و یک عالمه ارز وارد کشور می‌شود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

- هفتۀ بعد، موضوع: شاد نبودن جوانها، و نبود امید به آینده، خشونتهای خیابانی، و تظاهرات جوانان علیه دولت. باز، همان آقا:

ـ باید شهر نو را بازگشایی کرد.

ـ شهر نو چه ربطی به شادی جوانها و خشونت و تظاهراتشان دارد؟

ـ وقتی جوانها این همه وقت از دوران بلوغ در سن 12ـ13 سالگی تا حدود سی و چند سالگی که ازدواج می‌کنند میل جنسیشان ارضا نشود، عقده‌ای می‌شوند و دایم غر می‌زنند و اصلا هم شاد نیستند. اگر وقت کنند با هم دعوا می‌کنند. اگر وقت نکنند سر اندک چیزی به خیابان می‌ریزند و با سیاستمدارها دور برمی‌دارند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

- هفتۀ بعد، موضوع: مدیریت و فساد اداری. باز همان آقا: باید شهر نو را احیا کرد.

ـ آخر چرا؟ این یکی دیگر خداوکیلی ربطی ندارد!

ـ اختیار دارید! وقتی شهر نو تعطیل شد، اون همه … و …و حرام زاده بیکار شدند… خیلی از اونها بعدها به عنوان مدیراز همان روشها که بلد بودند، برای کسب درآمد استفاده کردند و می کنند. شهر نو را باز کنید، انشاء الله همه برمی گردند سر کار اصلی شون، آن وقت ببینید چطور مشکل مدیریت و فساد اداری مملکت حل می‌شود!

 

برگرفته از:

یادداشت های نجات بهرامی

http://nejatbahrami.wordpress.com/


کلمات کلیدی:
 
تعبیر خواب احمدی نژاد
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٤ 

احمدی نژاد :در خواب بدیدم 8کلاغ 8 کاسه آش آلو برایم اوردند ومن خوردم تعبیر آن چیست یوزا سیف بگفتا:8سال چنان در مملکت برینی که مردم تا 80سال بعد از تو هسته آلو جمع کنند


کلمات کلیدی:
 
مدیریت بحران
ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٥ 

روزی دو نفر در جنگل قدم می زدند.
ناگهان شیری در مقابل آنها ظاهر شد..
یکی از آنها سریع کفش ورزشی اش را از کوله پشتی بیرون آورد و پوشید.
دیگری گفت بی جهت آماده نشو هیچ انسانی نمی تواند از شیر سریعتر بدود.
مرد اول به دومی گفت : قرار نیست از شیر سریعتر بدوم. کافیست از تو سریعتر بدوم...

و اینگونه شد که شاخه ای از مدیریت بنام مدیریت بحران شکل گرفت !

 


کلمات کلیدی:
 
3 سیب
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٦ 

 



شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن :

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت


بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت


و از اونا جالب تر واسه من جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر داده
که خیلی جالبه ( این مطلب رو اتفاقی توی وبلاگ همین آقا خوندم ) بخونید :


دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

 


کلمات کلیدی:
 
یک مسیحی‌، یک بودایی، و یک مسلمان
ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٥ 

یک روز یک مسیحی‌، یک بودایی، و یک مسلمان تصمیم میگیرند تا ببینند کدوم توی کارش بهتره... به همین منظور، تصمیم میگیرند که هر کدوم به یک جنگل برند، یک "خرس" پیدا کنند و سعی‌ کنند اون "خرس" رو به دین خودشون دعوت کنند . بعد از مدتی‌، دور هم جمع میشند و از تجربه شون صحبت میکند... اول از همه مسیحی شروع به صحبت کرد :"وقتی‌ خرس رو دیدم، براش چند آیه از کتاب مقدس (درباره قدرت صلح، کمک و مهربانی به دیگران) خوندم و بهش آب مقدس پاشیدم. خرس اونقدر شیفته و مبهوت شد که قراره هفتهٔ دیگه اولین مراسم تشریف ش برگزار بشه".
بودایی گفت: "من خرسی رو کنار یک جوی آب توی جنگل دیدم..براش مقداری از کلمات آسمانی بودای بزرگ موعظه کردم. براش از قدرت ریاضت، تمرکز و قانون کارما) قانون عمل و عکس‌العمل رفتار آدمی‌) صحبت کردم. خرس آنقدر علاقه مند شده بود که به من اجازه داد غسل تعمید بدهمش و براش یک اسم مذهبی‌-بودایی انتخاب کنم".
پس از آن، هر دو به مسلمان نگاه کردند که روی تخت (و در حالی‌ که از سر تا پا بدنش توی گچ بود) دراز کشیده بود. او گفت :"هههممم...الان که به گذشته و اون روز فکر می‌کنم، میبینم که شاید نباید کارم رو با "ختنه کردن" شروع می‌کردم


کلمات کلیدی:
 
جنتی
ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٧ 

میگن جنتی یه تورات امضا شده از حضرت موسی داره

جنتی خطاب به دانشمندان: انفجار بیگ بنگ برای شماها یه فرضیه است ولی برای من یه خاطره است

قانون پایستاری جنتی : جنتی نه به دنیا میاد و نه از بین میره فقط از نماز جمعه ای به نماز جمعه ی دیگه منتقل می شه

 

چون خدا آدم و حوا را آفرید آن دو را به بهشت فرستاد. آدم و حوا کمی در بهشت چرخیدند و همی از پی یافتن گندم و سیب برآمدند که پیرمردی سپید موی و سپید ریش و چروکیده بر آنان پدیدار گشت که در زیر سایه‌ای چرت میزد.آدم هراسان نزد پروردگار دوید و گفت: مگر نه اینکه من نخستین انسانی هستم که آفریدی؟پس این موجود کهنسال کیست؟ خداوند ...لبخندی زد و گفت: آه او آیت الله جنتی ست من هم که آمدم او اینجا بود، از این رو نام اینجا را جنت نهادم

 

جنتی در آینده پس از نابودی کل جهان: "ای بابا، حالا کجا باید برم"

 

اگه فردا روزی دیدین خدا از عرش ملکوت اومده پایین، بدونین جنّتی مرده رفته

اون بالا خدا رو رد صلاحیت کرده انداخته پایین.

 

خبر فوری خبر فوری

بعد از گشودن محفظه کتیبه کوروش ، نام و امضای جنتی به عنوان شاهد نگارش کتیبه در پایین آن مشاهده شد .

 

محققان توانستند با استفاده از یک سوپرکامپیوتر قوی سن جنتی را تا سیصد رقم محاسبه کنند. محاسبات فعلا به دلیل داغ شدن بیش از حد کامپیوتر متوقف شده است. این پروژه به سفارش مسئولین رکوردهای گینس شروع شده بود. مدیر پروژه که دچار افسردگی شدید شده اعلام کرده است که محاسبات متوقف خواهد شد و در آینده با پیشرفت تکنولوژی ادامه می ...یابد. این سوپرکامپیوتر قبلا عدد پی را تا تهش محاسبه کرده بود.

جنتی تنها کسیه که تونسته کل دنیا رو با پای پیاده بگرده! البته اون موقع هنوز قاره ها به هم وصل بودن

خاطرات ناگفته جنتی: جنتی راز انقراض دایناسور ها را برای خبرگزاری فارس بازگو می کند

 

به مناسبت خبر سلامتی حضرت آیت الله جنتی امشب فیلم سینمایی " بازگشت گودزیلا " و فردا شب " گودزیلا علیه عزراییل " از حاج عزت تی وی پخش خواهد شد

 

 

من احمد جنتی هستم، آدم و حوا یه سیب خوردن اگه خدا بفهمه دهنمون سرویسه, آی لاو یو پی ام سی

 

 

دو چیز مرگ ندارد 1- کفش ملی 2- آیت الله جنتی

 

 

شما یادتون نمیاد ! منم یادم نمیاد ولی یه روزی جنتی خلق شده

 

 

بچه که بودم فکر میکردم جنتی آخرای زندگیشه ....... بچه ست دیگه ! خره ....

 

 

عزرائیل دز تازه ترین اظهارات خود گفته که من مسئول گرفتن جان انسان ها هستم، نه دایناسورها!؟!!؟

 

 

و جنتی برهان خداوند است بر روی زمین تا ثابت شود نه عمر نوح دروغ بوده است و نه عمر امام زمان

 

 

احمد جنتی هستم، روی عزرائیل را هم کم کردم، آی‌ لاو یو پی‌‌ام سی

 

 

 

"مورد عجیب بنجامین باتن"

جنتی، تنها فردیست که قیمت شمع‌های کیک تولدش، خیلی بیشتر از قیمت کیک می‌شود.

 

 


کلمات کلیدی:
 
پایان نامه خرگوشی
ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٦ 

پایان نامه خرگوشی
یک روز آفتابی، خرگوشی خارج از لانه خود به جدیت هرچه تمام در حال تایپ بود. در همین حین، یک روباه او را دید.
روباه: خرگوش داری چیکار می‌کنی؟
خرگوش: دارم پایان نامه می‌نویسم.
روباه: جالبه، حالا موضوع پایان نامت چی هست؟
خرگوش: من در مورد اینکه یک خرگوش چطور می تونه یک روباه رو بخوره، دارم مطلب می‌نویسم.
روباه: احمقانه است، هر کسی می‌دونه که خرگوش ها، روباه نمی‌خورند.
خرگوش: مطمئن باش که می تونند، من می تونم این رو بهت ثابت کنم، دنبال من بیا.
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتی خرگوش به تنهایی از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد. در همین حال، گرگی از آنجا رد می‌شد.
گرگ: خرگوش این چیه داری می‌نویسی؟
خرگوش: من دارم روی پایان نامم که یک خرگوش چطور می تونه یک گرگ رو بخوره، کار می کنم.
گرگ: تو که تصمیم نداری این مزخرفات رو چاپ کنی؟
خرگوش: مساله ای نیست، می خواهی بهت ثابت کنم؟
بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند. خرگوش پس از مدتی به تنهایی برگشت و به کار خود ادامه داد.
حال ببینیم در لانه خرگوش چه خبره در لانه خرگوش، در یک گوشه موها و استخوان های روباه و در گوشه ای دیگر موها و استخوان های گرگ ریخته بود. در گوشه دیگر لانه، شیر قوی هیکلی در حال تمیز کردن دهان خود بود.

نتیجه: 
هیچ مهم نیست که موضوع پایان نامه شما چه باشد، هیچ مهم نیست که شما اطلاعات بدرد بخوری در مورد پایان نامه‌تان داشته باشید، آن چیزی که مهم است این است که استاد راهنمای شما کیست.

 


کلمات کلیدی:
 
یه روز
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٢ 
یه روز یه ترکه،
اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان.. ؛
خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛
یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد!
جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد،
فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو.. ،
برای اینکه ما یه روزی تو این مملکت آزاد زندگی کنیم.. .

یه روز یه رشتیه.. ! -
اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی؛
برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلقه تلاش کرد،
برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه؛
اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد...

یه روز یه لره بود،

کریم خان زند
ساده زیست ، نیک سیرت و عدالت پرور بود و تا ممکن می شد از شدت عمل احتراز می کرد.


یه روز ما همه با هم بودیم.. ،
ترک و رشتی و لر و اصفهانی و... !
تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند
و قفل دوستی ما رو شکستند .. ؛

حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم،
به همدیگه می خندیم،

و اینجوری شادیم .. ؛
خیلی خوش می گذره!!!

 

ولی‌ نه ما باز ما از امروز همه با هم هستیم و با هم می‌‌مونیم و به ریش اونهایی که نمی خوان ما با هم باشیم میخندیم :))

ما الان همگی‌ کردیم، تورکیم، بلوچیم، عربیم، تورکمنیم، لریم فارسیم؛ در یک کلام ما همگی‌ ایرانی‌ هستیم :)



کلمات کلیدی:
 
شجاعت یعنی این...!
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۱ 

در یکی از دبیرستان‌های تهران هنگام برگزاری امتحانات سال ششم دبیرستان به‌عنوان موضوع انشاء این مطلب داده شد که ''شجاعت یعنی چه؟''

محصلی در پاسخ فقط یک جمله نوشت: ''شجاعت یعنی این''


... و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داد و جلسه امتحان را ترک کرد.

برگه‌ی آن جوان دست به دست دبیران گشت و همه به اتفاق و بدون استثناء به ورقه سفید او نمره 20 دادند.


فکر می کنید آن دانش آموز چه کسی بود؟

 

دکتر علی شریعتی 

روحش شاد


کلمات کلیدی:
 
شما یادتون نمیاد...
ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۱ 

شما یادتون نمیاد تو دبستان زنگ تفریح که تموم می شد مامورای آبخوری دیگه نمی ذاشتن آب بخوریم شما یادتون نمیاد شبا بیشتر از ساعت 12 تلویزیون برنامه نداشت سر ساعت 12 سرود ملی و پخش می کرد شما یادتون نمیاد هرکی بهمون فحش میداد کف دستمونو نشونش میدادیم میگفتیم آیینه آیینه شما یادتون نمیاد ساعت 9.30 هر شب با این لالایی از رادیو می‌خوابیدیم گنجیشک لالا مهتاب لالا شب بر همه خوش تا صبح فردا... لالالالایی لالا.. لالایی لالالالایی لالا .. لالایی.. گل زود خوابید مثل همیشه قورباغه ساکت خوابیده بیشه... جنگل لالا برکه لالا شب بر همه خوش تا صبح فردا شما یادتون نمیاد وقتی یه کلمه رو با هم می گفتیم موهای همو می کشیدیم تا شوهرمون خوشگل تر شه شما یادتون نمیاد زمستون اون وقتا تمام عشقمون این بود که رادیو بگه مدرسه ها به خاطر برف تعطیله شما یادتون نمیاد علامتی که هم اکنون میشنوید، اعلام وضعیت قرمز است و معنا و مفهوم آن اینست که حمله هوایی انجام خواهد شد! محل کار خود را ترک و به پناهگاه بروید شما یادتون نمیاد کوچولو ها کوچولوها دستاتون بدیم به ما بریم به شهر قصه ها شما یادتون نمیاد گنجشگکه اشی مشی ... میفتی تو اب خیس میشی ... کی میپزه اشپز باشی ...به یاد هنرمندی که تنها خوند تنها زد و در تنهایی مرد شما یادتون نمیاد مدیر مدرسه از مادرامون کادو می گرفت سر صف می داد به ما. بعد می گفت: همه تو صفاشون از جلو نظام برید سر کلاساتون شما یادتون نمیاد آلوچه و تمره هندی، چیپسایی که توش سس کچاب میریختیم, بستنی آلاسکا, همشون هم غیر بهداشتی شما یادتون نمیاد تقلید کار میمونه... میمون جزو حیوونه شما یادتون نمیاد خط کشهائی که محکم می زدیم رو مچ دستمون دستبند می شد شما یادتون نمیاد کلی با ذوق و شوق تلویزیون تماشا می کردیم یهو یه تصویر گل و بلبل میومد: ادامه برنامه تا چند دقیقه دیگر شما یادتون نمیاد، بچگیا تفنگ بازی که میکردیم، میرفتیم جلو یکی میگفتیم: دستا بالاشما یادتون نمیاد کارت صد آفرین می‌دادن خر کیف می‌شدیم، هزار آفرین که می‌دادن خوده خر می‌شدیم شما یادتون نمیاد اما وقتی بچه بودیم گلبرگ گلها رو روی ناخنمون می چسبوندیم بعد می گفتیم لاک زدیم شما یادتون نمیاد کارنامه هامونو میبردیم شهر بازی که بهمون بلیط بدن شما یادتون نمیاد پسرا شیرن مثه شمشیرن... دخترا موشن مثه خرگوشن شما یادتون نمیاد بستنی میهن رو که میگفت مامان جون بستنیش خوشمزه تره شما یادتون نمیاد پستونک پلاستیکی مّد شده بود مینداختیم گردنمون شما یادتون نمیاد این بازیو پی پی پینوکیو پدر ژپتو، گُ گُ گُربه نره روباه مکار شما یادتون نمیاد هر وقت آقای نجار می رفت بیرون ووروجک خراب کاری می کرد شما یادتون نمیاد... سیاهی کیستی؟ منم پار30 کولا شما یادتون نمیاد دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده سواد داری؟ شما یادتون نمیاد آهای، آهای، اهاااااای، ننه، من گشنمه شما یادتون نمیاد ماه رمضون که میشد اگه کسی می گفت من روزم بهش میگفتیم: زبونتو دربیار ببینم راست میگی یا نه</span><span><span>شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می‌گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم ... مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می‌پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می‌شدیم شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه می‌کردیم بلند می‌شدیم می‌رفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم. شما یادتون نمیاد، یک مدت مد شده بود دخترا از اون چکمه لاستیکی صورتیا می‌پوشیدن که دورش پشمالوهای سفید داره! شما یادتون نمیاد، تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه‌هه که دستشو میذاشت پشتش و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار می‌رفت و می‌نوشت برنامه کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ... ‌ شما یادتون نمیاد که کانال‌های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو شما یادتون نمیاد قلی و مادر بزرگ روی الاغ سوارن تو الاغ سواری .....شما یادتون نمیاد وقتی که عمو جغد شاخدار مرد چند تا از بچه ها گریه کردند ...</span></span><span>شما یادتون نمیاد، دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه‌ها رو سر صف جفت کنیم... شما یادتون نمیاد، عیدا می‌رفتیم خرید عید، می‌گفتن کدوم کفشو میخوای چه ذوقی می‌کردیم که قراره کفشمونو انتخاب کنیم. کفش تق‌تقی هم فقط واسه عیدا بود شما یادتون نمیاد: خانوم اجازهههههههه اسدی جیش کرددددددد شما یادتون نمیاد، مقنعه چونه‌دار می‌کردن سر کوچولومون که هی کلمون بخاره، بعد پشتشم کش داشت که چونش نچرخه بیاد رو گوشمون. شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم وقتی می‌بردنمون پارک، می‌رفتیم مثل مظلوما می‌چسبیدیم به میله کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونی‌که سوار تاب بود نگاه می‌کردیم، که دلش‌بسوزه پیاده‌شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون میشد، دیگه عمرا پیاده می‌شدیم. شما یادتون نمیاد، پاکن‌های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می‌خواستیم که خودکارو پاک‌کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می‌کرد یا سیاه و کثیف می‌شد. شما یادتون نمیاد، وقتی مشق می‌نوشتیم پاک‌کن رو تو دستمون نگه‌می‌داشتیم، بعد عرق می‌کرد، بعد که می‌خواستیم پاک‌کنیم چرب و سیاه می‌شد و جاش می‌موند، دیگه هر کار می‌کردیم نمی‌رفت، آخر سر مجبور می‌شدیم سر پاک‌کن آب‌دهن بمالیم، بعد تا می‌خواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، می‌دیدیم دفترمون رو سوراخ کرده شما یادتون نمیاد: از جلو نظااااااااااااااااام ... </span><span><span>یادتون نمیاد که وقتی لای سبزی پاک کردن مامان کفش دوزک پیدا میکردیم یا حلزون چه ذوقی میکردیم. یادتون نمیاد که از این جعبه شانسی ها انگشتر در میومد و دست میکردیم. یادتون نمیاد که آدامس خرسی میچسبوندیم رو دستمون و چه مزه باحالب داشت و نرم بود. یادتون نمیاد که آدامس موزی چقدر با کلاس تر از آدامس شیک بود واسمون. یادتون نمیاد که کاغذ کادو میخریدیم جلد میکردیم دفرامون رو و فقط دفتر ریاضی و علوم بود که از اون خط کشی شده ها یا جلد محکم بود. </span></span><span><span>شما یادتون نمیاد، اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می‌رفتیم مدرسه... احساس پادشاهی می‌کردیم که ما امروز ورزش داریم، دلتون بسوزه شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو 180 درجه باز می‌کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم شما یادتون نمیاد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه‌های دفتر مشقمون، نقاشی می‌کشیدیم. بعد تند برگ می‌زدیم میشد انیمیشن شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به‌خاطر اینکه برگه‌های سمت‌راست پشتشون نوشته‌شده بود، ولی سمت‌چپی‌ها نو بود شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می‌پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب‌تر باشن شما یادتون نمیاد، برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز می‌کردیم و می‌بردیم سر کلاس پز می‌دادیم شما یادتون نمیاد، با آب قند اشباع‌شده و یک نخ، نبات درست می‌کردیم می‌بردیم مدرسه شما یادتون نمیاد، تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا می‌کردیم تا خود مدرسه شوتش می‌کردیم شما یادتون نمیاد: دفتر پرورشی با اون نقاشی‌ها و تزئینات خز و خیل :دی شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که می‌رسیدیم دستمون رو دراز می‌کردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز می‌کرد که دست بده، بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس می‌کشیدیم و می‌گفتیم: یه بچه‌ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون می‌دادیم) و بعد کرکر می‌خندیدیم که کنفش کردیم شما یادتون نمیاد تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می‌گشتیم می‌گفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم!! شما یادتون نمیاد افسانه توشی شان رو!! شما یادتون نمیاد: چی‌شده ای باغ امید، کارت به‌اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم شما یادتون نمیاد، برگه‌های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه "برگه امتحان" گنده نوشته بودن شما یادتون نمیاد: زندگی منشوری است در حرکت دوار، منشوری که پرتو پرشکوه خلقت با رنگ‌های بدیع و دل‌فریبش آنرا دوست‌داشتنی، خیال‌انگیز و پرشور ساخته است. این مجموعه دریچه‌ایست به‌سوی..... (دیری دیری ریییییینگ) : داااااستانِ زندگی ی ی ی (تیتراژ سریال هانیکو) شما یادتون نمیاد: یک تکه ابر بودیم، بر سینه‌ی آسمان، یک ابر خسته‌ی سرد، یک ابر پر ز باران شما یادتون نمیاد، چیپس استقلال رو از همونایی که تو یه نایلون شفاف دراز بود و بالاش هم یه مقوا منگنه شده بود، چقدرم شور بود ولی خیلی حال میداد شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست‌می‌کردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت می‌کردیم تا حباب درست بشه شما یادتون نمیاد، توی خاله‌بازی یه نوع کیک درست می‌کردیم به این‌صورت که بیسکوییت رو توی کاسه خورد می‌کردیم و روش آب می‌ریختیم، اییییی الان فکرشو می‌کنم خیلی مزخرف بود چه جوری می‌خوردیم ما شما یادتون نمیاد: انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه! شما یادتون نمیاد، اون موقع‌ها یکی میومد خونه‌مون و ما خونه نبودیم، رو در مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید!! شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم به آهنگ‌ها و شعرها گوش می‌دادیم و بعضی‌ها رو اشتباهی می‌شنیدیم و نمی‌فهمیدیم منظورش چیه، بعد همونطوری غلط غولوط حفظ می‌کردیم شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی شما یادتون نمیاد: دختره اینجا نشسته گریه می‌کنه زاری می‌کنه از برای من یکی رو بزن!! یه نفر هم می‌نشست اون وسط توی دایره، الکی صدای گریه‌کردن درمی‌آورد شما یادتون نمیاد، با مدادتراش و آب پوست پرتقال، تارعنکبوت درست می‌کردیم شما یادتون نمیاد، تابستونا که هوا خیلی گرم بود، ظهرا می‌رفتیم با گوله‌های آسفالت تو خیابون بازی‌می‌کردیم!! بعضی وقتا هم اونها رو می‌کندیم می‌چسبوندیم رو زنگ خونه‌ها و فرار می‌کردیم شما یادتون نمیاد، همسایه‌ها تو حیاط جمع می‌شدن رب گوجه می‌پختن. بوی گوجه فرنگی پخته شده اشتهابرانگیز بود، اما وقتی می‌چشیدیم خوشمون نمیومد، مزه گوجه گندیده میداد شما یادتون نمیاد، تو کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه میآوردیم، تا زنگ بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از کلاس میرفت بیرون، بعد بچه های تو کلاس یک چیزی رو انتخاب میکردند، اونکه وارد میشد، هرچقدر که به اون چیز نزدیک تر میشد، محکمتر رو میز میکوبیدیم شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم :دی شما یادتون نمیاد، خانم **** (مجری برنامه کودک شبکه یک رو) با اون صورت صاف و صدای شمرده شمرده ش شما یادتون نمیاد: سه بار پشت سر هم بگو: گاز دوغ دار، دوغ گازدار!! یا چایی داغه، دایی چاقه شما یادتون نمیاد، صفحه های خوشنویسی تو کتاب فارسی سال سوم رو شما یادتون نمیاد، قبل از برنامه کودک که ساعت پنج بعدازظهر شروع میشد، اول بیست دقیقه عکس یک گل رز بود با آهنگ باخ،،، بعد اسامی گمشدگان بود با عکساشون.. که وحشتی توی دلمون مینداخت که این بچها چه بلایی سرشون اومده؟؟ آخر برنامه هم نقاشیهای فرستاده شده بود که همّش رنگپریده بود و معلوم نبود چی کشیدند. تازه نقاشیها رو یک نفر با دست میگرفت جلوی دوربین، دستش هم هی میلرزید!! آخرش هم: تهران ولیعصر خیابان جام جم ساختمان تولید طبقه دوم، گروه کودک و نوجوان شما یادتون نمیاد، یه برنامه بود به اسم بچه هااااا مواظبببببب باشییییییددددد (مثلا صداش قرار بود طنین وحشتناکی داشته باشه! بعد همیشه یه بلاهایی که سر بچه ها اومده بود رو نشون میداد، من هنوز وحشت چرخ گوشت تو دلمه. یه گوله ی آتیش کارتونی هم بود که هی این طرف اون طرف میپرید و میگفت: آتیش آتیشم، آتیش آتیشم، اینجا رو آتیششش میزنم، اونجا رو آتیششش میزنم، همه جا رو آتیششش میزنم شما یادتون نمیاد، قرآن خوندن و شعار هفته (ته کتاب قرآن) سر صف نوبتی بود برای هر کلاسشما یادتون نمیاد، اون موقعی که شلوار مکانیک مد شده بود و همه پسرا میپوشیدن شما یادتون نمیاد: بااااااا اجازه ی صابخونه (سر اکبر عبدی از دیوار میومد بالا) شما یادتون نمیاد: تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود میشکست، بعدم صدای ناهنجار کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه شما یادتون نمیاد، یکی از بازی محبوب بچگیمون کارت جمع کردن بود، با عکس و اسم و مشخصات ماشین یا موتور یا فوتبالیستها، یا ضرب المثل یا چیستان ... شما یادتون نمیاد، قدیما تلویزیون که کنترل نداشت، یکی مجبور بود پایین تلویزیون بخوابه با پاش کانالها رو عوض کنه شما یادتون نمیاد: گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده، با بالهای قشنگش میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرک خسته میشه... بالهاشو زود میبنده... روی گلها میشینه... شعر میخونه، میخنده شما یادتون نمیاد، اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی ترررررررررررررتررررررررررررر صدا میداد شما یادتون نمیاد، خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمز بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم :دی شما یادتون نمیاد: من کارم، مــــــــــَن کارم. بازو و نیرو دارم، هر چیزی رو میسازم، از تنبلی بیزارم، از تنبلی بیزارم. بعد اون یکی میگفت: اسم من، اندیشه ه ه ه ه ه، به کار میگم همیشه، بی کار و بی اندیشه، چیزی درست نمیشه، چیزی درست نمیشه شما یادتون نمیاد: علامتی که هم اکنون می‌شنوید اعلام وضعیت قرمز است... قیییییییییییژژژژژژژ. و بعد بدو بدو رفتن تو سنگر، کیسه های شن پشت پنجره های شیشه ای، چسبهایی که به شیشه ها زده بودیم، صدای موشکباران، قطع شدن برق، و تاریکی مطلق، و بعد حتی اگه یک نفر یک سیگار روشن میکرد از همه طرف صدا بلند میشد: خامووووووش کن!!! خامووووش کن!!!! تازه شما یادتون نمیاد که بمباران بود و باید میشستیم جلو تلویزیون و خانومه میومد ریاضی و علوم یاد میداد


کلمات کلیدی:
 
استاد شجریان و حکایت سرای عطر فروشان…!
ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳ 

در حاشیه جلسه علنی مجلس خبرنگاران صداوسیما به سراغ نمایندگان مخالف شجریان رفتن تا از اونها در حمایت از تصمیم سازمان صدا و سیما در کنار گذاشتن ربنای شجریان مصاحبه بگیرند.
یکی از این نماینده ها گفته :صدای یک چوب خشک از صدای شجریان بهتر است!
و دیگری نیز گفته :حالت مشمئز کننده ای به من دست می دهد وقتی صدای ربنای او را می شنوم
!

با شنیدن این اظهار نظرها یاد حکایتی افتادمگویند مردی که کار و پیشه اش خالی کردن چاه مستراح بود روزی از سرای عطر فروشان میگذشت که ناگه غش کرد و از حال رفت! مشک و عنبر اوردند و زیر بینی اش گرفتند که شاید بهوش اید اما نیامد! عاقل مردی که میگذشت گفت این مرد عمری در چاه خلا گذرانده و عادت به بوی مشک و عنبر ندارد بروید قدری گه بیاورید زیر بینی اش بگیرید تا بهوش اید! سر چوبی را در چاه خلا فرو بردند و اوردند زیر بینی ان مرد گرفتند و مرد چشمانش را گشود و به حال امد! و تو خود بخوان حدیث مفصل از این حکایت!!

 

 


کلمات کلیدی:
 
پسر تگزاسی
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٩ 


یک پسر تگزاسی برای پیدا کردن کار از خانه به راه افتاده و به یکی از این فروشگاهای بزرگ که همه چیز میفروشند
(Everything under a roof)
در ایالت کالیفرنیا میرود.
...
مدیر
فروشگاه به او میگوید: یک روز فرصت داری تا به طور آزمایشی کار کرده و در
پایان روز با توجه به نتیجه کار در مورد استخدام تو تصمیم میگیریم.

در پایان اولین روز کاری مدیر به سراغ پسر رفت و از او پرسید که چند فروش داشته است؟

پسر پاسخ داد که یک فروش.


مدیر با تعجب گفت: تنها یک فروش؟

بی تجربه ترین متقاضیان کار در اینجا حدقل 10 تا 20 فروش در روز دارند.
حالا مبلغ فروشت چقدر بوده است؟


پسر گفت: 134999.50 دلار.


مدیر تقریبا فریاد کشید: 134999.50 دلار؟
مگه چی فروختی؟

پسر
گفت: اول یک قلاب ماهیگیری کوچک فروختم، بعد یک قلاب ماهیگیری بزرگ، بعد
یک چوب ماهیگیری گرافیت به همراه یک چرخ ماهیگیری 4 بلبرینگه.

یعد پرسیدم کجا میرید ماهیگیری؟ گفت: خلیج پشتی. من هم گفتم پس به قایق هم احتیاج دارید و یک قایق توربوی دو موتوره به او فروختم.

بعد پرسیدم ماشینتان چیست و آیا میتواند این قایق را بکشد؟ که گفت هوندا سیویک. پس منهم یک بلیزر
4WD
به او پیشنهاد دادم که او هم خرید.


مدیر با تعجب پرسید: او آمده بود که یک قلاب ماهیگیری بخرد و تو به او قایق و بلیزر فروختی؟

پسر به آرامی گفت: نه، او آمده بود یک بسته نوار بهداشتی بخرد که من گفتم پس ریده شده به آخر هفته ات. بیا یک برنامه ماهیگیری ترتیب بدهیم


کلمات کلیدی:
 
فلسفه
ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۳ 

یه روز یه استاد فلسفه میاد سر کلاس و به دانشجوهاش میگه: امروز میخوام ازتون امتحان بگیرم ببینم درسهایی رو که تا حالا بهتون دادمو خوب یاد گرفتین یا نه...!

بعد یه صندلی میاره و میذاره جلوی کلاس و به دانشجوها میگه: با توجه به مطالبی که من تا به امروز بهتون درس دادم، ثابت کنید که این صندلی وجود نداره؟!

دانشجوها به هم نگاه کردن و همه شروع کردن به نوشتن روی برگه...

بعد از چند لحظه یکی از دانشجوها برگه شو داد و از کلاس خارج شد...

روزی که نمره ها اعلام شده بود، بالاترین نمره رو همون دانشجو گرفته بود !

اون فقط رو برگه اش یه جمله نوشته بود: کدوم صندلی ؟

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
موضوع انشا : کشور خارج کجاست؟
ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳ 

موضوع انشا : کشور خارج کجاست؟

خارج جایی است که همه آدم ها در آن ایدز دارند !
مملکت خارج جایی است که همه در آن با ناموس همدیگر کار دارند !
در حالی که در مملکت ما چند نفر با ناموس همه کار دارند !!!

کشور خارج جایی است که رییس جمهورشان بیشتر از یک دست لباس دارد بس که تشریفاتی و مرفه است !
تازه در خارج کراوات هم می زنند که همه میدانند یک جور فلش و علامت راهنمای رو به پایین است !

خارجی ها همه غرب زده هستند بی همه چیز ها !!!
مردم خارج ، همیشه مست هستند و دائم به هم میگویند: یو آر ... !!!
اما در اینجا ما همیشه در حال احوال پرسی از خانواده طرف مقابل بخصوص خواهر و مادر او هستیم بس که مودب و بافرهنگیم !

ما در ایران خیلی همه چیز داریم ! نان ، مسکن و حتی به روایتی آزادی !
اما فرق اصلی ما در این است که خودمان میگوییم این ها را نداریم، ولی مقاماتمان میگویند دارید !
و ما از بس که نفهم هستیم ، اصرار میکنیم و میگوییم پس کو ؟!!!
آن وقت آنها مجبور میشوند گشت درست کنند و به زور به ما حالی کنند که ایناهاش !!!
در خارج اما اینطوری نیست بس که آنها بی منطق هستند !

خارج جای عقب افتاده ای است که گشت نسبت ندارد ! آن ها برای لاک زدن جریمه نمیشوند !
در خارج هنوز نفهمیده اند که رنگ سیاه مناسب تابستان است !
خارجی ها بس که دین و اعتقاد ضعیفی دارند ، با دیدن موی نامحرم ، هیچ چیزیشان نمی شود !!!
اما ما اگر یک تار مو ببینیم ، دچار لرزش می شویم ! بس که محکم است این اعتقاداتمان !

خارجی ها فکر میکنند ما در جنگ جهانی هستیم چون کوپن داریم و سهمیه بندی !
آنها وقتی جنگ جهانی میکردند همه چیزشان سهمیه بندی بود !
ما همیشه در حال جنگ جهانی هستیم ! بس که رییس جمهورها و رهبرمان منتخب ما هستند !

آنجا کشیش ها و پاپ حوزه علمیه ندارند بس که بی فرهنگ هستند !
خارجی ها بس که بی دین و کافر هستند ، نمی دانند ازدواج از نوع موقت چیست !
خارجی ها بس که سوسول هستند می گویند مرد با زن برابر است و هیچ استاد پاک و مطهری نبوده که بهشان بگوید نخیر ! هر 4 تا زن میشود یک مرد !!!
ما استاد پاک و مطهری داشتیم که استاد اخلاق بود و پسرش هم برای نشان دادن اصل و نسب پدرش ، در مجلس به یکی دیگر گفت : فیوز !!!
البته او قبل از فیوز یک ( پ ) هم گذاشت که ما نفهمیدیم چرا !

آن ها بس که بی فرهنگ هستند در کلیسا با کفش می روند و عود روشن میکنند، در حالی که همه می دانند لذت حرف زدن با خدا در بوی جوراب مخلوط با گلاب است !

آن ها تمام شعر های مذهبی خود را با آهنگ میخوانند، بس که الاغند، در حالیکه وقتی آدم با خدا حرف میزند ، اجازه ندارد شاد باشد ! خدا خیلی ترسناک است و هیچکس جز ایرانی ها نمیداند این را !

ما قطب جهان اسلامیم در حالی که خارج در جهان اسلام هیچ چیز نیست !
ما میدان آزادی داریم ولی خارجی ها فقط مجسمه آزادی دارند !!!
و هر بچه ای میداند که اصلا مجسمه یعنی هیچ کاره ! پس ما آزادی داریم ولی خارجی ها ندارند !

آنها خواننده هایی دارند که همش اعتراض میکنند بس که بی ادبند،
درحالیکه خواننده های ما میخوانند همه چی آرومه بس که هنرمندهای مودبی هستند !

آن ها بس که به بزرگترشان احترام نمیگذارند ، هیچ وقت آل پاچینو و جرج کلونی و آنجلینا جولی را ،
نمی فرستند دست بوس اسقف و پاپ تا بلکه عبرت بگیرند و کار بد نکنند در فیلم ها !

ما در ایران تعداد صندلی های دانشگاه هایمان از متقاضی ها بیشتر است بس که علم داریم !
فیلم های ما در ایران هیچ وقت پایان غمگین ندارد بس که ما شادیم ،
ولی خارجی ها همه افسرده هستند و همه اش در فیلم ها در حال خون ریزی و کارهای بد بد !
در حالی که همه میدانند لذت هر فیلمی به عروسی انتهای آن است !

آن ها بس که سوسول هستند هر 4 سال یک نفر میشود همه کاره مملکتشان ،
ولی ما همیشه گفته ایم که حرف مرد یکی است و هیچ کس عوض نمیشود !

ما در ایران خانواده خود را خیلی دوست داریم و هر وقت کاره ای شدیم ، تمام فک و فامیل خود را میکنیم مدیر !
اما آن ها بس که بنیان خانواده قوی ندارند ، این کارها را بلد نیستند !

پس ما از این انشاء نتیجه میگیریم که خارج جای بدی است !
خارج جایی است که همه آدم ها در آن ایدز دارند !


کلمات کلیدی:
 
مصاحبه با یک دو جنسه ایرانی !
ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱ 

نامش علیرضاست و فامیلی مستعارش امینی. نمیدانم مشهدی است یا زاهدانی. فقط می دانم که بین دوستان نزدیکش به دو جنسه معروف است. با او در یک کافی شاپ در مشهد قرار می گذارم. چون مطالبم را در روزنامه می خواند، اعتماد می کند و می گوید که حتما می آید. قول می دهم از او عکس نگیرم. وقت انتشار مصاحبه همزمان شد با سفرش به کربلا. خودش الان آنجاست و من این مصاحبه را منتشر میکنم :چند سال داری؟متولد ۶۸ هستم.تحصیلاتت چقدر است؟فوق دیپلم کامپیوترم را دارم میگیرم.در دوران تحصیل مشکلی نداشته ای؟نه.کسی اذیتت نمی کرد؟آن موقع کسی نمی دانست وضعیتم چطور است.یعنی از همه پنهان کرده بودی؟بله!خانواده ات هم نمی دانستند؟نه! هنوز هم نمی دانند.چرا؟فکر نمی کنم واکنش جالبی نشان بدهند.الان به چه شغلی مشغول هستی؟ در یک شرکت هواپیمایی کار میکردم و یک سایت خدمات هاستینگ دارم.در آنجا مشکلی ندشتی؟نه! تا به کسی نگویی، برایت مشکلی پیش نمی آید. عده کمی از اطرافیان از این ماجرا اطلاع دارند.درآمدت از آن راه خوب است؟بد نیست. تقریبا هر سال می توانم ماشینم راعوض کنم و یکی بهترش را بخرم.تا به حال دستگیر نشدی؟نه!مشتری های خاص داری یا هر کسی را می پذیری؟نمی توانم خودم را تابلو کنم. فقط با چند نفر هستم. اینجوری با امنیت خاطر بیش تری زندگی می کنم.گروهی کار می کنی یا انفرادی؟خودم هستم و خودم. گفتم که هر چه بی سر و صدا کار کنی، برای خودت بهتر است.از کی به این کار مشغول هستی؟حدود ۴ سال پیش.چرا زودتر وارد این راه نشدی؟خب آن زمان به پول نیازی نداشتم. اما بعد از مدتی احسا کردم باید زندگی ام را تکان بدهم.از نظر روحی، مشکلی پیدا نکردی؟ یعنی عذاب وجدان نداشتی؟به آن فکر نمی کنم. گاهی چیزهایی در ذهنم می آید، اما سعی می کنم خودم را مشغول کاری کنم تا سرم گرم شود. ترجیح می دهمفکر نکنم.مشتری هایت بیش تر چه کسانی هستند؟مختلف هستند. بیش تر سن شان بالاست. پیرزن هم بین شان هست.عجیب ترین شان کدام است؟چند نفر از آن ها هنرپیشه هستند.واقعا؟یکی از آن ها حتی الان در یک سریال هم بازی می کند.عجیب است! نگران نیستند که تو زمانی آن ها را لو بدهی؟ما با هم دوست هستیم. به این چیزها فکر نمی کنیم.همه پول هایی که در می آوری را خرج می کنی یا حساب پس انداز هم داری؟در هیچ بانکی حساب ندارم.چرا؟برای امنیت خودم. نمی خواهم اگر فردا اتفاقی افتاد، بپرسند این همه پول را از کجا آورده ای.فکر این نیستی که شغلت را عوض کنی؟نه! درآمدم خوب است. به زودی رونیز می خرم، می توانم برای خودم زندگی کنم، بدون این که منت کسی را بکشم.الان چه ماشینی داری؟یک ۲۰۶ قرمز ماتیکی دارم.ازدواج نمی کنی؟کی به من زن میده؟یعنی شوهر می خواهی؟نه! اما ازدواج توی این شرایط اجتماعی، زیاد عاقلانه نیست.یعنی چی؟یعنی الان خانواده ها با هم وصلت می کنند تا آدم ها. خانواده ها باید همدیگر را بپسندند، نه دختر و پسر. البته خانواده ها مهم هستند، اما نه تا این حد!تا به حال کسی درباره ازدواج با تو صحبت کرده؟بله، ولی بهش فکر نکردم. چون نمی خواهم ازدواج کنم. به کارم لطمه می زند.تا کی می خواهی ادامه بدهی؟تا هروقت که دستگیر شوم.چرا دستگیر شوی؟خب کار من جرم است. زندان و اعدام دارد.چه کسی این را به تو گفته؟هه می دانند. یکی از دوستانم را به همین جرم گرفتند و اعدام شد.چه زمانی این اتفاق رخ داد؟۲ سال قبل.اقدامی نکردید؟چه اقدامی باید می کردیم؟ قانون می گفت که باید اعدام شود.کجای قانون چنین چیزی را نوشته؟یا از مرحله پرت هستی، یا داری من را دست می اندازیچرا یک دوجنسه را باید اعدام کنند؟او دوجنسه نبود.پس چرا اعدام شد؟چون حمل ۱۲ کیلوگرم شیشه، جرم سبکی نیست.به خاطر حمل موادمخدر اعدام شد؟آره! چیزی که دیر یا زود سراغ من هم می آید.مواد مصرف می کنی؟خودم نه! اما خب وقتی برای مشتری ها می برم، گاهی مقدار زیادی همراهم است.یعنی مواد هم به مشتری ها می رسانی؟خب کارم همین است.ولی به من گفتند دوجنسه هستی. پس توی کار مواد هم هستی؟کار اصلی من مواد است.یعنی دوجنسه نیستی؟چرا! هستم.پس با مواد چه کار داری؟خب من فقط دو جور جنس می فروشم. تریاک و شیشه. برای همین به من می گویند «دو جنسه». برای این که تخصصی فقط روی همین دو قلم جنس کار می کنم. مثل بقیه نیستم که هر کوفت و زهرماری را بفروشم. مثلا ماده مخدری که در سال های اخیر به بازار مصرف ایران راه پیدا کرده، بر خلاف کراک خارجی از مشتقات هروئین است و قاچاقچیان این اسم را برایش گذاشته اند. چیز مزخرفی است و من نمی فروشم چرا رفتی؟ اوهوی! حداقل بگو مصاحبه ام کجا چاپ میشه آهای یارو. عوضی نفهم! وقتم را الکی گرفت!


کلمات کلیدی:
 
اسطوره ی آفرینش!
ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳٠ 

 

چون پروردگار آدم و حوا را آفرید از پس آن، آن دو را به بهشت فرستاد و گفت ای بندگانم از جنت من لذت ببرید. آدم و حوا لَختی در بهشت چرخیدند و همی از پی یافتن گندم یا سیب یا هر میوه‌ی ممنوعه‌ای که بود برآمدند که پیرمردی سپید موی و سپید ریش و چروکیده بر آنان پدیدار گشت که در زیر سایه‌ای چرت میزد. آدم هراسان نزد پروردگار دوید و گفت "مگر نه اینکه میگفتی من نخستین انسانی هستم که آفریدی؟ پس این موجود کهنسال کیست در این دیار؟" خداوند لبخندی زد و گفت " آه او را میگویی؟ نگران نباش، او جنتی  ست من هم که آمدم او اینجا بود، از این رو نام اینجا را جنت نهادم"


کلمات کلیدی:
 
کفن دزدی که عاقبت بخیر شد
ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٧ 


آورده اند که کفن دزدی در بستر مرگ افتاده بود،پسر خویش را فراخواند، پسر به نزد پدر رفت گفت: 


ای پدر امرت چیست؟ پدر گفت: پسرم من تمام عمر به کفن دزدی مشغول بودم و همواره نفرین خلقی بدنبالم بود اکنون که در بستر مرگم و فرشتهء مرگ را نزدیک حس می کنم بار این نفرین بیش از پیش بردوشم سنگینی می کند. از تو میخواهم بعد از مرگم چنان کنی که خلایق مرا دعا کنند و از خدای یکتا مغفرت مرا خواهند. 

پسر گفت ای پدر چنان کنم که می خواهی و از این پس مرد و زن را به دعایت مشغول سازم. 

پدر همان دم جان به جان آفرین تسلیم کرد. 

از فردا پسر شغل پدر پیشه کرد با این تفاوت که کفن از مردگان خلایق می دزدید و چوبی به ماتحت آن مردگان فرو می نمود و از آن پس خلایق می گفتند خدا کفن دزد اول را بیامرزد که فقط می دزدید و چنین بر مردگان ما روا نمی داشت !!!!!!!


کلمات کلیدی:
 
a man with no Bad habits
ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٩ 


Once a man was waiting for a taxi. A beggar came along and asked him for some money. 

The man ignored him.. But being a professional, the beggar kept on pestering him. The man became irritated when he realized that the beggar would not leave him alone unless he parts with some money. 

Suddenly an idea struck him. He told the beggar, 'I do not have money, but if you tell me what you want to do with the money, I will certainly help you.' 

'I would have bought a cup of tea', replied the beggar. 

The man said, 'Sorry man. I can offer you a cigarette instead of tea'. 

He then took a pack of cigarettes from his pocket and offered one to the beggar. 

The beggar told, 'I don't smoke as it is injurious to health. 

' The man smiled and took a bottle of whisky from his pocket and told the beggar, 'Here, take this bottle and enjoy the stuff. Its really good'. 

The beggar refused by saying, 'Alcohol muddles the brain and damages the liver'. 

The man smiled again. He told the beggar, 'I am going to the race course. 

Come with me and I will arrange for some tickets and we will place bets. 

If we win, you take the whole amount and leave me alone'. As before, the beggar politely refused the latest offer by saying, 'Sorry sir, I can't come with you as betting on horses is a bad habit.' Suddenly the man felt relieved!! And asked the beggar to come to his home with him. 

Finally, the beggar's face lit up in anticipation of receiving at least something from the man.. But he still had his doubts and asked the man, 

'Why do you want me to go to your house with you'. 

The man replies ............................... 

' I always wanted to show my wife how a man with no Bad habits looks like'


کلمات کلیدی:
 
نجس ترین چیز دنیا !!!
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٩ 

گویند ( من نمیگم ) روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.
 وزیر
 هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد.

 عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولیچوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش.

خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را  انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید: " کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری"   !!!!


کلمات کلیدی:
 
علامت آلزایمر
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٩ 

طبق آخرین تحقیق دانشمندان، بیماری آلزایمر ۲ نوع خفیف و قوی دارد.



علامت آلزایمر خفیف وقتی‌ هستش که شما از دستشویی‌ که بیرون میایین، یادتون بره زیپ شلوارتون رو بالا بکشید.



علامت آلزایمر حاد یا قوی وقتی‌ هستش که شما دستشویی‌ که میرید یادتون بره شلوارتون رو پایین بکشید.


کلمات کلیدی:
 
عیب کوچولوی عروس خانوم
ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٠ 

جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد. جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است! 

پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود! 

جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد! 

پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد! 

جوان گفت: خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است! 

پیرزن گفت: درست است ، این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش شما نمی شود و به او طمع نمی برد. 

جوان گفت: شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است! 

پیرزن گفت: شما تجربه ندارید، نمی دانید که این صفت ، باعث می شود که خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خیابان گردی ، خرج برایت نمی تراشد! 

جوان گفت: این همه به کنار، ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد! 

پیرزن گفت: ای وای، شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید، پس یعنی می خواستی عروس به این نازنینی، این یک عیب کوچک را هم نداشته باشد!


کلمات کلیدی:
 
ما که مشاوره نخواستیم؟!
ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٩ 

جانی ساعت 2 از محل کارش بیرون آمد و چون نیم ساعت وقت داشت تا به محل کار دوستش برود، تصمیم گرفت با همان یک دلاری که در جیب داشت ناهار ارزان قیمتی بخورد و راهی شرکت شود

چند رستوران گرانقیمت را رد کرد تا به رستورانی رسید که روی در آن نوشته شده بود :" ناهار همراه نوشیدنی فقط یک دلار"، جانی معطل نکرد و داخل رستوران شد و یک پرس اسپاگتی و یک نوشابه برداشت و سر میز نشست.
گارسون برایش دو نوع سوپ، سالاد، سیب زمینی سرخ کرده، نوشابه اضافه، بستنی و دو نوع دسر آورد و به اعتراض جانی توجهی نکرد که گفت:" ولی من این غذاها رو سفارش ندادم." 
گارسون که رفت جانی شانه ای بالا انداخت و گفت:" خودشان می فهمند که من نخوردم!"
اما جانی موقعی فهمید که این شیوه آن رستوران برای کلاهبرداری است که رفت جلو صندوق و متصدی رستوران پول همه غذاها رو حساب کرد و گفت 15 دلار و 10 سنت.
جانی معترض شد " ولی من هیچکدومو نخوردم!" و مرد پاسخ داد " ما آوردیم می خواستین بخورین!" 
جانی که خودش ختم زرنگهای روزگار بود، سری تکان داد و یک سکه 10 سنتی روی پیشخوان گذاشت و وقتی متصدی اعتراض کرد گفت:" من مشاوری هستم که بابت یک ساعت مشاوره 15 دلار می گیرم."
متصدی گفت :" ولی ما که مشاوره نخواستیم؟!" و جانی پاسخ داد :"من که اینجا بودم می خواستین مشاوره بگیرین!"
و سپس به آرامی از آنجا خارج شد


کلمات کلیدی:
 
قهوه ی نمکی
ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٧ 

اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا معمولی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد.
آخر مهمونی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از رویادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ ناز نشستند، پسر عصبی تر از اون بود کهچیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، "خواهش می کنم اجازه بده
 برم خونه..." 

یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، "میشه لطفا یک کم نمک برام
 بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام." همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید.

دختر با کنجکاوی پرسید: "چرا این کار رو می کنی؟

پسر پاسخ داد: وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه ی دریا رو بچشم مثل مزه ی قهوه ی نمکی.  حالا هر وقت قهوه ی نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برا والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند.

همینطور صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره... بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خونوادش.

مکالمه ی خوبی بود، شروع
 خوبی هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه، خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد قصه مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند... هروقت می خواست قهوه براش درست کنه یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با اینکار حال می کنه.

بعد از چهل سال، مرد درگذشت، یک نامه برای زن
 گذاشت:

عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم... قوه ی نمکی. یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم... حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه ی نمکی رو دوست ندارم، چه عجیب بد مزه است... اما من در تمام زندگیم قهوه ی نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه ی نمکی بخورم. 

اشک هاش کل نامه رو خیس کرد.
  یه روز، یه نفر ازش پرسید: مزه ی قهوه ی نمکی چیه؟

او جواب داد: "شیرینه"

 


کلمات کلیدی:
 
عاشقانه
ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٤ 


پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم


کلمات کلیدی:
 
یاداشت تاریخی
ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱۱ 

یاداشت تاریخی :  

فردی بنام یدالله در جمعی نشسته بود ، ناگهان بادی صدا دار از او خارج شد و جماعت به او خندیدن ، یدالله بسیار خجالت کشید و از خدا خواست که او را همچون اصحاب کهف به خوابی هزار ساله ببرد و دعایش مستجاب شد .

پس از هزار سال  از خواب بیدار شد  و چون احساس گرسنگی می کرد به نانوائی رفت و سکه ای برای خرید نان به نانوا داد. نانوا نگاهی به سکه انداخت و گفت سکه گران بهائیست ، باید مال دوران یدالله گوزو باشد !


کلمات کلیدی:
 
اندگی بد از مرگ!!!
ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۸ 

 

§       خانم من فقط مأمورم. به من گفتند بشمار، حالا هم شمردم. شما کلاً 110305 رکعت دارید.

 

§       ولی من همه رو خواندم. نمی شه یک کاریش بکنی؟!

 

§       دست ما نیست به خدا. ولی چشم؛ روندش می کنم به 110500. خوبه؟

 

§       عجب گرفتاری شدیم! من می گم همه رو خواندم. گرد نمی خواد بکنی. همان هایی که خوندم رو بهم بده.

 

§       عرض کردم. مبلتون چرمی بوده. یارو یافت آبادیه چرمش رو از چین وارد کرده. اینها ذبح شرعی نمی کنند. چرم حکم مردار رو داشته و نجس بوده. شما می نشستی روش، حواستون نبوده دستتون عرق...

 

§       من اینهایی که می گی اصلاً حالیم نیست. من همه اش رو خواندم. یک جایی اشتباه کردی. از جام تکون نمی خورم تا درستش کنی!

 

§       ببینید خانم، فیلمش هست. ما از لحظه لحظه اعمالتون فیلم گرفتیم. ببینید...

 

§       ای خدا مرگم بده. این چیه؟!

 

§       بگذارید رد کنم اینجاهاش رو... خب، همین جا. ببین خانم اینجا که زوم کردم رو مبل نشستید و ...

 

§       این منم؟

 

§       بله خانم. این هم همون مبلیه که...

 

§       چقدر چاق افتادم اینجا!

 

§       چه عرض کنم؟ می تونم کمی کنتراستش رو بیشتر کنم ولی نرم افزارم قفل شکسته است، اسکیل رو عوض نمی کنه...

 

§       آقا میشه این عکس رو برام بریزی؟ خدا از حسابرسی کمت نکنه!

 

§       فلش دارید همراتون؟

 

§       چه حرفی می زنی! من تازه یک ساعت پیش از قبر در اومدم. فلشم کجا بود؟ نمی شه بریزی رو سی دی؟

 

§       سی دی خام ندارم. بریزم ته این طوریش نیست؟ اعمال یه بابایی است که در جنینی تلف شد. باقی سی دی خالیه.

 

§       جا میشه؟

 

§       آره بابا. هر سی دی جهان آخرت 7000 گیگ جا داره و هر بیت هم 7000 گیگ دنیاست!

 

§       پس قربون دستت یه موزیکی چیزی هم بریز ته اش!

 

§       باشه. یه تکنوازی اسرافیل دارم، جدید. حالشو ببر...!!

 


کلمات کلیدی:
 
تماس های تلفنی یک دانشجو
ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٤ 


ترم اول (ترم جو گیریدگی):

الو سلام مامانی.منم هوشنگ.وای مامانی نمی دونی چقدر اینجا خوبه. دانشگاه فضای خیلی نازیه.وای خدا خوابگاه رو بگو.وقتی فکر می کنم امشب روی تختی می خوابم که قبل از من یه عالمه از نخبه ها و دانشمندای این مملکت توش خوابیدن - و جرقه اکتشافات علمی از همین مکان به سرشون زده – تنم مور مور میشه..راستی اینجا تو خوابگاه یه بوی مخصوصی میاد که شبیه بوی خونه اصغر شیره ای همسایه بغلیمونه.دانشجوهای سال های بالاتر میگن این بوی علم و دانشه! لامسب اینقدر بوی علم و دانش توی فضا شدیده که آدم مدهوش میشه!!! پریشب یکی از بچه ها به خاطر Over Dose از دانش رفت بخش مسمویت بیمارستان! 

ترم 2 (ترم عاشق شدگی): 

آه ای مریم.ای عشق من.همه زندگی من.می خواهم درختی شوم و بر بالای سرت سایه بیفکنم تا بر شاخسار من نغمه سرایی کنی.میخواهمت با تمام وجود عزیزم.همه پول و سرمایه من متعلق به توست.بدون تو این دنیا رو نمی خوام.کی میشه این درس من تموم شه تا بیام بات ازدواج کنم...امروز یک ساعت پشت پنجره کلاستون بودم و داشتم رخ زیبایت را که همچون پروانه ای در کلاس میدرخشیدی تماشا می کردم... 

ترم 3(ترم افسردگی): 

الو مامان سلام.مریم منو ول کرد و گذاشت رفت! مامان جون افسرده شدم اولین عشقم بود دارم میمیرم از غصه .ای خدا بیا منو بکش راحتم کن.مامان من این زندگی رو نمی خوام..... 

ترم 4 (ترم زرنگ شدگی): 

الو سلام مهشید جون خوبی عزیزم؟منم پژمان! کجایی نفس؟ نیستی؟دلم تنگ شده واست گنجشک کوچولوی من.بیا ببینمت قربونت برم...مهشید جون من پشت خطی دارم .مامانمه.بعداً بت زنگ میزنم....... 
الو به به سلام چطوری ندا جون؟آره بابا داشتم با مامانم صحبت می کردم.. پیرزن دلش تنگ شده واسم! جوجوی من حالت خوبه؟ به خدا منم دلم یه ذره شده واست.باشه عزیزم فردا ساعت 11 پارک پشت دانشکده دارو....

ترم 5 (ترم مشروطه گی): 

الو سلام استاد! قربون بچه ات دارم مشروط میشم.2 نمره بم بده.به خدا دیشب بابابم سکته کرد . مرد. مامانم هم از غصه افتاد پاش شکست الان تو آی سی یو بستریه. منم ضربه روحی خوردم دچار فراموشی شدم اصلاً شما رو هم یادم نمیاد ....قول میدم جبران کنم.... 

ترم 6 (ترم ولخرجیدگی) : 

الو مامان من خونه می خوام ! راستی اون 50 تومنی که 3 روز پیش فرستادی تموم شد.دوباره بفرست.خرج پروژه ام شد!!! 

ترم7 (ترم پاتوقیده گی): 

سلام داش مصی! حاجی دمت گرم امشب بساز ما رو .از اون پنیر شیرازیای ردیف بیار که مهمون دارم. 3 صوت هم آیس بیار می خوایم فضا پیمایی کنیم.نوکرتم.آقایی 

ترم8 (ترم فارغ التحصیلگی): 

الو سلام خانم.واسه این آگهی که توی روزنامه دادید تماس گرفتم.فرموده بودید آبدارچی با مدرک لیسانس و روابط عمومی بالا....


کلمات کلیدی:
 
شرافت بچه هاى جنوب تهران و آن فیلم بیشرمانه
ساعت ۳:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٤ 

فیلمی امروز در شبکه های اجتماعی مجازی تکثیر شد و در ایران پرود نیز منعکس گردید.

از دیدن این ویدیو زبونم بند اومد۱۸+

http://www.youtube.com/watch?v=ERrBG0oueYc&feature=player_embedded


فیلمی از مزاحمت عده ای از اراذل و اوباش برای دختری که گفتند در جنوب تهران رخ داده است . آیا واقعا باور پذیر است چنین صحنه ای وسط روز در جنوب تهران ؟ آیا نمیشناسید شرافت و غیرت بچه های جنوب تهران را ؟ چنین صحنه ای اتفاق بیفتد ، خشتک تک تک آن اوباش را پرچم میکنند همان بچه محلهای باشرف هر محله ای که باشد . در آستانه طرحی که حکومت میخواهد به نام مبارزه با اراذل و اوباش راه بیاندازد ، در آستانه طرح مبارزه با بد حجابی ، چنین فیلمی بیاید و ما هم آنرا جدی بگیریم ؟ 
نیامده است چنین روزی و نیاید چنان روزی که شهر من چنین خفیف شود و چنین پست . 
بها ندهیم به این بازیهای کثیف و هشیار باشیم
 .

قضاوت با شماست 

با درود فراوان


کلمات کلیدی:
 
خیانت!!!!
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۳ 

 

مامان خسته از سر کار میاد خونه و علی کوچولو میپره جلو میگه : سلام مامان
مامان : سلام پسرم
علی کوچولو : مامان امروز بابا با خاله سهیلا اومدن خونه و رفتن تو اتاق خواب و در و از روی خودشون قفل کردن و....
مامان : خیلی خوب عزیزم هیچی دیگه نمیخواد بگی، امشب سر میز شام وقتی ازت پرسیدم علی جان چه خبر بقیه اش روجلوی بابا تعریف کن .
سر میز شام پدر با اعتماد به نفس در کانون گرم خانواده مشغول شام خوردنه که مامان میگه :خوب علی جون بگو بیبنم امروز چه خبر بود !
علی کوچولو : هیچی من تو خونه بودم که بابا با خاله ....
بابا : بچه اینقدر حرف نزن شامتو بخور !!!
مامان : چرا میزنی تو پر بچه بذار حرف بزنه ... بگو پسرم
علی کوچولو : هیچی من تو خونه بودم که بابا با خاله سهیلا اومدن و رفتن تو اتاق خواب و..
بابا : خفه شو دیگه بچه سرمونو بردی شامتو بخور!
مامان : به بچه چی کار داری چرا میترسی حرفشو بزنه....بگو علی جان
علی کوچولو : هیچی من تو خونه بودم که بابا با خاله سهیلا اومدن و رفتن تو اتاق خواب و در رو از رو خودشون بستن. منم رفتم از سوراخ در نیگا کردم دیدم که ....
بابا : تو انگار امشب تنت میخاره! برو گمشو بگیر بخواب دیر وقته.
مامان : چیه چرا ترسیدی نمیذاری بچه حرفشو بزنه؟ نترس پسرم، بگو
علی کوچولو : هیچی من تو خونه بودم که بابا با خاله سهیلا اومدن و رفتن تو اتاق خواب و در رو از رو خودشون بستن. منم رفتم از سوراخ در نیگا کردم دیدم بابا داره با خاله سهیلا از اون کارایی میکنه که تو همیشه با عمو محمود میکنی ...

 

 


کلمات کلیدی:
 
قوانین مورفی
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٢ 

 

قوانین مورفی

 

قوانین مورفی تسکین دهنده بدبیاری ها و بدشانسی هاست. قانون مورفی در سال 1949 در پایگاه نیروی هوایی ادوارز شکل گرفت. مورفی مهندس هوافضا بود که روی یک پروژه کار می کرد. در یکی از سخت ترین آزمایشهای پروژه یک تکنسین خنگ تمام سیم ها را برعکس وصل کرد و آزمایش خراب شد. مورفی درباره این تکنسین گفت: "اگه یه راه برای خراب کردن چیزی وجود داشته باشه او همون یه راه رو پیدا می کنه" و این اولین قانون مورفی بود. در ابتدا در فرهنگ فنی مهندسین رواج پیدا کرد و بعد به فرهنگ عامه راه پیدا کرد. بعداً قوانین دیگری هم بعد از کسب رتبه لازم از بنیاد مورفی در زمره قوانین اصلی قرار گرفتند .

 

حالا قوانین مورفی و قوانین استنباط شده از آن :

- اگر در توده یا کپه ای به دنبال چیزی بگردی، چیز مورد نظر حتما در ته قرار دارد.

- هیچ کاری آن طور که به نظر می رسد ساده نیست.

- وقتی در ترافیک گیر کرده ای لاینی که تو در آن هستی دیرتر راه می افتد.

- هر کاری بیش از آنچه فکرش را می کنی دو برابر آنچه باید وقت می برد. مگر اینکه آن کار ساده به نظر برسد که در آن صورت سه برابر وقت می گیرد.

- هر چیزی که بتواند خراب شود خراب می شود آن هم در بدترین زمان ممکن.

- اگر چیزی را مقاوم در برابر حماقت احمق ها بسازی احمق باهوش تری پیدا می شود و کارت را خراب می کند .

- در صورتی که شانس انجام درست یک کار پنجاه پنجاه باشد احتمال غلط انجام دادن آن نود درصد است.

- وسایل نقلیه اعم از اتوبوس، قطار، هواپیما و... همیشه دیرتر از موعد حرکت می کنند مگر آن که شما دیر برسید. در این صورت درست سر وقت رفته اند.

- اگر به نظر می رسد همه چیزها خوب پیش می روند حتما چیزی را از قلم انداخته ای .

- احتمال بد پیش رفتن کارها نسبت مستقیم با اهمیت آنها دارد.

- هر وقت خودت را برای انجام دادن کاری آماده کرده ای ناچار می شوی اول کار دیگری را انجام دهی.

- اشیای قیمتی اگر سقوط کنند به مکان های غیرقابل دسترس مثل کانال آب یا دستگاه زباله خرد کن (آن هم در حالی که روشن است) می افتند.

- مادر همیشه راه بهتری برای انجام کارتان پیشنهاد می کند البته بعد از اینکه کار را به سختی انجام داده باشید.

- هر چه بیشتر سعی کنید چیزی را از مادرتان پنهان کنید او بیشتر به وب کم شبیه می شود.

- 80% امتحانات پایان ترم براساس کلاسی است که در آن غایب بوده ای.

- وقتی قبل از امتحانات نکات را مرور می کنی مهمترین شان ناخوانا ترینشان است.

 

قوانین اتوبوسی مورفی :

- اگر تو دیرت شده اتوبوس هم دیر می آید.

- اگر زود برسی اتوبوس دیر می آید. اگر دیر برسی اتوبوس زود رسیده است.

- اگر بلیت نداشته باشی پول خرد هم نداری. وقتی پول خرد داری که بلیت هم داری.

- هر چه بیشتر از راننده بپرسی که کدام ایستگاه باید پیاده شوی احتمال این که درست راهنمایی ات کند کمتر خواهد شد.

- مدت زیادی منتظر اتوبوس می مانی و خبری نیست پس سیگاری روشن می کنی. به محض روشن شدن سیگار، اتوبوس می رسد. (به عبارت ساده اگر سیگار را روشن کنی اتوبوس می رسد).

- اگر برای زودتر رسیدن اتوبوس سیگار را روشن کنی اتوبوس دیرتر می آید.

 

قوانین کامپیوتری مورفی :

- دیسک مشتری در سیستم تو خوانده نمی شود.

- اگر برای خواندن آن نرم افزار پیچیده ای روی سیستمت نصب کنی آخرین باری خواهد بود که چنین دیسکی به دستت می رسد.

 

 

 

قوانین عاشقانه ی مورفی

- همه خوب ها تصاحب شده اند ، اگر تصاحب نشده باشند حتما دلیلی دارد .

- هر چه شخص مذکور بهتر و مناسب تر باشد، فاصله اش از تو بیشتر است.

- شعور ضربدر زیبایی ضربدر در دسترس بودن مساوی عددی ثابت است. ( که این عدد همیشه صفر است).

- میزان عشق دیگران نسبت به تو نسبت عکس دارد با میزان علاقه تو به آنها.

- چیزهایی که یک زن را بیش از هر چیز به مردی جذب می کند همانهایی اند که چند سال بعد بیشترین تنفر را از آنها خواهد داشت.

 

 

  فلسفه مورفی

" لبخند بزن... فردا روز بدتریه "

 

 

و اما سرنوشت خود آقای مورفی :

یه شب تو یه بزرگراه سوخت ماشین آقای مورفی تموم می شه. اون شب تو بزرگراه ترافیک بوده و ماشین ها با سرعت مورچه می رفتن. آقای مورفی هم می زنه بقل که بقیه رو با تاکسی بره. همینجوری ریلکس کنار بزرگراه واستاده بوده که یهو ماشین یه توریست انگلیسی که داشته خلاف جهت می اومده تپٌی می زنه بهش و می میره.اتفاقا اون روز لباسش هم سفید بوده . حالا فکر کن با یه لباس سفید کنار یه بزرگراه شلوغ واستاده باشی. بعد یه گاگولی در جهت مخالف بیاد بهت بزنه و بمیری . احتمالا موقع جون دادن این جمله ی معروفش روی لبش بوده :

 

"اگه یه راه برای خراب کردن چیزی وجود داشته باشه او همون یه راه رو پیدا می کنه"

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
داستان کوتاه دو گدا
ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٧ 

دو گدا تو یه خیابون شهر رم کنار هم نشسته بودن. یکیشون یه صلیب گذاشته بود جلوش، اون یکی یه ستاره داوود.. مردم زیادی که از اونجا رد میشدن به هر دو نگاه میکردن ولی فقط تو کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود پول مینداختن.


یه کشیش که از اونجا رد میشد مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که پشت صلیبه پول میدن و هیچ کس به گدای پشت ستاره داوود چیزی نمیده. رفت جلو و گفت: رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا یه کشور کاتولیکه، تازه مرکز مذهب کاتولیک هم هست. 



پس مردم به تو که ستاره داوود گذاشتی جلوت پول نمیدن، به خصوص که درست نشستی بغل دست یه گدای دیگه که صلیب داره جلوش. در واقع از روی لجبازی هم که باشه مردم به اون یکی پول میدن نه به تو.



گدای پشت ستاره داوود بعد از شنیدن حرفهای کشیش رو کرد به گدای پشت صلیب و گفت: هی "موشه" نگاه کن کی اومده به برادران "گلدشتین*" بازاریابی یاد بده؟


* گلدشتین یه اسم فامیل معروف یهودیه


کلمات کلیدی:
 
دفترچه خاطرات خدا!!!LOL!!!
ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٦ 

شنبه : امروز در بارگاه مشغول محاسبات فیزیکی برای نصب و راه اندازی سیاره های جدید بودیم …دستور داده ایم آتش زیر گالیله را زیاد کنند تا مردک اینگونه برای ما زحمت درست نکند! مردم سرشان به کار خودشان گرم بود و یک خورشید بود و یک ماه و مقداری ستاره که چسبانده بودیم طاق آسمان ! حالا همه فضول شده اند و هر روز به یک جای کار ما سرک می کشند! چشم درست کرده اند پدرسوخته ها که ته و توی عالم را وارسی کنند! هر سوراخی می بینند این چشمشان را فرو می کنند تویش ببینند چه خبر است!دستور داده ایم در آزمایشگاه بارگاه در مورد تغییرات نسل های اخیر بندگان تحقیق کنند! چند قرنی است خیلی فضول شده اند! 

یکشنبه:از صندوق قرض الحسنه بهشت تماس گرفته اند و لیست مفسدان اقتصادی را که وام گرفته و پس نداده اند اعلام کرده اند! یکی نوح است که وام برای کشتی سازی گرفته بوده و ورشکست شده ، دیگران هم ابراهیم و اسماعیل و نوادگان و نتیجه گانشان هستند که همگی سند خانه خودمان کعبه را گرویی گذاشته اند و نمی شود اقدامی کرد ، یک وام هم متعلق به محمد است که بچه کوچیکشان مهدی پول را ورداشته و در رفته است!امروز قدری کسالت داشتیم …عزرائیل را فرستاده ایم زمین مقداری شیطنت کند تا بلکه حالمان معقول شود.تعداد متنابهی از بندگان را آورده است که فرستاده ایم قسمت محاسبات …کارهای این عزرائیل هم دارد تکراری می شود! خسته شدیم از سیل و زلزله و اینها! هنوز کسالتمان برطرف نشده است! 

دوشنبه: از جهنم خبر رسیده است که سوخت تمام شده است و آتشی در کار نیست ! مغضوبین به جای عذاب و آتش از شدت سرما روی ویبره هستند! ملک سوخت را احضار کردیم . نوسان قیمت جهانی نفت و تصمیمات اوپک را بهانه کرده است ! دستور فرمودیم از ذخیره سوخت بارگاه علی الحساب یک حواله صادر کنند تا اهالی جهنم دچار ذات الریه نشوند و خرج اضافی پشت دستمان بگذارند! 

سه شنبه : به میکاییل چی دستور دادیم در مورد این مردک احمدی نژاد و دار و دسته اش گزارش مبسوطی تهیه کند. مثل اینکه اطلاعاتی در مورد بنده دودره بازمان مهدی دارد! آخرین بار کل باغ های بهشت را بین تعدادی از دوزخیان قولنامه نموده و فراری شده بود! خبر رسیده بود که به علم شعبده وارد شده و اصول غیب شدن از انظار را آموخته اما در اصول ظهور به مشکل برخورد کرده است! 

چهارشنبه:از اداره بازرگانی بهشت تماس گرفته اند در مناطق بالانشین بهشت مومنین بر روی رودخانه شیر و عسل سدسازی کرده اند و در املاک خود دریاچه مصنوعی ساخته اند! و شیر و عسل را در مناطق پایینی سهمیه بندی کرده و به صورت یارانه ای به فروش می رسانند! و سود قابل توجهی به جیب می زنند! محتمل است ریش نداشته ملک های سازمان شیر و عسل را چرب کرده باشند! امان از دست مومنین! 

پنجشنبه : وضعیت اقتصادی دربار کمی آشفته شده ،ملک اقتصاد را احضار کرده ایم ..بحران اقتصادی آمریکا را بهانه کرده است! دستور داده ایم یک فروند کارت سوخت نامحدود از سهمیه الهی خودمان برای آتش کریستف کلمب صادر کنند! هر چه آتش است از گور همین پدرسوخته در می آید! 

جمعه: چند روزی است فکر می کنم نانت نبود ، آبت نبود؟! ملک و حوری ات دم دست نبود؟! خلقت این آدمیزادت چه بود دیگر؟! از روز خلقت این موجود دوپا و فضول آسایش نداشته ایم . هر کاری برایشان می کنیم یک چیزی هم طلبکار می شوند! همیشه دنبال واسطه و پارتی هستند! جالب اینجاست که واسطه ها اعتبارشان از ما بالاتر رفته است.


کلمات کلیدی:
 
یه وسیله جذاب کوچیک که زنها دوست دارن استفاده کنن!!!
ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۳ 

توی گمرک بین المللی یک دختر خوشگل که یه موصاف کن برقی نو از یه کشور دیگه خریده بوده از یه پدر روحانی میخواد کمکش کنه که این موصاف کن رو تو گمرگ زیر لباسش بزاره و بیرون ببره تا خانم خوشگله مالیات نده. 

پدر روحانی میگه باشه ولی بشرطه اینکه اگه پرسیدن من دروغ نمیگم. 

دختره که چاره نداشته میگه باشه. 
دم گمرگ مامور میپرسه پدر چیزی با خودت داری که اظهار کنی؟ 
پدر روحانی میگه از سر تا کمرم چیزی ندارم! 
مامور شک میکنه از این جواب عجیب میپرسه: از کمر تا زمین چطور؟ 
پدر روحانی میگه: یه وسیله جذاب کوچیک که زنها دوست دارن استفاده کنن ولی باید اقرار کنم که تاحالا بی استفاده مونده. 
مامور با خنده میگه خدا پشت و پناهت پدر. برو ...


کلمات کلیدی:
 
من می خواهم ازدواج کنم !!!
ساعت ٤:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۱ 

مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت : 
-
می خواهم ازدواج کنم . 
پدر خوشحال شد و پرسید : 
-
نام دختر چیست ؟ 
مرد جوان گفت : 
-
نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند . 
پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید و گفت : 
-
من متاسفم به جهت این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو . 
مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت : 
-
مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . 
مادرش لبخند زد و گفت : 
-
نگران نباش پسرم . تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی . چون تو پسر او نیستی !


کلمات کلیدی:
 
خر ما از کره گی دم نداشت
ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٧ 



مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده.
مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده قُوَت کرد ( زور زد ) . دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که ” تاوان بده !” 

مرد به قصد فرار به کوچه یی دوید، بن بست یافت. خود را به خانه ایی درافکند. زنی آن جا کنار حوض خانه چیزی می شست و بار حمل داشت ( حامله بود ). از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت ( سِقط کرد ). خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نیز با صاحب خر هم آواز شد.
مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه ایی فروجست که در آن طبیبی خانه داشت.

جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایه دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در حای بمُرد. پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست !

مَرد، هم چنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افکند.
پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد. او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست!
مردگریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانه قاضی افکند که ” دخیلم! “. قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود.. چون رازش فاش دید، چاره رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند .

نخست از یهودی پرسید .
گفت : این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم .

قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست. باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند !
و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد !
جوانِ پدر مرده را پیش خواند .

گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است. به طلب قصاص او آمده ام .
قاضی گفت : پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است.حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرود آیی، چنان که یک نیمه جانش را بستانی !

و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیه سی دینار جریمه شکایت بی مورد محکوم کرد !
چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت :
قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد. حالی می توان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش !

مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید .
قاضی آواز داد : هی ! بایست که اکنون نوبت توست !

صاحب خر هم چنان که می دوید فریاد کرد :
مرا شکایتی نیست. به آوردن مردانی می روم که شهادت دهند خر مرا از کره گی دُم نبوده است
 


کلمات کلیدی:
 
روز جهانی لات و لوت ها مبارک باد
ساعت ٤:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٦ 

روز جهانی لات و لوت ها مبارک باد

 

اس ام اس های رد و بدل شده در روز جهانی لات و لوت ها

 

 

 

زغال قلیونتیم ، بکش خاکستر شیم.

 

 

زغال قلیونتم رفیق! میسوزم تا بسازمت!!!

 

 

سوزن رفاقت در تیوپ قلبم فرو رفت و گفت: فییییییییییس

تازه فهمیدم پنچرتم رفیق!

 

 

پدال دنده موتورتیم با پا بزن تو سرمونو خلاصمون کن!

 

 

پوست موز زیر پاتم ، حال میکنم اگه افتخار بدی پاتو بذاری روم !

 

 

به لوتی میگم : آب بده دریا میده ، میگم گل بده گلستان میده ، میگم معرفت و دوستی بده همش شماره تو رو میده !!

 

 

آب دماغتیمآنتی هیستامین بخور ، فنا شیم

 

 

قرمزی چشاتم نفازلین بریز فنا شیم

 

 

بند کفشتیم گره بزن خفه شیم

 

 

کش شلوارتم رفیق ولم کن تا آبروتو ببرم

 

 

سیگارتیم بکش تا دود شیم

 

 

زنگ در خونتم هر کس تو رو بخواد باید منو بزنه

 

 

چروک لباستیم اتو بزنی هلاک شدیم!

 

 

تریپ مرام : کلنگتم عمله !!

 

 

سلامی به گرمی آش رشته که با پیازداغ روش نوشته :

 

مرامت منو کشته“

 

 

میگن نارنگی چون پوستش زود کنده میشه پیش مرگ همه ی میوه هاست !

 نارنگیتیم هلو !

 

 

این اس ام اس رو میزنم به سلامتی همه خوباکه سخت مشغول شطرنج زندگیند و نمی دونن ما مات رفاقتشون هستیم

 

 

دیروز روز جهانی آوارگان بود، توقع داشتم یه تشکر خشک و خالی از ما میکردی که یه عمریه آوارتیم !!!

 

 

بزرگترین دشمن آدم پوله:هر چی دشمن داری بده به من و خودتو خلاص کن!

 

 

میگی پول چیه ؟ پول مثه چرک دسته / پس همشو بده من ، نذار چرک شه دستت!

 


کلمات کلیدی:
 
چطوری می توان زور را بدون زور زدن به مردمان تحمیل کرد!!
ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢ 

آورده اند که در کنفرانس تهران روزی چرچیل ، روزولت و استالین بعد از میتینگ‌ های پی در پی آن روز تاریخی ! برای خوردن شام با هم نشسته بودند . در کنار میز یکی از سگ ‌های چرچیل ساکت نشسته بود و به آنها نگاه می کرد ، چرچیل خطاب به همراهانش گفت ؛ چطوری میشه از این خردل تند به این سگ داد ؟ روزولت گفت من بلدم و مقداری گوشت برید و خردل را داخل گوشت مالید و به طرف سگ رفت و گوشت را جلوی دهانش گرفته و شروع به نوچ نوچ کرد ، سگ گوشت را بو کرد و شروع به خوردن کرد تا اینکه به خردل رسید، خردل دهان سگ را سوزاند و از خوردن صرف نظر کرد . بعد نوبت به استالین رسید . استالین گفت هیچ کاری با زبون خوش پیش نمیره و مقداری از خردل را با انگشت هایش گرفته و به طرف سگ بیچاره رفته و با یک دستش گردن سگ را محکم گرفته و با دست دیگرش خردل را به زور به داخل دهان سگ چپاند ، سگ با ضرب زور خودش را از دست استالین رهانید و خردل را تف کرد . در این میان که چرچیل به هر دوی آن ها می خندید بلند شد و گفت : دوستان هر دو تا تون سخت در اشتباهید ! شما باید کاری بکنید که خودش مجبور بشه بخوره ، روزولت گفت چطوری ؟ چرچیل گفت نگاه کنید ! و بعد بلند شد و با چهار انگشتش مقداری از خردل را به مقعد سگ مالید ، سگ زوزه کشان در حالی‌ که به خودش می پیچید شروع به لیسیدن خردل کرد ! چرچیل گفت دیدید چطوری می توان زور را بدون زور زدن به مردمان تحمیل کرد!


کلمات کلیدی:
 
ایرانی vs آمریکایی
ساعت ٤:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱ 

سه تا ایرانی و سه تا آمریکایی توی ایستگاه منتظر حرکت قطار بودن. آمریکایی ها 3 تا بلیط داشتند (نفری یکی!) ولی ایرانی ها فقط یک بلیط! آمریکایی ها از ایرانی ها می پرسن: شما چه طوری می خواهید سه نفری با یه بلیط سوار قطار بشید؟ ایرانی ها می گن: نگاه کنید تا یاد بگیرید.

وقتی سوار قطار می شن ایرانی ها هر سه تاشون می رن توی یه دستشویی و در رو می بندند. آمریکایی ها هم که ایرانی ها رو تحت نظر داشتند می بینن مسؤول قطار اومد بلیط ها رو جمع کنه. مسؤول بلیط ها در دستشویی رو میزنه و می گه : بلیط لطفا! یکی از ایرانی ها لای در دستشویی رو باز می کنه و بلیط رو می ده. (آقای مسؤول فکر می کرده یه نفر تو دستشوییه دیگه!)

آمریکایی ها با دیدن این ماجرا کلی حال می کنن و تصمیم می گیرن تو راه برگشت همین کارو بکنن. در راه برگشت دوباره این 3 تا آمریکایی که با اون ایرانی ها همسفر بودن توی ایستگاه همدیگه رو می بیینن. آمریکایی ها سه نفرشون فقط یک بلیط گرفته بودن ولی می بینن که ایرانی ها اصلا بلیط ندارن! ازشون می پرسن شما چطور بدون بلیط مسافرت می کنید؟ ایرانی ها میگن: نگاه کنید تا یاد بگیرید.

خلاصه مردم سوار قطار میشن و آمریکاییها که حالا روش کار ایرانیها رو یاد گرفته بودن هر سه نفرشون میرن توی یه دستشویی و درو میبندن. ایرانی ها هم می رن توی یه دستشویی دیگه و در رو می بندن.

چند دقیقه بعد یکی از ایرانی ها از دستشویی میاد بیرون میره در دستشویی آمریکایی ها رو می زنه و می گه: بلیط لطفا!!!


کلمات کلیدی:
 
پیرمرد باهوش و دوست دختر خوشگلش
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳۱ 

در یک غروب پنج شنبه پیرمرد موسفیدی در حالی که دختر جوان و زیبایی بازو به بازویش او را همراهی می کرد وارد یک جواهر فروشی شدند و به جواهر فروش گفت : یک انگشتر مخصوص برای دوست دخترم می خواهم. 
مرد جواهرفروش به اطرافش نگاه کرد و انگشتر فوق العاده گرانی و زیبایی که ارزش آن 3 ملیون تومن بود را به پیرمرد و دختر جوان نشان داد.چشمان دختر جوان برقی زد تمام بدنش از شدت هیجان به لرزه افتاد. 
پیرمرد در حال دیدن انگشتر به مرد جواهرفروش گفت : خب ، ما این رو برمیداریم. جواهرفروش با احترام پرسید که پول اونو چطور پرداخت می کنید؟ 
پیرمرد گفت : با چک ، ولی خب من میدونم که شما باید مطمئن بشید که تو حسابم پول هست یا نه بنابراین من این چک رو الان می نویسم و شما می تونید روز دوشنبه که بانکها باز می شه ، به بانک من تلفن بزنید و تایید اونو بگیرید و بعد از ظهر اون روز همون روز من انگشتر رو از شما می گیرم. 

صبح دوشنبه مرد جواهر فروش در حالی که به شدت ناراحت بود به پیرمرد تلفن زد و با عصبانیت به پیرمرد گفت : من الان حسابتون رو چک کردم اصلا نمی تونم تصور کنم که توی حسبابتون حتی یک ریال هم نیست!!! 

پیرمرد جواب میده : متوجه هستم چی میگید ، ولی در عوضش می تونی تصور کنی که من تو این دو سه روز چه حالی کردم واقعا که بهترین روزای عمرم بود.!!!!!


کلمات کلیدی:
 
دستور العمل های شیرازی برای زندگی بهتر
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳۱ 

سعی کنید روزها استراحت کنید تا شبها راحت بخوابید! 

در نزدیکی تخت خوابتان صندلی بگذارید تا اگر از خواب بیدار شدید روی آن نشته و استراحت کنید! 

ایستادن به رفتن، نشستن به ایستادن و خوابیدن به نشستن اولویت دارد! 

جایی که میتوانید بنشینید چرا میایستید؟ 

کار امروز را به فردا موکول کنید و کار فردا را به پس فردا! 

اگر حس کار کردن به شما دست داد کمی صبر کنید تا این حس از شما بگذرد! 

از همه دیرتر سر سفره رفته و زودتر بلند شوید تا زحمت چیدن و جمع کردن سفره به شما تحمیل نشود!

برای کار همیشه فرصت هست پس از استراحت غافل نشوید! 

در میهمانیها حتماً با خود بالش ببرید شاید فرصتی برای استراحت بدست آوردید! 

به خواب نگویید کار دارم به کار بگویید خواب دارم!


کلمات کلیدی:
 
زنگ تفریح
ساعت ۳:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳٠ 

مصاحبه شغلی

در پایان مصاحبه شغلی برای استخدام در شرکتی، مدیر منابع انسانی شرکت از
مهندس جوان صفر کیلومتر ام آی تی پرسید: « برای شروع کار، حقوق مورد
انتظار شما چیست؟»

مهندس گفت: «حدود 75000 دلار در سال، بسته به اینکه چه مزایایی داده شود.»

مدیر منابع انسانی گفت: «خب، نظر شما درباره 5 هفته تعطیلی، 14 روز
تعطیلی با حقوق، بیمه کامل درمانی و حقوق بازنشستگی ویژه و خودروی شیک و
مدل بالا چیست؟»

مهندس جوان از جا پرید و با تعجب پرسید: «شوخی می‌کنید؟ »

مدیر منابع انسانی گفت: «بله، اما یادت باشه اول تو شروع کردی.



کارمند تازه وارد

مردی به استخدام یک شرکت بزرگ درآمد. در اولین روز کار خود، با کافه تریا
تماس گرفت و فریاد زد: «یک فنجان قهوه برای من بیاورید.»

صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو
با کی داری حرف می ‌زنی؟»

کارمند تازه وارد گفت: «نه»

صدای آن طرف گفت: «من مدیر اجرایی شرکت هستم، احمق.»

مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: «و تو میدانی با کی حرف میزنی، بیچاره.»

مدیر اجرایی گفت: «نه»

کارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت.



اشتباه موردی

کارمندی به دفتر رئیس خود می‌رود و می‌گوید: «معنی این چیست؟ شما 200
دلار کمتر از چیزی که توافق کرده بودیم به من پرداخت کردید.»

رئیس پاسخ می دهد: «خودم می‌دانم، اما ماه گذشته که 200 دلار بیشتر به تو
پرداخت کردم هیچ شکایتی نکردی.»

کارمند با حاضر جوابی پاسخ می دهد: «درسته، من معمولا از اشتباه های
موردی می گذرم اما وقتی تکرار می شود وظیفه خود می دانم به شما گزارش
کنم.»



زندگی پس از مرگ

رئیس: شما به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارید؟

کارمند: بله!

رئیس: خوب است. چون ساعتی پیش پدربزرگتان به اینجا آمده و می‌خواهد شما را ببیند،

همان که دیروز برای شرکت در مراسم تشییع جنازه اش مرخصی گرفته بودید.






زنگ تفریح

مردی به یک مغازه فروش حیوانات رفت و درخواست یک طوطی کرد. صاحب فروشگاه
به سه طوطی خوش چهره اشاره کرد و گفت: «طوطی سمت چپ 
۵۰۰ دلار است.»

مشتری: «چرا این طوطی اینقدر گران است؟»

صاحب فروشگاه: «این طوطی توانایی انجام تحقیقات علمی و فنی را دارد.»

مشتری: «قیمت طوطی وسطی چقدر است؟‌

صاحب فروشگاه: طوطی وسطی 
۱۰۰۰ دلار است. برای اینکه این طوطی توانایی
نوشتن مقاله ای که در هر مسابقه ای پیروز شود را دارد.»

و سرانجام مشتری از طوطی سوم پرسید و صاحب فروشگاه گفت: «‌ 
۴۰۰۰دلار.»

مشتری: «این طوطی چه کاری می تواند انجام دهد؟»

صاحب فروشگاه جواب داد:‌ «صادقانه بگویم من چیز خاصی از این طوطی ندیدم
ولی دو طوطی دیگر او را مدیر صدا می زنند.»



کلمات کلیدی:
 
پسر یک شیخ عرب
ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸ 

پسر یک شیخ عرب برای تحصیل به آلمان رفت. یک ماه بعد نامه ای برای پدرش فرستاد:برلین فوقالعاده است، مردمش خوب هستند و من واقعا اینجا را دوست دارم، ولی یک مقدار احساس شرم میکنم که با مرسدس طلاییم به مدرسه بروم در حالی که تمام دبیرانم با ترن جابجا میشوند. مدتی بعد نامهای همراه با یک چک یک میلیون دلاری از پدرش برایش رسید:بیش از این ما را خجالت نده، تو هم برو و برای خودت یک ترن بگی


کلمات کلیدی:
 
مادر
ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸ 

مردی مقابل گل فروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی برای مادرش که درشهر
دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود. وقتی از گل فروشـی خارج شد، دختری
را دید که روی جـدول خیابان نشستـه بود و هق هق گریـه می کرد. مرد نزدیک
دختر رفت و از او پرسید: "دختر خوب، چرا گریه می کنی؟"دختر درحالی که گریه
می کرد، گفت: "می خواستم برای م...ادرم
یک شاخه گل رز بخرم، ولی فقط هفتاد و پنج سنت دارم درحالی که گل رز دو
دلار می شود." مرد لبخندی زد وگفت: "با من بیا، من برای تو یک شاخه گل رز
قشنگ می خرم. وقتی از گل فروشی خارج می شدند، مرد به دختر گفت: "مادرت
کجاست؟" می خواهی تو را برسانم؟" دختر دست مرد را گرفت و گفت: "آنجا" و به
قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد.مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک
قبرتازه نشست وگل را آنجا گذاشت. مرد دلش گرفت، طاقت نیاورد، به گل فروشی
برگشت، دسته گل را گرفت و دویست مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به
مادرش که مدتها بود ندیده بود بدهد


کلمات کلیدی:
 
قربانی معبد
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٧ 


روزی پسر بچه ای نزد شیوانا رفت (در تاریخ مشرق زمین شیوانا کشاورزی بود که او را استاد عشق و معرفت ودانایی می دانستند) و گفت : " مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید ."



شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودندو کاهن معبد نیز با غرور وخونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود. 




شیوانا بهسراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را درآغوش می گیرد و می بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد. 




شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند. زن پاسخ داد که کاهنمعبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند، تا بت اعظماو را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد.




شیوانا تبسمی کرد و گفت : " اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست. چون تصمیم به هلا کش گرفتهای. عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیمگرفته ای دختر نازنین ات را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفتهاست که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی بهجای کاهن دخترت را قربانی کنی . هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطرسرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد ! " 

زن لختی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاهدرحالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود، به سمت پله سنگی معبد دوید.اماهیچ اثری از کاهن معبد نبود! می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید!! 


کلمات کلیدی:
 
پیکنیک
ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٤ 

یک (روز) خانواده  لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!
 
در نهایت خانواده  لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!
پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد
.
لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود
!
او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد
.
سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد
.
در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم
»!!!!!!!!!!!! !!!!!
نتیجه اخلاقی
:
بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن  برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار  داریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دیم
.

 

 


کلمات کلیدی:
 
...درگذشت, خفه شد, حلق آویز کرد, خفه شد ... & مرد
ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۳ 

 

) آرنولد بنت: 

داستان نویس انگلیسی(۱۸۶۷،۱۹۳۱) وی برای آنکه ثابت کند آب شهر پاریس از نظر بهداشتی کاملا سالم است، یک لیوان از آن را خورد و در اثر تیفوئید ناشی از آن در گذشت! 



۲) آگاتوکلس: 
(خودکامه سراکیوز ۳۶۱، ۲۸۹ ق.م) در اثر قورت دادن خلال دندان خفه شد. 


۳) آلن پینکرتون: 
(موسس آژانس کارآگاهی آمریکا ۱۸۱۹، ۱۸۸۴) هنگام نرمش صبحگاهی به زمین خورد و زبانش لای دندان ماند و زخم شد و در اثر قانقاریای ناشی از این زخم درگذشت. 


۴) آیزادورا دانکن: 
(رقاص آمریکایی ۱۸۷۸، ۱۹۲۷) هنگامی که در اتومبیل بود، شال گردن بلندش به چرخ عقب اتومبیل گیر کرد و گردنش شکست و خفه شد. 


۵) اسکندر کبیر: 
(پادشاه مقدونی ۳۵۶ ،۳۲۳ ق.م) به دنبال دو روز میگساری و عیاشی در اثر تب درگذشت 


۶) الکساندر: 
(پادشاه یونان ۸۹۳،۱ ۱۹۲۰) یک میمون خانگی گازش گرفت و در اثر عفونت خون در گذشت. 


۷) تامس آت وی: 
(نمایشنامه نویس انگلیسی ۱۶۵۲، ۱۶۸۵) مرد فقیری بود. به دنبال روزها گرسنگی سرانجام یک گیته به دست آورد و با آن یک دست پیچ گوشت خرید و از شدت ولع همان لقمه دهان پرکن اول گلو گیرش شد و خفه اش کرد! 


۸) تامس می: 
(مورخ انگلیسی ۵۹۵،۱ ۱۶۵۰) بر اثر بلعیدن غذای زیادی، خفه شد. 


۹) جان وینسون: 
(ماجرا جوی بریتانیا ۱۵۵۷، ۱۶۲۹) وی در ۷۲ سالگی از اسب به زمین افتاد و میخی وارونه بر زمین افتاده بود، در سرش فرو رفت. 


۱۰) جروم ناپلئون بناپارت: 
(آخرین بناپارت آمریکایی ۱۸۷۸، ۱۹۴۵) در سنترال پارک نیویورک، پایش به زنجیر سگ زنش گرفت و افتاد و در اثر زخم های حاصله در گذشت. 


۱۱) جورج دوک کلارنس: 
(انگلیسی ۱۴۴۹،۱۴۷۸) به دستور برادرش ریچارد سوم در خمره شراب خفه شد. 


۱۲) جیمز داگلاس ارل مورتون: 
(۱۵۲۵،۱۵۸۱) بوسیله دستگاهی شبیه گیوتین که خودش آن را به اسکاتلندیان معرفی کرده بود، سر بریده شد. 


۱۳) رودولفونی یرو: 
(ژنرال مکزیکی ۱۸۸۰، ۱۹۱۷) اسبش در شن روان گرفتار شد و سنگینی طلاهایی که به همراه داشت باعث فرو رفتن به درون ماسه شد. 


۱۴) زئوکسیس: 
(نقاش یونان قرن پنجم ق.م) به تصویری که از یک ساحره پیر کشیده بود آنقدر خندید که یکی از رگ هایش پاره شد و مرد! 


۱۵) ژراردونرال: 
(نویسنده فرانسوی ۱۸۰۸ ،۱۸۵۵) با بند پیشبند، خودرا از تیر چراغ برق خیابان حلق آویز کرد. 


۱۶) فرانسیس بیکن: 
(۱۵۶۱،۱۶۲۶) براثر گرفتاری در یک سرمای ناگهانی گرفتار شد و درگذشت. 


۱۷) فالک فیتز وارن چهارم: 
(بارون انگلیسی ۱۲۳۰، ۱۲۶۴) در بازگشت از یک جنگل، اسبش در باتلاق افتاد و فالک که زره پوشیده بود، در درون زره اش خفه شد. 


۱۸) کلادیوس اول: 
(امپراتور روم ۵۴ ب م. ۱۰ ق.م) با یک پر آغشته به سم خفه شد. 


۱۹) کنت اریک مگنوس آندرئاس هرس ستنبورگ۱۸۶۰، ۱۸۹۵) 
این انگلیسی در اثر خشم ناشی از مستی، با سیخ بخاری به دوستش حمله کرد، اما خودش توی بخاری افتاد و سوخت. 


۲۰) گریگوری یفیموویچ راسپوتین: 
(۱۸۷۱،۱۹۱۶) وزنه ای به بدنش بستند و در رود نوا غرقش کردند. 


۲۱) لایونل جانسن: 
(شاعر انگلیسی ۱۸۶۷ ،۱۹۰۲) از روی چهارپایه پشت بار به زمین افتاد و در اثر زخمهای حاصله در گذشت. 


۲۲) لنگی کالیر: 
(کلکسیونر آمریکایی ۱۸۸۶،۱۹۴۷) در خانه خود و در تله ای مهلک درگذشت. تله را برای دستگیری دزدان کار گذاشته بود. 


۲۳) مارکوس لیسینیوس کراسوس: 
(سیاستمدار رومی ۱۱۵، ۵۳ ق.م) این رهبر بدنام و صراف رمی به دست سربازان پارتی با ریختن طلای مذاب در حلقش درگذشت. 


۲۴) هنری اول: 
(پادشاه انگلیسی ۱۰۶۸،۱۱۳۵) در اثر افراط در خوردن مارماهی دچار ناراحتی روده شد و مرد. 


۲۵) یوسف اشماعیلو: 
(کشتی گیر ترک) بر اثر سنگینی طلاهایی که به کمرش بسته بود در دریا غرق شد. چون نتوانست به راحتی شنا کند


کلمات کلیدی:
 
یادداشتهای یک دختر
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱۸ 


یادداشتهای یک دختر
اگر من هنوز ازدواج نکرده ام
تتقصیر ساعت کاری ام است که صبح خروسخوان می روم و صلاة ظهر می آیم و شانس دیده شدن را از دست می دهم!

تتقصیر خواهرم است که از شوهرش طلاق گرفت و باعث شد نظر همه نسبت به ما عوض شود!
تتقصیر بابا است که آن قدر پول ندارد که چشم ملت در بیاید!
تتقصیر مامان است مگر نمی گویند مادر را ببین دختر را بگیر؟!
تتقصیر پسرعموست که نفهمید عقد دختر عمو و پسرعمو را در آسمان ها بسته اند!

تتقصیر استادمان است که جلوی همه به من ابراز علاقه کرد و باعث شد دیگر کسی جرات نکند از من خواستگاری کند!
تتقصیر مادر شوهر عمه است، می دانم که بختم را او بسته!
تتقصیر پسر همسایه دست راستی است که به خودش اجازه داد از من خواستگاری کند!
تتقصیر پسر همسایه دست چپی است که به خودش اجازه نداد ازمن خواستگاری کند!

تقتقصیر تلویزیون است که توی همه سریال هایش همه جوان ها ازدواج می کنند و اصلا به مشکلات ما جوان های ازدواج نکرده نمی پردازد!
تتقصیر مطبوعات است که توی مطالبشان همه جوان ها از هم طلاق می گیرند و مردم را نسبت به ازدواج بدبین می کنند!

تتقصیر دولت است که فکری برای حل بحران ازدواج جوان ها نمی کند!
تقصیر مجلس است که به جای سربازی اجباری، پسرها را مجبور به ازدواج اجباری نمی کند!
تتقصیر مردم است که انقلاب کردند و باعث شدند مدارس مختلط جمع بشود!
تتقصیر رییس جمهور است که نمی آید مرا بگیرد برای پسرش!!؟!

تتقصیر عراق است که کلی از پسرهای آماده ازدواج ما را به کشتن داد!
تتقصیر هلند است که همجنس بازی را رواج داد تا مردها دیگر نیازی به زن گرفتن نداشته باشند!
تتقصیر انگلیس است، این که اصلا گفتن ندارد. همه می دانند که همیشه و همه جا کار، کار انگلیس است!
تتقصیر سازمان ملل است که روی سردرش نوشته شده"بنی آدم اعضای یکدیگرند" اما مشخص نکرده که مثلا من جیگر کی هستم؟!

تتقصیر کره زمین است که جوری نچرخید که من و نیمه گمشده ام به هم برسیم!
تقتقصیر قمر است که روز به دنیا آمدن من در عقرب بوده


کلمات کلیدی:
 
هتل کالیفرنیا
ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٩ 

 

 

هتل کالیفرنیا

 

 

در یک بزرگراه ِ بیابانی ِ تاریک،  باد ِ سرد از میان ِ موهایم می گذشت

بوی ِ گرم ِ غنچه ی ماری جوآنا(1)، در هوا می پیچید

روبرویم در فاصله ی دور، نوری لرزان دیدم.

سرم سنگین شد و دیدم تیره و تار

باید منتظر ِ شب می شدم

او آنجا در آستانه ی در ایستاده بود;

با زنگوله ی رستوران

من با خودم فکر می کردم که

"اینجا جهنم است با بهشت"

بعد او شمعی روشن کرد و راه را به من نشان داد

صداهایی پایین ِ راهرو بود

فکر می کنم می گفتند...

 

به هتل کالیفرنیا خوش آمدید

جایی بسیار دوست داشتنی

با ظاهری بسیار دوست داشتنی

اتاقهای زیادی در هتل کالیفرنیا هست

هر زمانی از سال، می توانید اینجا جا پیدا کنید

 

ذهن ِ او محسور ِ جواهر فروشی ِ تیفانی است

او مرسدس بنز دارد

او پسرهای زیبای زیادی در اطرافش دارد

که آنها را دوست می نامد

شیوه ی رقصیدن ِ آنها در حیاط... عرق ریزی ِ شیرین در تابستان...

برخی برای به یاد آوردن می رقصند و برخی برای فراموش کردن

 

من کاپیتان را صدا زدم و گفتم

"لطفا شراب ِ من رو بیار"

او گفت :" ما این قلم را

از 1969 اینجا نداشته ایم"

و آن صداها هنوز از دور مرا صدا می زنند،

در نیمه شب بیدارم می کنند

تا فقط بگویند...

 

به هتل کالیفرنیا خوش آمدید

جایی بسیار دوست داشتنی

با ظاهری بسیار دوست داشتنی

اتاقهای زیادی در هتل کالیفرنیا هست

هر زمانی از سال، می توانید اینجا جا پیدا کنید

آنها در هتل کالیفرنیا به زندگی ِ خود ادامه می دهند

عجب غافلگیری ای!، بهانه های خود را آماده کنید

 

آینه هایی روی سقف بود

و شامپاین ِ صورتی با یخ

او گفت :"ما همه اینجا

به روش ِ خودمان زندانی هستیم"

و در اتاق ِ رؤسا

آنها برای جشن دور ِ هم جمع شدند

با چاقوهای پولادی ِ خود به آن ضربه می زدند

ولی نمی توانستد آن هیولا را بکشند

 

آخرین چیزی که به خاطر می آوردم این بود که

داشتم به سوی در فرار می کردم

باید راه برگشت را پیدا می کردم

به جایی که قبلا در آن بودم

مرد ِ شب گفت :"آرام باش

ما برای پذیرش برنامه ریزی شده ایم

تو هر وقت بخواهی می توانی به بیرون سری بزنی

ولی هیچ وقت نمی توانی اینجا را ترک کنی!"

 

 ترجمه از  حسن ختام

Hotel California


On a dark desert highway, cool wind in my hair 
Warm smell of colitas, rising up through the air 
Up ahead in the distance, I saw a shimmering light 
My head grew heavy and my sight grew dim 
I had to stop for the night

There she stood in the doorway; 
I heard the mission bell 
And I was thinking to myself, 
'This could be Heaven or this could be Hell' 
Then she lit up a candle and she showed me the way 
There were voices down the corridor, 
I thought I heard them say...

Welcome to the Hotel California 
Such a lovely place 
Such a lovely face 
Plenty of room at the Hotel California 
Any time of year, you can find it here

Her mind is Tiffany-twisted, she got the Mercedes bends 
She got a lot of pretty, pretty boys, that she calls friends 
How they dance in the courtyard, sweet summer sweat. 
Some dance to remember, some dance to forget

So I called up the Captain, 
'Please bring me my wine' 
He said,'We haven't had that spirit here since nineteen sixty nine' 
And still those voices are calling from far away, 
Wake you up in the middle of the night 
Just to hear them say...

Welcome to the Hotel California 
Such a lovely place 
Such a lovely face 
They livin' it up at the Hotel California 
What a nice surprise, bring your alibis

Mirrors on the ceiling, 
The pink champagne on ice 
And she said 'We are all just prisoners here, of our own device' 
And in the master's chambers, 
They gathered for the feast 
The stab it with their steely knives, 
But they just can't kill the beast

Last thing I remember, I was 
Running for the door 
I had to find the passage back 
To the place I was before 
'Relax,'said the night man, 
We are programmed to receive. 
You can checkout any time you like, 
but you can never leave!

 

 


کلمات کلیدی:
 
پنجاه راه برای بازی کردن با اعصاب سایرین
ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٧ 

روزهای تعطیل مثل بقیه روزها ساعتتون رو کوک کنین تا همه از خواب بپرن 

سر چهارراه وقتی چراغ سبز شد دستتون رو روی بوق بذارین تا جلویی ها زود تر راه بیفتند 

وقتی میخواین برین دست به آب با صدای بلند به اطلاع همه برسونین 

وقتی از کسی آدرسی رو می پرسین بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوی چشمش از یه نفر دیگه بپرسین 

کرایه تاکسی رو بعد از پیاده شدن و گشتن تمام جیبهاتون به صورت اسکناس هزاری پرداخت کنید 

همسرتون رو با اسم همسر قبلیتون صدا بزنین 

جدول نیمه تموم دوستتون رو حل کنین 

روی اتوبان و جاده روی لاین منتهی الیه سمت چپ با سرعت پنجاه کیلومتر در ساعت حرکت کنین 

وقتی عده زیادی مشغول تماشای تلویزیون هستند مرتب کانال رو عوض کنین 

از بستنی فروشی بخواین که اسم پنجاه و چهار نوع بستنی رو براتون بگه 

در یک جمع سوپ یا چایی رو با هورت کشیدن نوش جان کنین 

به کسی که دندون مصنوعی داره بلال تعارف کنین 

وقتی از آسانسور پیاده میشین دکمه های تمام طبقات رو بزنین و محل رو ترک کنین 

وقتی با بچه ها بازی فکری می کنین سعی کنین از اونها ببرین 

موقع ناهارتوی یک جمع جزئیات تهوع وگلاب به روتون استفراغی که چند روز پیش داشتین رو با آب و تاب تعریف کنین 

ایده های دیگران رو به اسم خودتون به کار ببرین 

بوتیک چی رو وادار کنید شونصد رنگ و نوع مختلف پیراهنهاشو باز کنه و نشونتون بده و بعد بگین هیچ کدوم جالب نیست و سریع خارج بشین 

شمع های کیک تولد دیگران رو فوت کنین 

اگر سر دوستتون طاسه مرتب از آرایشگرتون تعریف کنین 

وقتی کسی لباس تازه می خره بهش بگین خیلی گرون خریده و سرش کلاه رفته 

صابون رو همیشه کف وان حموم جا بذارین 

روی ماشینتون بوقهای شیپوری نصب کنین 

وقتی دوستتون رو بعد ازیه مدت طولانی می بینین بگین چقدر پیر شده 

وقتی کسی در جمعی جوک تعریف می کنه بلافاصله بگین خیلی قدیمی بود 

چاقی و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش یادآوری کنین 

بادکنک بچه ها رو بترکونین 

مرتب اشتباه لغوی و گرامری دیگران هنگام صحبت رو گوشزد کنین و بهش بخندین 

وقتی دوستتون موهای سرش رو کوتاه میکنه بهش بگین موی بلند بیشتر بهش می یاد 

بچه جیغ جیغوی خودتون رو به سینما ببرین 

کلید آپارتمان طبقه سیزدهم تون رو توی ماشین جا بذارین و وقتی به در آپارتمان رسیدین یادتون بیاد! ﴿این راه هم جنبه هایی از مازوخیسم در بر داره 

ایمیل های فورواردی دوستتون رو همیشه برای خودش فوروارد کنین 


توی کنسرتهای موسیقی بزرگ و هنری ، بی موقع دست بزنین 

هر جایی که می تونین ، آدامس جویده شده تون رو جا بذارین! ﴿توی دستکش دوستتون بهتره 

حبه قند نیمه جویده و خیستون رو دوباره توی قنددون بذارین 

نصف شبها با صدای بلند توی خواب حرف بزنین 

دوستتون که پاش توی گچه رو به فوتبال بازی کردن دعوت کنین 

عکسهای عروسی دوستتون رو با دستهای چرب تماشا کنین 

پیچهای کوک گیتار دوستتون رو که ۵ دقیقه دیگه اجرای برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونین 

با یه پیتزا فروشی تماس بگیرین و شماره تلفن پیتزا فروشی روبروییش که اونطرف خیابونه رو بپرسین 

شیشه های سس گوجه فرنگی و هات سس فلفل رو عوض کنین 

موقع عکس رسمی انداختن برای هر کس جلوتونه شاخ بذارین 

توی ظرفهای آجیل برای مهموناتون فقط پسته ها و فندقهای دهان بسته بذارین 

شونصد بار به دستگاه پیغام گیر تلفن دوستتون زنگ بزنین و داستان خاله سوسکه رو تعریف کنین 

توی روزهای بارونی با ماشینتون با سرعت از وسط آبهای جمع شده رد بشین 

توی جای کارت دستگاههای عابر بانک چوب کبریت فرو کنین 

جای برچسبهای قرمز و آبی شیرهای آب توالت هتل ها رو عوض کنین 

یکی از پایه های صندلی معلم یا استادتون رو لق کنین 

توی مهمونی ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواین که هر چی شعر بلده بخونه 

چراغ توالتی که مشتری داره و کلید چراغش بیرونه رو خاموش کنین 

ورقهای جزوه ء ۳۰۰ صفحه ای دوستتون که ازش گرفتین زیراکس کنین رو قاطی پاتی بذارین ، یه بر هم بزنین ، بعد بهش پس بدین


کلمات کلیدی:
 
عربه ...
ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۳٠ 

مکیدن ممنوع ! ، خوردن ممنوع ! لیسیدن ممنوع ! فرو کردن انگشت ممنوع !
زبان زدن ممنوع !
اینا رو یه عسل فروش عربه در مغازه اش نوشته بود !!!
*
تو مراسم ختم عربه بلندگو میگه :مرحوم وصیت کرده ، سیاه نپوشین .
یکی داد میزنه : مرحوم گه خورده ، ما به احترامش می پوشیم ..
*


*عربه آزمایش ادرارش گم میشه میگه بله دیگه مملکت بخور بخوره!
*

از عربه میپرسن امام رضا چرا رفته بود مشهد میگه: رفته بود زیارت
*
به عربه می گن با وطن جمله بساز.. میگه من رفتم حمام و تنم را شستم. می گن نه!!با ط دسته دار. میگه اتفاقا با طی دسته دار شستم


یک عربه برای چند روز میره توی هتل یک روز میبینن توی دستشوئی داره یک نفر خارجی رو میزنه میان میگیرنش ازش میپرسن قضیه چیه چرا این بدبخت را میزنی عربه میگه اینجا یک چشمه اویی بیده (دستشوئی فرنگی ) که مو هر روز ازش او میخوردم این بی پدر و مادر امروز اومده توش ریده
*
به عربه که از حج برگشته‌ می‌گن سفر حج چطور بود… می‌گه: خیلی سنگ خورد تو سرو صورتم ولی آخرش بوسیدمش.
*
یه عربه رفت پارتی. فرداش رفیقش ازش پرسید چطور بود. عربه گفت: خیلی عالی بود . روی من اسم یه گل گذاشته بودن و هی صدام میکردن. رفیقش گفت چی میگفتن. عربه گفت: من و انداخته بودن وسط و هی دورم میچرخیدن میگفتن اسگله رو اسگله رو …
*
یه روز دوتا عربه سوار یه تاکسی میشن. تاکسیه پژو بوده. بعد یکی از عربها به راننده میگه: اقای راننده یه نوار بزار حال کنیم. راننده میگه: خودت یکی از تو داشبورت انتخاب کن بزار. عربه هم از تو داشبورت بین چند تا نوار یه نوار ویدیو پیدا میکنه هر چی سعی میکنه بزاره تو ضبط نمیتونه بزاره اون رفیقش می زنه تو سرش میگه ای گیج این نوار مال تریلی نه پژو
*
عربه و ترکه باهم یه کارخونه سفیدآب تاسیس می کنن. اول کارشون برای اینکه بیشتر بفروشن وسطش گردو میذارن !!
*
جدیدترین جمله ای که عربها پشت ماشناشون می نویسن:
برار غریبم جومونگ
*
صرف فعل نشستن به گویش عربهی:
مو بنیشم تونم بنیشی اونم بنیشه
ما که بنیشیم شمام که بنیشید
دیه جا نی اونا بنیشن!!!
*
دو دسماله چیست؟
-حرکتیست هلیکوپتری و غرور آفرین توسط جلف ترین فرد عربه.
*
· نصیحت پدرانه یک عربه به بچه اش در شب امتحان:
امشب بشین یه گوهی بخور
تا فردا یه انی بشی
تا توی یه طویله ای رات بدن

 مردم عربهستان برای همدردی با مردم غزه کودکان خود را به گلوله بستند

عربه زنگ می زنه فرودگاه می گه:
ببخشید خانم از تهران تا شیراز چقد راهه
دختره میگه یه لحظه!
عربه میگه مرسی و قطع می کنه!

هدف از آفرینش عربها :
۱- ایجاد رعب و وحشت در بین حیوانات ۲- ایجاد شادی بین انسانها ۳- روحیه دادن به ترکها

 حافظ و دختر عربه
گفتم: غم تو دارم
گفتا : سی چی برارم
گفتم: که ماه من شو
گفتا: بووات درارم!
گفتم زمهر ورزی ، رسم وفا بیاموز
گفتا: به لنگ کفشی چشاتِ در میارم

 عربه اسم بچشو می ذاره احمدی نژاد
میگن چرا؟
میگه پدرسوخته ۳ روزه دنیا اومده ۴۰ بار ریده !!!

 
 اولین دوره المپیک عربها، موسوم به “عربهمپیک” با رشته های زیر آغاز شد: - شنای با مانع، - کشتی پروانه، - پرش روی نیزه، - شیــــــــــرجه روی چمن، اسب سواری با سگ

 ترکه یه چک سفید امضا پیدا میکنه جلو مبلغش مینویسه” خدا تومن” میبره میده به بانک. بعد میبینن ترکه داره کیسه کیسه پول از بانک میبره بیرون میرن ببینن چه جوریه که بهش پول دادن میبینن رئیس بانکه عربه بوده

 نبرد رستم و عربه:
چنانت بکوبم به گرز گران که دیگر نیایی به مازندران
پاسخ عربه : چنان ایزنم بر سرت با بلوک که ترتر برینی به گور بووت !!!

 به عربه میگن چندتا تن ماهی نام ببر، میگه: تن شیلانه، تن جنوب، تن سیکارو، تن چابهار، تن پیر، تن پیغمبر، ‌تن هر کی دوست داری دست از سر ما بردار!

 مداح: چراغ ها رو خاموش کنین ببرمتون کربلا, چراغ ها رو که روشن میکنن میبینه همه ساک به دست وایستادن, میگه شما ترکین؟ میگن نه, ما عربهیم, ترکا تو اتوبوسن

 به عربه میگن درد عشق بدتره یادرد دندون میگه: هنوزتو اتوبوس شاشت نگرفته

 عربه توی جبهه بیسیم چی بوده زنگ میزنه میگه : آقا ۵ تا عراقی دستگیر کردم بیاید ببرید میگن خودت بیار …. میگه نه شما بیاین اینا نمیذارن من بیام



 دولت برای پنجاه هزارمین بار به هم وطنان عزیز عربهی اعلام کرد: که نمی توان با کارت سوخت ، تلفن زد.




 عربه میاد تهران می‌بینه همه آستین کوتاه پوشیدن، میگه: عجب، پس اینا دماغشونو با چی پاک میکنن؟

 به عربه میگن: با بید جمله بساز. میگه: در خانه ما یک بید بید! میگن: اون بید نیست، بوده. میگه: آهان باشه، در خانه ما یک بود بید

 یه روزیه عربهی به تهران میره وبعد از گشت و گذار در خیابان یه بچه ای جلوشو می گیره می گه:ببخشید آقا بی ادبی شما عربهید؟ عربه گفت:آره از کجا فهمیدی. پسر بچه گفت:ازاینکه کتتون داخل شلوارتونه.





 یک عربه بعد از ۱۰ دقیقه از باجه تلفن بیرون میاد یه نفر ازش میپرسه سالم بود میگه آره فقط آفتابه نداشت

 عربه میره دستشوئی عمومی طول اش میده وقتی بیرون میآید بهش میگن خسته نباشی عربه میگه شیرین کام باشی

 یک شب تلوزبون فیلم سینمایی گذاشته بوده، تو فیلم مرده به زنش میگه: شب بخیر لورا. یهو تو عربهستان ملت همه تلوزیون رو خاموش میکنند، میرن میخوابن

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۸ 


خبر خوش 

روزی روبرتو دوونسنزو تنیس باز قهرمان آرژانتین در حالی که در یکی از بزرگترین رقابت های تنیس دنیا برنده شده بود در حالی که چک قهرمانی را دریافت کرده بود و لبخندی بر لب داشت وارد رختکن شد 

پس از ساعتی ، او داخل پارکینگ تک وتنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود. زن پیروزیش را تبریک می گوید و سپس عاجزانه می افزاید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست
دو ونسنزو تحت تاثیر حرفهای زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود و در 
حالی که آن را توی دست زن می فشارد گفت : برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوشی را آرزو می کنم
یک هفته پس از این واقعه دوونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود که یکی از مدیران عالیرتبه انجمن گلف بازان به میز او نزدیک می شود و می گوید : هفته گذشته چند نفر از بچه های مسئول پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده اید . می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است . او نه تنها بچه مریض و مشرف به موت ندارد ، بلکه ازدواج هم نکرده . او شما را فریب داده ، دوست عزیر دو ونسزو می پرسد : منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه ای در میان نبوده استبله کاملا همینطور است
دو ونسزو می گوید : در این هفته ، این بهترین خبری است که شنیدم . !!!

 

 

وقت شناسی‌ !!!

در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی‌ از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود.
در روز موعود، مهمان سیاستمدار تاخیر داشت و بنابرین کشیش تصمیم گرفت کمی‌ برای مستمعین صحبت کند. پشت میکروفن قرار گرفته و گفت: ۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم.
انگار همین دیروز بود.
راستش را بخواهید، اولین کسی‌ که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت.
به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی‌، زنا با محارم و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد.  آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی‌ با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بوده‌ام و این شهر مردمی نیک دارد.

در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد.
در ابتدا از اینکه تاخیر داشت عذر خواهی‌ کرد و سپس گفت که به یاد دارد که زمانیکه پدر پابلو وارد شهر شد، من اولین کسی‌ بود که برای اعتراف مراجعه کردم.

نتیجه اخلاقی‌: وقت شناس باشید

 

 

آیا قدر خود را می دانیم ؟؟؟!!! 

یه سخنران معرف در مجلسی که دویست نفر در آن حصور داشتند . یک اسکناس صد دلاری را ازجیبش بیرون آوردپرسید چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد ؟

دست همه حاضران بالا رفت سخنران گفت بسیار خوب من این اسکناس را به یکی ار شما خواهم داد ولی قبلا از آن می خواهم کاری بکنم و سپس در برابر نگاه های متعجب حاضران اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد ؟

و باز دستهای حاضرین بالا رفت این بار مرد اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و باکفش خود آن را روی رمین کشید بعد اسکناس را برداشت و پرسید خوب حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود ؟ باز دست همه بالا رفت سخنران گفت دوستان با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید و ادامه داد در زندگی واقعی هم همین طور است ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که رو به رو می شویم

خم می شویم مچاله می شویم خاک آلود می شیم و احساس میکنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم ولی اینگونه نیست و صرف نظر از اینکه چه بلایی سر مان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند آدم پر ارزشی هستیم

 


کلمات کلیدی:
 
عروسی!!!
ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٠ 

 

آخر این هفته جشن ازدواج ما به پاست
با حضور گرم خود درآن صفا جاری کنید
ازدواج و عقد یک امر مهم و جدی است
لطفا از آوردن اطفال، خودداری کنید!

بر شکم صابون زده، آماده سازیدش قشنگ
معده را از هر غذا و میوه ای عاری کنید
تا مفصل توی آن جشن عزیز و با شکوه
با غذا و میوه آن جشن افطاری کنید
البته خیلی نباید هول و پرخور بود ها!
پیش فامیل مقابل آبروداری کنید!
میوه، شیرینی، شب پاتختی ام هم لازم است
پس برای صرفه جویی اندکی یاری کنید!
گر کسی با میوه دارد می نماید خودکشی
دل به حال ما و او سوزانده، اخطاری کنید!

موقع کادو خریدن، چرب باشد کادوتان
پس حذر از تابلو و ساعات دیواری کنید!
هرچه باشد نسبت قومی تان نزدیک تر
هدیه را هم چرب تر، از روی ناچاری کنید!
در امور زندگی، دینار اگر باشد حساب
کادو نوعی بخشش است، آن را سه خرواری کنید!

گرم باید کرد مجلس را، ازاین رو گاه گاه
چون بخاری بهر تنظیم دما، کاری کنید
ساکت و صامت نباشید و به همراه موزیک
دست و پا را استفاده، آن هم ابزاری کنید!
لامبادا و تانگو و بابا کرم یا هرچه هست
از هنرهاتان تماما پرده برداری کنید!
البته هرچیز دارد مرزی و اندازه ای
پس نباید رقص های نابه هنجاری کنید!
حرکت موزون اگر در کرد از خود، دیگری
با شاباش و دست و سوت ازاو طرفداری کنید!
کی دلش می خواهد آخر در بیاید سی دی اش؟
با موبایل خود مبادا فیلمبرداری کنید!

در نهایت، مجلس ما را مزین با حضور
بی ادا و منت و هرگونه اطواری کنید


کلمات کلیدی:
 
پشیمانی
ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٠ 

 

"در ایامی که صاف و ساده بودم"
به فکر درس و مشق افتاده بودم
همیشه جــــزوه ای انــدر بَرَم بود
سرم لای کتــــــــاب و دفترم بود
همـــــــه درها به رویم بسته بودم
ز خرخــــوانی شدیداً خسته بودم
ز خواب و از خوراک افتاده بودم
بـــــه بَربَچ پاســــخ رد داده بودم
خـــــریٌت کرده بودم بیش در بیش
پراندم از خــودم بیگانه و خویش
بــه عشقم اس ام اس دیگر نــدادم
جگــرخون می شوم افتد چو یادم
نمــــودم دَس بسر،عشق نهــــــانم
دلیـــــــــــــل این حماقـت را ندانم
موبایلـــــــــــم را همیشه آف کردم
حسابی خر شدم من گــــاف کردم
زدم بر کـــــــــامپیوتر چهار تکبیر
نمـــــــودم قهر با آهنگ و تصویر
نکــــــردم رایت آهنگ جـــــدیدی
شکستم رایتر و دستـگاه وسی دی
ز خود ضبط خَفـَن را دور کــــردم
به شدت خویش را سانسور کــردم
نه در فکــــــــــــــر کانال ماهواره
نمودم جمــــع دیشش را دوبـــــاره
ز فکــــــــــرم دور شد لیلا و اندی
فراموشــــــــــم بشد آهنگ سندی
برفت از یاد آهنگ متــــــــــــالیک
ندیدم فیلــــــــم های خوب و آنتیک
ز اینترنــت شدیداً دور گشتـــــــــم
چو خود می خواستم مجبور گشتم
ز وبگـــــــردی نمودم ترک عادت
ز بیخوابی بکـــــردم خویش راحت
ز چت کردن نمودم توبه ای سخت
خیالــــــم شد کمی آسوده و تخت
بکردم آی دی او را فـــــــــراموش
نمــــودم لامپ خود را باز خاموش
نکـــــردم هیچ ایمیلی دگـــــــر باز
خریٌت را نکـــــــردم باز آغــــــــاز
کشـــــــــاکش بود در اعماق جانـم
کسی آگـــــــه نمی شد از نهانـــم
خـــــلاصه خویش را محدود کردم
ره ابلیس را مســـــــدود کــــــــردم
سر ساعت به پـــــای کــــــار بودم
ز صبح تــــــــا نیمه شب بیدار بودم
نمـــــــــــودم در شگفت افراد خانه
ندادم دست خویشــــانم بهـــــــــانه
دگـــــــر بهر غذا کی داد کـــــــردم
برای شــــام کی فریـــــــــاد کــردم
شدم راضی به خــــــــــامه با مربا
نبودم دیگــــــر اندر فکـــــــــر پیتزا
هرآنچه مــــــادرم می پخت خوردم
دگـــــــر من آبـــــــــرویش را نبردم
همــــــــــــه گفتند بَه بَه چه جوانی
خـــــــــدا قسمت کنــــــد در زندگانی
خوشـــــــــا بر حال شخص مادر او
زده این بچٌه تـــــاجی بر ســـــــــر او
چگــــــــونه یکشبه این گونه گشته
چـــــــــه بـــوده اینچنین وارونه گشته
همه اندر شگـفت از کـــــــــار ایٌـام

چگــــــونه گشته اسب سرکشی رام

خلاصه کار مـــــا درس و دعا بود
به تست و نکته فکــــــــــرم مبتلا بود
نمــــــــودم دوره هر درسی فراوان
خـــــــــریدم جزوه از آینده ســــــازان
شدم درتست، حــاذق چون قلم چی
شدم دکتر پس از آن نسخــــه پیچی
چو تــــــابستان شد و هنگام کنــکور
هــزاران بـــــــــــــار رفتم تا لب گور
ولی ما امتحــــــــــان را خوب دادیم
به خود مــــــــــا وعدۀ مطلــوب دادیم
پذیرفتــــــــــه شدم در رشته ای ناب
نمی دیــــــدم چنین چیزی بجز خـواب
درآمـــد اسم من در روزنـــــــــــامه
زدند عکس مــــــــــــــرا در هفته نامه
درآوردم ســـــــــــری در بین سرها
به رویــــم بـــــــــاز شد آن بسته درها
بگفتــــــــــــــا دختر همسایه تبریک
به من تقـــــدیم شد یک هدیــــۀ شیک
پـــــــدر برمن بگفتــــــــــــــا آفرینا
نمـــــــودی رو سفیـــــــــــــــدم نازنینا
دگـــــــــر مادر نگو با شور و شادی
بگفتــــــــا پاسخم را خــــــــــوب دادی
به پــــــا بنمود جشن بـــــا شکوهی
ز دوش خویشتن برداشت کــــــــــوهی
شـــــــدم وارد به دانشگـــــاه تهران
نمودم سعی و کوشش ها فـــــــــراوان
گــــــــرفتم مدرکـــی با نمـــرۀ خوب
خریدم بهر آن یک قــــــــــاب مرغوب
نمودم قاب یعنی مــــــــــــــا فلانیم
مهندس گشته ایــــم و شادمــــــــانیم
به کـــــــــــار خویشتن مغرور بودم
ز ژرفـــــای حقــــــــــــــایق دور بودم
چو بگذشت زین قضایا چند مـــاهی
ز دانشگــــــاه بگرفتم گـــــــــــــــواهی
شدم مشمول و دیدم چاره ای نیست
در این دنیاچومن بیچـــــــاره ای نیست
شدم سربـــــــاز و گشتم من نظامی
شدم مــــــــــامور بخش انتظـــــــــامی
شدم افسر ولی تـــــــاجی نه برسر
شدم عـــــــــــــاشق ولی یاری نه دربر
بمـــــــا بگذشت بیهوده دوسالــــــی
پز عـــــــالی ولی با جیب خـــــــــــالی
گرفتـــم کارت در پایــــــــان خــدمت شدم
راحـــت از آن زنـــــــــــدان نکبت
سپس در جستجــــــوی کـــــار بودم
چو خیـــــل دوستـــــان بیکـــــــار بودم
بهر جـــــــــایی که شد، گشتم روانه
بــــــه شرکت یا محــــل کــــــــــارخانه
هـــــــــــزاران وعده و پیمان شنیدم
ولـــــــــی از آن همـــــــه خیری ندیدم
نه مـــــن وابسته بودم بر نهــــــادی
نه شرکت کـــــــــرده بودم در جهـــادی
نه آقــــــــــــا زاده ای بی ریش بودم
نه فـــــــــــــــردی عـاقبت اندیش بودم
خلاصه هرچـــه من سگدو زدم بیش
نبردم کــــــــــــــاری آخـر بـــاز از پیش
در این اوضـــــــاع و احوال پریشان
بدیدم من یکـــی از قــــــوم و خویشان
که بــود او آشنا با کـــــــــــــار بازار
شگـــــرد اصلیش قاچــــاق سیگــــــار
به من گفتـــــا چرا بیکـــــــار هستی
چـــــرا چون دیگران سربـــــار هستی
بیا اینجـــــــــــــا به نزد دوستان باش
نخواهــــــم کـــــــرد اسرار تورا فاش
بـــداد آن خویش گوشی را به دستم
ز تحصیـــــــلات طرفی مـــــــن نبستم
بدیدم مــــــایه در بــــــــــــازار باشد
فقط ابلــــــــه به فکــــــــــــر کار باشد
پشیمــــــان گشته ام از کردۀ خویش
نبرده علــــــم کــــــــار بـــنده را پیش
ز کـــــــار خویشتن من شرمســـارم
نمــــودم شعـــــــــــر ایـــرج را شعارم
بگویم بـــــــــــــــا رها با مدٌ و تشدید
"کـه گــُــه خوردم غلط کردم ببخشید"
ندیــــــــــدم روی خوش در زندگـانی
اگـــــر چـــــه رفته ایــٌــــام جــــوانی

 


 

 


کلمات کلیدی:
 
من عاشق چشمت شدم
ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٤ 

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

 

وقتی عدم چشم تو را هیچ از ازل می آفرید

 

وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید

 

وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید

 

من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلی

 

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 

یک آن بُد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود

 

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

 

وقتی که من عاشق شدم، شیطان به نامم سجده کرد


آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

 

من بودم و چشمان تو، نه آتشی و نه گلی

 

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

کلمات کلیدی:
 
یا خدا اشتباه می‌کنه یا مامان
ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٥ 

 

خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«باچنگال غذابخور»
خدا به ما صدا داده – مامان میگه،«جیغ نزن»
مامان میگه،«کلم بخور،حبوبات و هویج بخور»
ولی خدا به ما هوس بستنی شیره‌ای داده

خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«دستمال بردار»
خدا به ما آب گل آلود داده – مامان میگه،«شالاپ شولوپ نکن»
مامان میگه،«ساکت باش،خوابه بابات»
اما خدا به ما درسطل آشغال داده که میشه باهاش شترق صدا داد

خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«باید دستکش هات رو دست کنی»
خدا به ما بارون داده – مامان میگه،«مبادا خیس بشی»
مامان میخواد که ما مراقب باشیم وزیاد نزدیک نشیم
به اون سگ های قشنگ غریبه ای که خدا بهمون داده نوازششون کنیم

خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«برو دستت رو بشور»
ولی آخه خدا به ما جعبه های پر اززغال. تن های سیاه شده قشنگ
داده،چه جور!
من چندان باهوش نیستم،ولی یه چیز رو مطمئنم بخدا
یا مامان داره اشتباه می کنه،یا اگه نه،خدا.


کلمات کلیدی:
 
موزو انشا : عزدواج!
ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٢ 

 

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم
تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است
حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند
در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم
از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود
در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است !
اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید
من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم
مهریه وشیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند
همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود
دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود..خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند!
اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. می گفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید . ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من قهر است
قهر بهتر از دعواست.آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری می کند بعد خانومش می رود دادگاه شکایت می کند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان!

البته زندان آدم را مرد می کند.عزدواج هم آدم را مرد می کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است!

این بود انشای من

 


کلمات کلیدی:
 
سپاس و ستایش دانشگاه آزاد
ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٩ 

 

سپاس و ستایش دانشگاه آزاد را ، که ترکش موجب بی مدرکی است و به کلاس اندرش مزید در به دری ، هر ترمی که آغاز می شود موجب پرداخت زر است و چون به پایان رسد مایه ضرر ، پس در هر سالی دو ترم موجودو بر هر ترمی شهریه ای واجب ...... از جیب و جان که بر آید ...... کز عهده خرجش به در آید 


کلمات کلیدی:
 
هرگزنخواب کورش
ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٩ 


هرگزنخواب کورش

 

 

دارا جهان ندارد،

سارا زبان ندارد            

بابا ستاره ای در

هفت آسمان ندارد

کارون ز چشمه خشکید،

البرز لب فرو بست         

حتا دل دماوند،

آتش فشان ندارد



دیو سیاه دربند،

آسان رهید و بگریخت                

رستم در این هیاهو،

گرز گران ندارد

روز وداع خورشید،

زاینده رود خشکید                

زیرا دل سپاهان،

نقش جهان ندارد

بر نام پارس دریا،

نامی دگر نهادند                     

گویی که آرش ما،

تیر و کمان ندارد

دریای مازنی ها،

بر کام دیگران شد            

نادر!  ز خاک برخیز،

میهن جوان ندارد



دارا ! کجای کاری،

دزدان سرزمینت          

بر بیستون نویسند،

دارا جهان ندارد

آییم به دادخواهی،

فریادمان بلند است            

 اما چه سود،

اینجا نوشیروان ندارد

سرخ و سپید و سبز است

این بیرق کیانی             

اما صد آه و افسوس،

شیر ژیان ندارد



کوآن حکیم توسی،

شهنامه ای سراید                

شاید که شاعر ما

دیگر بیان ندارد

 

هرگز نخواب کوروش،

ای مهرآریایی               

بی نام تو، وطن نیز نام و نشان ندار

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
کلک زدن اونم به خدا
ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٥ 

کودکی به مامانش گفت: من واسه تولدم دوچرخه می‌خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت: آیا حقته که این دوچرخه رو واسه تولدت بگیریم؟ بابی گفت: آره.

مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.



نامه شماره یک

سلام خدای عزیز

اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.

دوستدار تو - بابی



بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه، کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمیاد. برای همین نامه رو پاره کرد.

نامه شماره دو

سلام خدا

اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.

بابی


اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پاره اش کرد.

نامه شماره سه

سلام خدا

اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.

بابی


بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پاره اش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.

بابی رفت کلیسا. یه کمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مریم مقدس رو دزدید و از کلیسا فرار کرد.

بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.

نامه شماره چهار

سلام خدا

مامانت پیش منه! اگه می خواهیش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.


کلمات کلیدی:
 
یاد مادر
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٧ 

 

قطار توقف می کند،پدر آنجاایستاده است،بین انبوهی از مردم تنومند،اوساکت وکوچک ایستاده است.

چقدر کوچک شده است، به اندازه جای خالی مادر کوچکتر شده است،آخر همیشه مادر کنار او می ایستاد واین زوج حتی دربین شلوغ ترین ازدحام منتظرین قابل تشخیص بودند. ایستادن آنها کنار هم حالتی از ادغام داشت، .. وانتظار توام با شادی ها له ای شگفت از "بودن" دوراین زوج خوشبخت می کشید.

"پدرچقدر کوچک شده است ... درست به اندازه جای خالی مادر..."

یک باربرچمدان رابرمیدارد . پدر می گوید"خیلی خوش آمدی پسرم"

آنوقت ها ،همیشه لبخند زنان یک قدم عقب می رفت وفرصت اولین کلام را به مادر میداد،"خدای من،اوبه تمام معنی یک زن بود، مگرنه؟ " وپدر بااشتیاق با تبسمی معنی دار به من نگاه می کرد وبه زبان حال میگفت " این زنها...اینها نمی توانند جلوی احساساتشان را بگیرند، ولی مامردها...مگرنه پسرم..مامردها کارهارا سر فرصت انجام می دهیم ..مابعدا درحالی که باهم دست میدهیم ،درچشمان هم خیره  می شویم وهمدیگررا برانداز میکنیم...اما این زنها... به خصوص مادر..."

همیشه دراولین برخورد  باتبسمی ازورای شانه های مادر  همین مطلب را به من القاء میکرد. ولی امروز او به طرف من می آید ،گوشه های لبش فرو افتاده ولرزان است ،گویی دستی بی رحم شیارهائی باچاقو درآنها کنده است.عینک قاب طلائی ،همان عینک مرتب مدیر مدرسه ،مثل این که قصد افتادن دارد ...با دست چپ آن را سر جایش مرتب می کند.... این دست چقدرنحیف وپژمرده شده است...این دست توانائی وتحمل خودکفائی راندارد... ولی دست های  مادر...چه کسی جرات دارد بلند شود وبگوید یک مادر فقط دودست دارد ؟هیچکس درتمام دنیا جرات نمی کند بلند شود ودروغی به این رسوائی بگوید. ولی یک پدر فقط دودست دارد...دودست ناتوان ونامطمئن...دست هائی که فقط قادر به تامین نان وپرداخت مالیات هستند...ولی دست های مادر ...به همان اندازه که غیر قابل شمارش است به همان اندازه هم فعا ل وپرجنب وجوش است...دست های یک مادر واقعی همیشه درهمه چیزوهمه جا درکار است...  

"پدر چقدرکوچک شده است ...ودر بین این ازدحام جمعیت چقدر غریب وتنها ایستاده است...هرکسی میتواند غربت  وتنهائی اورا تشخیص دهدو هرکسی فوری حس می کند که این پیرمرد  چیزی کم دارد... ولی هیچ کس فرصت دنبال کردن این فکر هارا ندارد...مردم یادنبال راه خودشان هستند یا سیل جمعیت آن هارا با خودش می برد...واین پیرمرد... تنها وبی پناه در غربت خود مانده است..."

"... بله پدر تنها شده است... "...این کلمه را بارها ازدیگران شنیده بودم...ولی هرگز آنرا تجربه نکرده بودم وحتی درباره اش فکرنکرده بودم...

من هم می گویم " روزبخیر پدر "میخواستم یک کلمه بیشتر بگویم، توی دهانم بود که بگویم روز بخیر پدر عزیزم ،  ولی کلمه  "عزیز" باآن حالت تفقد آلودی که داشت به زبانم نیامد. ممکن بود کلامم لحن تسلیت ودلجوئی بگیرد. مثل یک یادآوری بی مورد ازآن گم شده ، وفقط گفتم " روز بخیر پدر "..باصدائی بلندومردانه ، بله مردانه   !! یکباره در وسط ایستگاه راه آهن ...احساس می کنم من باید مرد باشم ! ! طبق روال وقانون طبیعت ..البته می دانم که آدم درپایان سی سالگی دیگر یک نوجوان نیست ...ولی تاوقتی که مادر درنامه  یاصحبت  مرا "پسرکم " خطاب میکرد ، صمیمانه تظاهر می کردم وباورم می شدکه در سرزمینی به وسعت یک دل درپناه ومحافظت هستم  وخودم را "پسرک " احساس میکردم ...وحالا من دربرابر پدر ایستاده ام،واو مرا ورانداز می کند ،ولی دیگر نه از فراز شانه های مادر...چشم درچشم هم..." دومرد "  دربرابر هم ایستاده ایم. مرد مقابل مرد .

چقدر عجیب است... پدر به مجموعه ای از عجزو ناتوانی تبدیل شده است  ،دستهای جادو زده اش را نگاه میکنم ، ابروهای سفیدش وحالت بهت زده دهانش را می بینم  ... گونه های فروو افتاده اش ...

پیری فرتوت را میبینم وازعمق روح یکه میخورم ...آیا پدر همیشه اینطور پیر بود! اینگونه فرتوت وشکسته...!

شش ماه ازمرگ مادر میگذرد... اوفقط یکسال از پدر جوان تر بود...راستی وقتی مرد پیر بود؟ من که هرگز متوجه  این موضوع نشده بودم!مادربرای من همیشه همان مادربود...من هیچ وقت به سن وسالش فکر نمی کردم....نه این که هرسال تولدش را به او تبریک نمی گفتم ، نه، طبیعی است که آدم این کاررا خودبه خود طبق روال وسنت با احترام انجام می دهد. همیشه روزهای تولدش شادی بخصوصی احساس میکردم ،چون می دانستم این روز باشکوه تر ازهرروز تعطیل دیگری است...غیراز دوستان مادر اشخاص دیگری هم برای تبریک گفتن  می آمدند ، خلاصه روز شادی بود وسرتاسر روز باهیجان ونشاط همراه بود،ولی این که توالی سالیانه این روزها باید شمرده می شد ، شمردنی عمیق ودقیق ...درست مثل سکه هائی گرانبها وبی مانند...هرگر به آن فکرنکرده بودم...مادر به نظرمن پیر نشده بود بودن مادر یک امر بدیهی بود...اواصلا یک جزء طبیعی از وجود من بود که با معیار شمارش وگذران زمان قابل محاسبه نبود...واکنون این پاره وجود من مرده است.

" والدین عزیزم"این کلمه ای که در شروع  نامه ها ودعا ها به کار می بردم ، حالا به دو بخش پدر ومادر تقسیم شده است واز مادر فقط خاطره آن مانده است... فقط یک خاطره ...

من از این کلمه جدید نفرت دارم ، کلمه ای که نزدیکی سرشار از احساس حضور وزنده بودن مادر ، این پاره وجود مرا به یک خاطره وتصویربی روح تبدیل می کند ...میخواهم فریاد بزنم  " مادر " ...واورا سوگند دهم که وجودداشته باشد ...ولی درکنار پدر وبه دنبال چمدان که با آهنگی یکنواخت روی دوش باربر تکان می خورد راه رابه سمت کنترل خروجی ایستگاه ادامه می دهم.

با دست راست اندکی پدررا درراه رفتن کمک می کنم، البته بطور کاملا غیر محسوس ، پدر حتی به قیمت مردن هم حاضر به تحمل اینگونه کمک ها نبود،همیشه سراینطور موضوع ها بگومگو بود، مادرتصور میکرد درجاهای شلوغ و پرازدحام  موظف به حفاظت ازپدر است ودرحالی که دستش رازیر بازوی او قرار می داد میگفت " بیاپدر" وآنوقت بود که دعوا شروع میشد " توفکر میکنی من بچه ام یا آن قدرپیر وعاجز  شده ؟ام؟"  

 " همه مردها  بی دست وپا هستند "

"زنها محتاج حمایت هستند، مواظب باش! می بینی اگر خبرت نکرده بودم افتاده بودی روی نرده ها... تازه بااین وضع فکر می کند باید از من هم مواظبت کند "

حالا من غیر محسوس کمی زیربازوی پدررا می گیرم  وعجیب است ،واقعا عجیب است، باورم نمی شود، اوهیچ مخالفتی نمی کند،برعکس من یک فشار مختصری هم احساس می کنم، فشاری که ناشی ازتکیه پدرروی من  استئودرعین حال به زبان بی زبانی گویای تشکر او ست!

مامور کنترل خروجی بلیط مرا می گیرد، پدر دروسط جمعیت پرجنب وجوش ایستاده است ودنبال بلیط ورودی به محوطه ایستگاه  می گردد ،. دودستی با حرکات عصبی تمام بدنش را وارسی می کند، جیب های بغل،جیب های جلیقه ،جیب های شلوار ،هرکدام چند ین بار وهربار با حالتی عصبی تر...

  فکرمی کنم اگر حالا مادر اینجا بود برای کمک به پدر چه می کرد!نمی خواستم بارفتار وروشی بیگانه به او کمک کنم،اگر مادر اینجا بود حتما می دانست  که پدر طبق عادت این گونه بلیط هارا کجا می گذارد، ده قدم قبل ازرسیدن به کنترل خروجی به او یاد آوری میکردوهمه چیزباآرامش ودوراز هرگونه اضطراب تمام می شد. درحالی که فکر می  کنم  راستی پدر اینگونه بلیط هارا کجا میگذاشت خاطرات گذشته به سرعت برق درذهنم جان می گیرد....مدت زیادی ازآن یکشنبه ها وآن تفرج های آخرهفته میگذرد ...آن زمانها که ما سه نفری باقطار مقداری ازحومه شهر دور می شدیم وبه دنبال پدردرراههای جنگلی که میشناخت  راه می افتادیم وغروب سرشار از هوای پاک ومصفای سبزه زارهاوجنگلها به خانه بر می گشتیم، آن زمان من  دقیقا می دانستم که پدر بلیط ها را کجا می گذاشت چون همیشه به این امید بودم که شاید مامورکنترل بلیط هارا پس از باطل کردن به پدرم پس دهد ومن بتوانم این بلیط های مقوائی قهوه ای رنگ را تصاحب کنم،آن وقت ها من هرچه راکه به دستم میرسید جمع میکردم وبیشترازهرچیز مشتاق بلیط قطار بودم ،تمبرپست به نظرم یک چیز تخیلی وغیروافعی بود،ولی یک بلیط مسافرت ، مجوز وتحقق بخش یک سفر یود،بیان کننده یک واقعیت بود،یک سند که یک سفرحقیقی را با مقدار مسافت طی شده روی زمین اثبات میکرد...

بلیط پدر پیدا نمی شود،هیجان استقبال بیش از حد تحمل پدربوده است وبه همین علت بلیط را گم کرده است.من اورابه کناریمی کشم،کاملا ناراحت است، باخودش می گوید " پس این بلیط را کجا گذاشتم؟"دراین وقت خطوط چهره اش تغییری میکندوزیرلبی با خودش می گوید "آه البته البته چطور به فکرم نمی رسید ،مادر همیشه میگفت  بلیط هارا لای برگردان سرآستین پالتویت بگذار، درست است، اینجاست، این بلیط لعنتی اینجاست "  ظرف این شش ماه اخیر به اینطور صحبت کردن، صحبت کردن با خودش عادت کرده است، شاید هم می بایست که عادت میکرد!

بلیط راآهسته به مامور کنترل می دهد واو هم به آرامی آن راتحویل می گیرد وبا ملایمت سرش را تکانمی دهد ، گویا اوهم می داند که یک پیرمرد بدون زنش هیچوقت بلیطش را پیدا نمیکند .

 


کلمات کلیدی:
 
IQ
ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱ 

 

یه روز چاوز راه افتاد هلک و هلک رفت آمریکا. وضعیت اونجا رو که دید، توی دلش، جوری که بقیه متوجه نشن اون از آمریکا خوشش اومده، گفت: عجب پیشرفتی! عجب کشوری، چه رفاهی، چه نظمی، چه سیستم اداری منظمی، چه تشکیلاتی...
بعد رفت پیش اوباما و ازش پرسید: ابا دمتون گرم! شما چکار کردین که اینقدر پیشرفت کردین؟ البته مرگ بر آمریکا!
اوباما گفت: ببین! کارهای ما مثل کارهای شما هرتی پرتی نیست. ما وقتی می‌خوایم وزیر انتخاب کنیم، از همشون تست هوش می‌گیریم، باهوش‌ترین و به درد بخورترین اونها رو انتخاب می‌کنیم. نه هر ننه قمری را! الان برات تست می‌کنم حالشو ببری!
اوباما زنگ زد به هیلاری کلینتون گفت: هیلاری جان! عزیزم یه نوک پا بیا دفتر من، کارت دارم.
از اونجا که اوباما مثل چاوز نبود، هیلاری با آرامش و سر فرصت رفت پیش اوباما. نه اینکه هول کنه و آب دستشه بذاره زمین!
اوباما به هیلاری گفت: یه سوال ازت می‌پرسم، 30 ثانیه زمان داری که جواب بدی. «اون کیه که زاده‌ی پدر و مادرته، اما برادر و خواهرت نیست؟»
چاوز خودش هم هنگ کرد و توی جواب موند که یهو هیلاری گفت: خوب معلومه، خودمم دیگه!
چاوز کف کرد و سریع برگشت ونزوئلا و زنگ زد به « نیکولاس مادورو» وزیر خارجه و گفت: آب دستته بذار زمین بیا اینجا کارت دارم!
وقتی مادورو اومد کلی داد و هوار راه انداخت و حنجره پاره کرد که: خاک بر سرت. آخه این چه وضع مملکته. این چه وضع جهانه! مثلا تو وزیر امور خارجه‌ای! خجالت بکش. یه سوال ازت می‌پرسم، سه روز فرصت داری جواب بدی. وگرنه می‌فرستمت جایی که عرب نی انداخت.
بعد پرسید: «اون کیه که زاده‌ی پدر و مادرت هست، اما برادر و خواهرت نیست؟»
«
مادورو» عزا گرفت که عجب سوال خفنی. خلاصه رفت و هر چی فکر کرد چیزی به ذهنش نرسید. یهو یادش افتاد بره پیش «کالین» از نخبه‌های مزدور بدبخت استکباری کشورش که سال قبل بازنشسته‌اش کردن و از اون بپرسه. وقتی «کالین» رو دید گفت: ای بدبخت غربزده، بگو ببینم: «اون کیه که زاده‌ی پدر و مادرت هست، اما خواهر و برادرت نیست؟»
کالین سریع گفت: خوب معلومه، خودمم دیگه!
«
مادورو» کلی حال کرد و از ذوقش سریع رفت پیش چاوز و گفت: کجایی چاوز من که جواب رو پیدا کردم.
چاوز گفت: خوب بگو ببینم: «اون چه کسیه که زاده‌ی پدر و مادرت هست، اما خواهر و برادرت نیست؟»
وزیر خارجه گفت: خوب معلومه، اون «کالینه» دیگه.
چاوز عصبانی شد و داد زد: نه احمق، نه گیج! اون هیلاری کلینتونه، هیلاری کلینتون!


کلمات کلیدی:
 
((((((((:
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱ 

 

دلداری عربه به دوست دخترش : مهم نیست که قشنگ نیستی ! قشنگ اینه که مهم نیستی

 

دفترچه خاطرات عربه: خیلی فقیر بودیم ،هیچ پولی نداشتیم ، مادرم قادر به زاییدن من نبود ، خاله ام مرا زایید

 

عربه بعنوان مهندس کامپیوتر استخدام میشه! آخر وقت روز اول رییس رفت ازش پرسید: خُب، امروز چه کردی؟ ترکه گفت: هیچی؛ کلیدهای کیبورد نامرتب بود، بترتیب الفبا چیدمشون!

 

عربه زن صیغه می کنه رفیقش می گه مبارکه ازدواج کردی؟
میگه نه بابا دائمی نیست از این اعتباریاس

 

عربه سرش رو می کنه داخل حجرالاسود  بوس کنه ، سرش گیر می کنه
میگه گلط کردم دیگه گناه نمیکنم ، خدایا منو نخور!!!

 


کلمات کلیدی:
 
عشق از دید اشخاص مختلف
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٤ 

 

عشق از دید حاج آقا : استغفرالله باز از این حرفهای بی ناموسی زدی



(جمله ی عاشقانه : خداوند همه ی جوانان را به راه راست هدایت کند)




عشق از دید یک ریاضیدان : عشق یعنی دوست داشتن بدون فرمول


(جمله ی عاشقانه : آه عزیزم به اندازه ی سطح زیر منحنی دوست دارم)




عشق از دید بقال سر کوچه : والا دوره ی ما عشق... نبود ننمون رفت و این سکینه خانوم رو واسمون گرفت.



(جمله ی عاشقانه : سکینه شام چی داریم ...)



عشق از دید اصغر کاردی (در زندان) : مرامتو عشقه ، عشقی



(جمله ی عاشقانه : چاقو خوردتیم لوتی)




عشق از دید یک دختر دانش آموز کمی بی غم : آه عزیزم کاش الان پیشم بودی، بغلم میکردی ، سرمو میزاشتی رو شونه هات



(جمله ی عاشقانه : دوست دارم عزیزم )




عشق از دید مادر بزرگم : این حرفهای بد رونزن ، راستی این دختر اقدس خانوم خیلی دخترخانوم و باکمالاتیه ، تازه تحصیل کرده هم هست



(جمله ی عاشقانه : بریم خواستگاری)




عشق از دید ... (خودتون میفهمید از دید کی ) : عزیزم تو که عاشقمی پس چرا هزینه ی عمل کردن دماغمو نمیدی ... ، واسه ناهار بریم سورنتو، سالی با دوستش هم قراره بیاد ، دوست سالی واسش یه ماتیز خریده ( به قول بعضی ها دوو منگل) تو حتی حاضر نیستی واسه من که این همه دوست دارم حتی یه پراید بخری



(جمله ی عاشقانه : عزیزم گوشی سونی میخوام و ... راستی دوستت هم دارم)




عشق از دید کسی که باراول که عاشق میشه :عزیزم باور کن حتی یک لحظه بدون تو نمیتونم زندگی کنم، تو واسم همه دنیایی



(جمله ی عاشقانه : فدات شم عزیزم خیلی خیلی دوست دارم )




عشق از دید کسی که بار اولش نیست : عزیزم خیلی دوست دارم ، باور کن به خاطر تو شبها با پای برهنه میخوابم



(جمله ی عاشقانه : آه عزیزم دیرم شده باید برم )




عشق از دید یک راننده : "رادیات عشق من از برایت جوش آمده" ،" باور نداری بر آمپرم بنگر"



(جمله ی عاشقانه: عزیزم دوست دارم... بو بو بوغ )




عشق از دید بعضی ها : آه خدا یعنی میشه بیاد خواستگاریم ...



(جمله ی عاشقانه : یا شابدالعظیم 1000تومن نذرت میکنم بیاد خواستگاریم )




عشق از دید ارازل و اوباش : عشق .. سیخی چند ، برو بچه سوسول دلت خوشه ، خونه خالی نداری ...



(جمله ی عاشقانه : بوبوغ ... خانوم بیا بالا خوش میگذره )




عشق ازدید کسی که در عشق شکست خورده : عشق یعنی کشک



(جمله ی عاشقانه : برو کشکت رو بساب)

کلمات کلیدی:
 
محمود
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٩ 

محمود به رهبر:آقا نمیدونید چه صحنه جالبی بود. واقعا یک معجزه‌ای رخ داد. از لحظه‌ای که من رفتم پشت تریبون و همینکه بسم الله را گفتم و دعای فرج را شروع کردم یک باره تمام کافرین و ملحدینی که از کشورهای دیگر آمده بودند تبدیل شدند به صندلی!... باور کن راست میگم. همه‌شان تبدیل شدند به چوب و آهن و پلاستیک! تا آخر صحبت‌های ما همینطور بصورت صندلی باقی ماندند و پلک هم نزدن


کلمات کلیدی:
 
"دستهای کوچک دعا "
ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٧ 

 

 

دعاهای زیر از کتاب  سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا" است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد. آرزوهائی که می‌خوانید از بچه‌هائی در ایران است. 

 

آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله) 

 

خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)

ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله) 

 

خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله)

 

خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر ره‌گوی / 7 ساله) 

 

خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله) 

 

آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)

بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)

ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله) 

 

خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله) 

 

خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله) 

 

خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله) 

 

ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / 11 ساله) 

 

خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم... (مهسا فرجی / 11 ساله) 

 

دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله) 

 

خدایا! شفای مریض‌ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ‌کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله) 

 

خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / 8 ساله) 

 

خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند از تو می‌خواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / 11 ساله)

 

ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن... (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله) 

 

ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله)

 

خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلم‌مان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله) 

 

خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله) 

 

ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله) 

 

خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم! (دلنیا عبدی‌پور / 10 ساله) 

 

آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی‌گرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله) 

 

خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) می‌خوان دعا می‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / 4 ساله) 

 

خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / 6 ساله) 

 

خدایا! می‌خورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم! (محمد حسین اوستادی / 7 ساله) 

 

خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار یوسفی / 11 ساله) 

 

من دعا می‌کنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا بدلی / 11 ساله) 

 

خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)

 

اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله)

 

خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله) 

 

خدایا! من یک دوستی دارم که پدرش کار نمی‌کند فقط می‌خوابد و همین طور تریاکی است! خدایا کمک کن که از این کار بدش دست بردارد. خدایا ظهور آقا امام زمان را زود عنایت فرما.. (لیلا احسانی فر / 11 ساله) 

 

 

در یادداشت دبیر جشنواره در ابتدای کتاب نوشته شده:

"هزاران نفر برای باریدن باران دعا می‌کنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمه‌هایش سوراخ است."

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
راه‌های پولدار شدن
ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢ 

 

      درس نخوانید. هیچکس از درس خواندن به جایی نرسیده به جز علی دایی.

      از کودکی معاملات زمین و مسکن را جدی بگیرید، همه که قرار نیست از دزدی به جایی برسند.

      یک پدر پولدار برای خود دست و پا کنید. از همان روز اول در بیمارستان با تطمیع پرستار و یک جابجا کردن ساده ی دستبندهایتان یک عمر آسوده باشید، بگذارید برای یک بار هم که شده یک بچه آریستوکرات دنبال معنویت بدود.

      اگر پدرِ پولدار نشد لااقل یک زن یا شوهر مایه دار برای خود دست و پا کنید. یادتان باشد فیلم های هندی و آبگوشتی را برای شما ساخته اند و هنوز که هنوز است فلاسفه بر سر مفهوم عشق و زیبایی با هم دست به یقه اند اما بر سر مفهوم پول کسی شک ندارد.

      گنده گ… کنید. به هرکس می رسید بگویید شرکت زده اید و فلان پروژه را در دست انجام دارید. یادتان باشد یک گنده گ… موثر و بجا از یک رزومه پر و پیمان (c.v.) مفیدتر است.

      حتا اگر خال زشتی هم روی صورتتان دارید با «محمد رضا شریفی نیا» طرح دوستی بریزید. هر ماه ، پنج فیلم از شما اکران می شود و یک شبه از علافِ محله «قازقُل آباد» تبدیل به سوپراستار دست نیافتنی می شوید.

      شما فقط ششصد میلیون تومان تا موفقیت فاصله دارید. آن را تهیه کنید بعد فیلم بسازید. اگر هیچ تلاشی نکنید حتما پرفروش ترین خواهد شد. راستی ، فکرش را نکنید کارتِ کارگردانی هم با کارت سوخت می آید دم منزلتان.

      اگر حتی توی بیابان های جاده ی قم یا در اعماق کویر نمک یک تکه زمین دارید دیگر لازم نیست کاری بکنید ، ثروت و موفقیت در چنگال شماست.

      لازم نیست پدربزرگ خیلی پولداری برای خود تهیه کنید کافیست فقط یک خانه ی کلنگی حوالی شاسکول آباد داشته باشد ، بسِ تان است. اول پدربزرگ مهربان را به خانه ی آخرت راهنمایی کنید. سپس خانه را بکوبید و با چند فرغون بتُن ، پی ریزی کنید و چند تا ستون لاغرتر از گردن مرتاض های هندو را هم عَلَم کنید و تیغه بزنید و آن را متری  (قیمت پایه) یک میلیون و سیصد معامله کنید. همیشه به خاطر داشته باشید در زلزله تهران خشک و تر با هم می سوزند و هرچه بسازید« کُن فیَکون » خواهد شد پس خرج بیخود نکنید.

      تولیدی« خنزر پنزر » بزنید. مثلا زیر کفش بسازید نه خود کفش. کفش را چینی ها می سازند.

      در یک شرکت دولتی استخدام شوید. از هرکس به دستتان رسید پله ای بسازید و پله پله بالا، بالاتر و به ملاقات خدا بروید به آنجا که رسیدید یادتان نرود روی ماه خدا را ببوسید. در ضمن به یاد داشته باشید کسی که نخواهد بالا برود غیرمستقیم قبول کرده نردبان این و آن باشد.

      در مسابقات فوتبال سالنی جام رمضان شرکت کنید و هرچیز و هرکس را که دیدید «دریبل» بزنید. توجه داشته باشید که برای کار تیمی به کسی پول نمی دهند.برای مطالعه بیشتر در این خصوص فیلمهای علی کریمی را ببینید.

      اگر هیچ هوش و استعدادی ندارید لااقل کُشتی بگیرید. برای فتیله پیچ کردن یا اجرای «سَگَک دوبل »که نباید استعداد خدادادی داشت، «خر زور بودن» کفایت می کند. یکی دو سال کشتی بگیرید بعد کاندیدای شورای شهر بشوید.

      در خیابان استاد نجات اللهی، مغازه ی فروش کارت تبریک های ژیگولی وعروسک پشمالو بزنید. از فروش قبل از روز «‌وَلِنتاین» به نان و نوایی می رسید.

      جعل سند کنید و آرم طرح ترافیک دولتی بگیرید و دانه ای پانصد تومان آزاد بفروشید. وقتی هم گند قضیه درآمد راست راست برای خودتان در اداره راه بروید و به چشم همکارانتان زُل بزنید، آنقدر زل بزنید که آنها به خودشان شک کرده و در پایان وقت اداری خود را به اولین پاسگاه کلانتری معرفی نمایند

 


کلمات کلیدی:
 
دیب
ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢ 

 

یارو زبونش میگرفته میره داروخونه میگه: آقا دیب داری؟ میگه: دیب دیگه چیه؟ میگه: دیب دیگه. اینورش دیب داره، اون‌ورش دیب داره.
طرفش میگه: والا ما تا حالا دیب نشنیدیم. چی هست این دیب؟
یارو میگه: بابا دیب. دیب.
طرف می‌بینه نمی‌فهمه، میره به رییس داروخونه میگه. اون میاد می‌پرسه: چی می‌خوای عزیزم؟
یارو میگه: «دیب
رییس می‌پرسه: دیب دیگه چیه؟
یارو میگه: بابا دیب دیگه. اینورش دیب داره، اون‌ورش دیب داره.
رییس داروخونه میگه: تو مطمئنی که اسمش دیبه؟
یارو میگه: آره بابا. خودم دائم مصرف دارم. شما نمی‌دونید دیب چیه؟
رییس هم هر کاری می‌کنه نمی تونه سر در بیاره و کلافه میشه. یکی از کارکنای داروخونه برای خودشیرینی میاد جلو و میگه: یکی از بچه‌های داروخونه مثل همین زبونش می‌گیره. فکر کنم بفهمه این چی می‌خواد. اما الان شیفتش نیست.
رییس داروخونه که خیلی مشتاق شده بود بفهمه دیب چیه، گفت: اشکال نداره. یکی بره دنبالش، سریع برش دارین بیارینش.
می‌رن اون کارکنه رو میارن. وقتی میرسه از یارو می‌پرسه: چی می خوای؟
یارو میگه: دیب.
کارکنه میگه: دیب؟
یارو: آره
کارکن: که اینورش دیب داره، اونورش دیب داره؟
یارو: آره.
کارکن: داریم! چطور نفهمیدن تو چی میخوای؟
همه خیلی خوشحال شدن که بالاخره فهمیدن یارو چی میخواد. کارکنه سریع میره توی انبار و دیب رو میذاره توی یه مشمع مشکی و میاره میده به یارو و اونم میره پی کارش.
همه جمع میشن دور اون کارکن و با کنجکاوی می‌پرسن: چی می‌خواست این؟
کارکن میگه: دیب!
می‌پرسن: دیب؟ دیب دیگه چیه؟
میگه: بابا اینورش دیب داره، اونورش دیب داره!
رییس شاکی میشه و میگه: اینجوری فایده نداره. برو یه دونه دیب ور دار بیار ببینیم دیب چیه؟
کارکن میگه: تموم شد. آخرین دیب رو دادم به این بابا رفت!


کلمات کلیدی:
 
3>
ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱ 

آنچه که هستی هدیه ی خداوند به توست و آنچه که می شوی هدیه تو به خداوند است ، پس بی نظیر باشد .

* بی تو گلشن چو زندونه به چشمم ، گلستون آذر ستونه به چشمم ، بی تو آرام و عمر زندگانی ، همه خواب پریشونه به چشمم .

* دور بودن از عزیزان مشکل است ، امتحان با وفایی در جدایی حاصل است ، گرچه من دورم ز پیشت ای رفیق ، دوریت دریا و یادت ساحل است .

* من اسیر واژه محبتم ، خالی از کینه دل و حسادتم ، عاشق دست های با رفاقتم ، زندگی اینجوری داده عادتم .

* روزم خوش است چراکه برای تو میخوانم ، شبم خوش است چراکه برای من میخوانی ، روزگارم خوش نیست چراکه با هم نمیخوانیم .

* خستگی من از رودها نیست ، خستگی من از ماهی هایی است که به زیبایی دریاها نمی اندیشند ، پس ای دوست زیبانگر باش !

* آنقدر دوستت دارم که خدا داند ، این اسرار فقط باد صبا داند ، نخواهم گل که گل بی اعتبار است ، تمام عمر گل فصل بهار است ، تو را خواهم از گلهای عالم ، که عطر تو همیشه ماندگار است .

* عشق گلی است که دو باغبان آن را می پرورانند ، عاشق و معشوق .

* عشق در یک لحظه پدید می آید و دوست داشتن در امتداد زمان ! این اساسی ترین تفاوت بین دوست داشتن و عشق است .

* من با تو چقدر ساده رفتم بر باد ، تو نام مرا چه زود بردی از یاد ، من حبه ی قند کوچکی بودم که ، از دست تو در پیاله ی چای افتاد .

* چه بسیار نگاه ها در جهان سرگردانند که در چشمی جای گیرند و چه بسیار فریادهایی که بر سنگ خاموش بوسه می زنند .

* تا کجای قصه باید ز دلتنگی نوشت ، تا به کی بازیچه بودن توی دست سرنوشت ، تا به کی با ضربه های درد باید رام شد ، یا فقط با گریه های بی قرار آرام شد ، بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار ، خسته از این زندگی با غصه های بی شمار .

* سهم هر کسی که باشی خوش به حال روزگارش ، آخه پاییز و زمستونش میشه رنگ بهارش .

* بودنت یک جور ، نبودنت یک جور ، در این دنیای جور وا جور ، دوست دارم بد جور .

* دنیا رو خیلی کوچیک می بینم که بخوام بگم یه دنیا دوست دارم !

* تو به پاکی عقیقی ، مثل دریاها عمیقی ، مثل گریه مرحم زخم ، مثل تنهایی رفیقی .

* ساقیا امشب نوایت با نوایم ساز نیست ، یا که من بسیار مستم یا که سازت ساز نیست .

* راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود .

* آنکه می گفت ز یک گل نشود فصل بهار ، چه خبر داشت که همچون تو گلی می روید .

* کسی می تواند در پای عشق بمیرد که پیش از آن زندگی در نگاه وی مرده باشد .

* بزرگترین متهم تاریخ کسی است که نمی دونه قلبش واسه کی می تپه .

* عمریست که ویران شده ام ، ساکت و سرد و پریشان شده ام ، تا تو آیی و مرا دریابی ، من اسیر شب طوفان شده ام .

* چه کنم تو سلطان جهانی و من درویش خرابات ، تو ارباب وفایی و من نوکر ارباب .

* گر همسفر عشق شدی مرد خطر باش ، هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش .

* اگر بدانی چقدر سخت است یاد بودنت در عمق وحشت نبودنت ، مرا هرگز اینگونه رها نمی کردی .

* وقتی کسی به دل نشست ، نشستنش مقدس است ، حتی اگر نبینمش ، همین برای من بس است .

* گرچه ما را نکنی یاد ولی ما هستیم ، دل به پیامی که نمیدی بستیم

* همه در دایره ی دوست گرفتار شدند ، بی نوا دل که در این دایره پرگار نشد ، عاشقان سایه گریز و سایه ی یار شدند ، یار از خون دل عشق خبردار نشد ، چشم ها مست ز هوشیاری و در خواب شدند ، خواب از یاد رخ دوست بیدار نشد .

* داستان زندگی من قصه ای است که متن آن وجود توست و پایانش نبود توست .

* چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد ، چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد ، پر و بال ما بریدند و در قفس گشودند ، چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد .

* دلم با عشق تو عاشق شد ، تمام لحظه هایم بهترین شد ، ولی بی مهریت کار دلم ساخت ، دل تنهای من تنهاترین شد .

* دوست داشتن همیشه گفتن نیست ، گاه سکوت است و گاه انتظار .

* خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز من ، ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت .

* عشق فرآیندی است که در طی آن من به تو کمک کنم تا به خود واقعی ات نزدیکتر شوی ، نه آنچه من می خواهم .

* شمع سوزان توام اینگونه خاموشم مکن ، از کنارت رفته ام اما فراموشم مکن 

 

 


کلمات کلیدی:
 
علائم ظهور
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳۱ 

و این هم آخرین علائم ظهور

علامت آخر: رسیدن توپولوف به مقصد
علامت یکی مانده به آخر: رسیدن توپولوف به نزدیکهای مقصد
علامت دو تا مانده به آخر: رسیدن توپولوف به وسط راه
علامت سه تا مانده به آخر: رسیدن توپولوف به حداکثر ارتفاع
نکته: اولین اقدام حضرت حرکت پس از ظهور؟ توقف پرواز توپولوف!


کلمات کلیدی:
 
دهه شصت دهه خاکی عمر ما
ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳۱ 

دهه شصت دهه خاکی عمر ما
چسب ضربدری رو شیشهها، آژیر قرمز، ضد هوایی، پناهگاه، صدای آمبولانس، دفترچه بسیج، گرویی شیشههای نوشابه، هاچ زنبورعسل، آدامس خروس نشان، مداد شیر نشان، پاککنهای بد پاککن، پلنگ صورتی، کیفهای چمدانی با کلید کوچک فلزی، سنگرهایی که توی خیابان چیده شده بود، والور، گردسوز، بوی نفت، کاغذ کاهی، رفیق دهه شصت خاطرت هست؟

آلوچه. لواشک سیری 5 زار. پیراشکی سر کوچه مدرسه. کرایه 20 ریال.. تاکسیهای آبی پیچ شمیران تا خود شمیران. اتوبوس دو طبقه خط خراسون توپخونه. تعاونی شهر و روستا. سیگار جیرهای. هفتهای دو پاکت. تیر و آزادی. اشنوویژه و هما بیضی بدون فیلتر برای مستضعفین سیگاری.

کمیته. حاجی خدابخشی. تویوتا لندکروز. پاترول. صیح جمعه با رادیو.. نوذری، آذری. ملون، کفش ملی و بلا. وین. پفک نمکی مینو. توپ دولایه. صفهای طولانی سینما. چراغ علاالدین. برنچ اروگوئهای وارداتی. به مقدار لازم. پاستیل ماری، تافی با مزهی کاغذ. بوفه مدرسه.. عدسی. بربری. فیلم سینمایی عصر جمعه شبکه یک. برنامه تحلیل اقتصادی. نوشابه فقط با ساندویچ.

بستنی آلاسکا. کانادادرای. برنامه گمشدگان هر روز ساعت 4 تا 5 عصر. ترکشهای ضدهوایی روی پشت بوم. شب قبل. هواپیماهای عراقی. شلیک. تماشای بمبارانهای هوایی از رو پشت بوم آپارتمان 5 طبقه.. ویدیوهای پیچیده شده لای پتو. کارملا، اسمارتیز، توک، ویفر، تیتاپ، برنامه کودک ساعت پنج. سنگرسازی تو مدرسه.

رادیو، قصههای شب، ساعت ده و نیم، موسیقی تیتراژ ابتداییاش یکی از مرموزترین صداهای یادآور آن دوران است. دفتر صد برگ، دو تومان. تعلیم و تعلم عبادت است. صف. صبگاه. مرگ بر امریکا. مرگ بر شوروی. دیر کردهها در مدرسه. خانم معلم.. آقای ناظم. کابل. شلنگ. دعای فرج. سریال آقای دلار. آقای فرجامی.. نارنجکهای پلاستیکی. قلک. دارت. تفنگ ساچمهای سر کوچه مدرسه.

روزنامه کیهان. اطلاعات. 2 تومن. مجله دانشمند. کوپن. صف بانک. بساطیهای میدان انقلاب و خیابان ولیعصر. دکه روزنامه فروشی. کیهان ورزشی. دنیای ورزش. سینما آزادی. سینما ریولی. بایکوت. تخمه فروشهای کنار سینماها٬ مخصوصن تو میدان انقلاب یکی بود میگفت ننهام بو داده٬ یعنی اینکه خونگیه تخمههاش. کیهان فرهنگی. چیپس استقلال.

۲ قرونی. 5 زاری. تلفن سکهای. واتو واتو صبح جمعه. آینه عبرت، علی، آ تقی، جمعه شب ساعت ۹. کیسههای کمک به رزمندگان تو مدارس. شلوار لی. لوله تفنگی. تفنگ. پانک. گشت ثارالله.. مایکل جکسون. مدونا. کمیته. گشت جندالله. بامزی موش کوهستان پناهگاههای داخل مدرسه. قلکهایی به شکل مسجد الاقصی. پرچم اسراییل و امریکا. کف زمین مدرسه.

ادامه برنامه تا چند لحظه دیگر. شهربازی، مینی سیتی، فانفار. مانتو. مقنعه خاکستری. چادر مشکی. جوراب سفید قدغن. کیهان بچهها. زرمیخ، جوهر لیمو، کاربیت، پرمنگنات، گوگرد، منیزیم. جاده ابریشم.. پنجشنبهها سخنرانی امام خمینی از جماران. رادیو: شنوندگان عزیز توجه فرمایید، شنوندگان عزیز توجه فرمایید. رزمندگان سپاه اسلام. صدایی که هم اکنون میشنوید. چنس پلاست، دوا گلی، دتول، وایتکس، آب ژاور.

لاستیک دور سفید، قالپاق مگسی، بوق ده یازده، سونی شصت و چهار، باند خبرزه ای، پیکان کارلوکس دهه چهل.

آتاری. کوله خاکی، شلوار خاکی، پوتین خاکی، یادش بخیر دهه شصت دهه خاکی عمر ما بود. ما روحمان را در دهه شصت جا گذاشتیم و هیچ کس از آدمهای امروزی نفهمید ما چرا اینقدر حیران هستیم.


کلمات کلیدی:
 
بعد از اتمام فیلم بیرون از سینما
ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٩ 

بعد از اتمام فیلم بیرون از سینما

پسرها


آرش:محمد فیلمش خیلی جالب بود،فیلمنامه خیلی قوی داشت
محمد:آره بازی بازیگرام خوب بود در کل کارگردانیش عالی بود

دخترها 

شیوا:مهسا دیدی لباس بازیگر....جقدر خوشگل بود
مهسا:آره ولی آرایشش یه چیزه دیگه بود
مونا:شیوا ولی بینیشو عمل کرده بودا من خیلی دقت کردم کاملا مشخص بود
مهسا:ولی پیش هر کی عمل کرده بود خوشگل شده بود
شیوا:ولی من از لباسو کفشش خیلی خوشم اومد اگه پیدا کنم حتما میگیرم
مونا:من فکر کنم لوازم آرایشش ژاپنی بود خیلی خوشگل شده بود...
و ادامش دیگه گفتن نداره چون خیلی خصوصی تر میشد


کلمات کلیدی:
 
شرلوک هلمز
ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٥ 

 

شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان رانگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: نگاهی به بالا ینداز و به من بگو چه می بینی؟ واتسون گفت: میلیون ها ستاره می بینم.هلمز گفت: چه نتیجه ای می گیری؟
واتسون گفت: از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری ست، پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در محاذات قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد.
شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت: واتسون! تو احمقی بیش نیستی! نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند

 


کلمات کلیدی:
 
امسال راهپیمائی روز قدس نخواهیم داشت!!!
ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٤ 

 

ستاد استحلال ماه طی اطلاعیه اعلام نمود که پنجشنبه روز اول ماه شوال و عیدفطر می باشد. در این اطلاعیه ضمن تبریک عید فطر آمده است با توجه به حلول ماه شوال و اتمام ماه رمضان در هفته جاری ،امسال راهپیمائی روز قدس نخواهیم داشت که خطبه اش را هاشمی رفسنجانی بخواند و چهارتا سوسول خواسته باشند بیایند راهپیمائی !و این بزرگترین عیدی خداوند بر مسلمانان روزه دار خواهد بود . در ادامه این اطلاعیه اذعان شده است که این اولین بار نیست که ماه مبارک رمضان ۲۵روزه می شود و قبلا در زمان هابیل و قابیل این حادثه رخ داده است . در پایان اطلاعیه از کسانی که با وارد کردن شبهه به این عید بزرگ قلب امام را جریحه دار کردن برخورد خواهد شد و این یک عید راستکی می باشد و اسناد آن در دفتر ستاد موجود می باشد و هرگونه شبهه در مورد این عید باعث شکسته شدن دل امام زمان خواهد شد

 


کلمات کلیدی:
 
حکایت
ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳ 

 

حکایت :

مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می گیرد که « والله، بالله من زنده ام! چطور می خواهید مرا به خاک بسپارید؟»

اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و می گویند: « پدرسوخته ی ملعون دروغ می 
گوید. مُرده !»

مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند: «این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش می
بریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا ً جایز نیست!» 

 


کلمات کلیدی:
 
۴۰ مورد از مواردی که جنس مونث از انجام ان ناتوان هست:
ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٢ 

۴۰ مورد از مواردی که جنس مونث از انجام ان ناتوان هست:


1-- چیزی در مورد ماشین فهمیدن ، البته به جز رنگش
2- درک مضمون اصلی یک فیلم هنری
3- 24 ساعت رو بدون فرستادن sms زندگی کردن
4- بلند کردن چیزی
5- پرتاب کردن
6- پارک کردن
7- خواندن نقشه
8- دزدی کردن از بانک
9- آرام و ساکت جایی نشستن
10- بیلیارد بازی کردن
11- پول شام رو حساب کردن
12- مشاجره کردن بدون داد کشیدن
13- مواخذه شدن بدون گریه کردن
14- رد شدن از جلوی مغازه کفش فروشی
15- نظر ندادن در مورد لباس یک غریبه
16- کمتر از بیست دقیقه داخل یک دستشویی بودن
17- دنده ماشین را با انگشت عوض کردن
18- راه انداختن درست یک ویدئو
19- تماشای یک فیلم جنگی
20- انتخاب سریع یک فیلم
21- ایستاده جیش کردن
22- ندیدن فیلم هندی
23- غیبت نکردن
24- فحش ناموسی دادن
25- نرقصیدن موقع شنیدن یک آهنگ شاد
26- آرایش نکردن
27- لاک نزدن
28- صحبت نکردن وقتی که باید ساکت باشن
29- سیگار برگ و یا چپق کشیدن
30- درک کردن شوهر وقتی اعصابش خورده
31- گریه کردن بدون آبریزش بینی
‌32- غذا پختن بدون تماشای تلویزیون
33- تماشای اخبار و خوندن روزنامه
34- نق نزدن
35- لگد زدن
36- از سن بیست و پنج سالگی رد شدن
37- اخ تف کردن
39- خواستگاری رفتن
40- از همه مهمتر موارد بالا رو قبول کردن …


کلمات کلیدی:
 
از کرَه گی دُم نداشتن
ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۱ 

از کرَه گی دُم نداشتن
ازکتاب کوچه " ، اتْر احمد شاملو 

...
مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده . مساعدت را ( برای کومک کردن ) دست در دُم خر زده قُوَت کرد( زور زد ) . دُم از جای کنده آمد . فغان از صاحب خر برخاست که " تاوان بده !" 
مرد به قصد فرار به کوچه یی دوید ، بن بست یافت . خود را به خانه یی درافگند . زنی آنجا کنار حوض خانه چیزی میشست و بار حمل داشت ( حامله بود ) . از آن هیاهو و آواز در بترسید ، بار بگذاشت ( سِقط کرد . خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نیز با صاحب خر هم آواز شد . 
مردِ گریزان بر بام خانه دوید . راهی نیافت ، از بام به کوچه یی فروجست که در آن طبیبی خانه داشت . مگر جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایهء دیوار خوابانده بود ؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد ، چنان که بیمار در جای بمُرد . پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست !
مَرد ، همچنان گریزان ، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افگند . پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد . او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست !
مرد گریزان ، به ستوه از این همه، خود را به خانهء قاضی افگند که " دخیلم! " . مگر قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود . چون رازش فاش دید، چارهء رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد ، مدعیان را به درون خواند . 

نخست از یهودی پرسید .
گفت : این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است . قصاص طلب میکنم .
قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست . باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند !
و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید ، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد !

جوانِ پدر مرده را پیش خواند .
گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد ، هلاکش کرده است . به طلب قصاص او آمده ام .
قاضی گفت : پدرت بیمار بوده است ، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است . حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرودآیی ، چنان که یک نیمهء جانش را بستانی !
و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود ، به تأدیهء سی دینار جریمهء شکایت بیمورد محکوم کرد !

چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود ، گفت : قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد . حالی میتوان آن زن را به حلال در فراش (عقد ازدواج)  این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند . طلاق را آماده باش !
مردک فغان برآورد و با قاضی جدال میکرد ، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید .
قاضی آواز داد : هی! بایست که اکنون نوبت توست !
صاحب خر همچنان که میدوید فریاد کرد : مرا شکایتی نیست . محکم کاری را ، به آوردن مردانی میروم که شهادت دهند خر مرا  از گره گی دُم نبوده است!


کلمات کلیدی:
 
سیب
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۱ 
" حمید مصدق خرداد 1343"

*تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

 

 
 
 
 

 " جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
 

کلمات کلیدی:
 
چند تا جوک جدید!!!!!!
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۸ 

 

اصل پنجاه و ششم قانون اساسی: حاکمیت مطلق بر جهان و انسان از آن خداست و هم او انسان را بر سرنوشت اجتماعی خویش حاکم ساخته است و هیچ‌کس نمی‌تواند این حق الهی را از انسان سلب کند یا در خدمت منافع فرد یا گروهی خاص قرار دهد.

اصل نهم قانون اساسی: در جمهوری اسلامی ایران آزادی و استقلال و وحدت و تمامیت ارضی کشور از یکدیگر تفکیک ناپذیرند و حفظ آنها وظیفه دولت و آحاد ملت است. هیچ فرد یا گروه یا مقامی حق ندارد به نام استفاده از آزادی به استقلال سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و نظامی و تمامیت ارضی ایران کمترین خدشه‌ای وارد کند و هیچ مقامی حق ندارد به نام حفظ استقلال و تمامیت ارضی کشور آزادی‌های مشروع را هر چند یا وضع قوانین و مقررات سلب کند.

 اصل بیست سوم قانون اساسی: تفتیش عقاید ممنوع است و هیچ‌کس را نمی‌توان به صرف داشتن عقیده‌ای مورد تعرض و مواخذه قرار داد.

 اصل بیست و چهارم قانون اساسی: نشریات و مطبوعات در بیان مطالب آزادند مگر آنکه مخل به مبانی اسلام یا حقوق عمومی باشند. تفصیل آن را قانون معین می‌کند.

اصل بیست و پنجم قانون اساسی: بازرسی و نرساندن نامه‌ها، ضبط و فاش کردن مکالمات تلفنی، افشای مخابرات تلگرافی و تلکس، سانسور، عدم مخابره و نرساندن آنها،‌استراق سمع و هرگونه تجسس ممنوع است مگر به حکم قانون.

اصل سی و دوم قانون اساسی: هیچ‌کس را نمی‌توان دستگیر کرد مگر به حکم و ترتیبی که قانون معین می‌کند. در صورت بازداشت، موضوع اتهام باید با ذکر دلایل بلافاصله کتبا به متهم ابلاغ و تفهیم شود و حداکثر ظرف مدت 24 ساعت پرونده مقدماتی به مراجع صالحه قضایی ارسال و مقدمات محاکمه در اسراع وقت فراهم گردد. متخلف از این اصل طبق قانون مجازات می‌شود.

اصل سی و هشتم قانون اساسیهرگونه شکنجه برای گرفتن اقرار برای کسب اطلاع ممنوع است. اجبار شخص به شهادت،اقرار یا سوگند مجاز نیست و چنین شهادت و اقرار و سوگندی فاقد ارزش و اعتبار است. متخلف از این اصل قانون مجازات می‌شود.

 اصل سی و ششم قانون اساسی: حکم به مجازات و اجرای آن باید تنها از طریق دادگاه صالح و به موجب قانون باشد.

 اصل سی و پنجم قانون اساسی: در همه دادگاه‌ها طرفین دعوی حق دارند برای خود وکیل انتخاب نمایند و اگر توانایی انتخاب وکیل را نداشته باشند باید برای آنها امکانات تعیین وکیل فراهم گردد.

 اصل یکصد و شصت‌و هشتم: رسیدگی به جرائم سیاسی و مطبوعاتی علنی‌است و با حضور هیات منصفه در محاکم دادگستری صورت می‌گیرد. نحوه انتخاب شرایط، اختیارات هیات منصفه و تعریف جرم سیاسی را قانون براساس موازین اسلامی معین می‌کند.

اصل بیست و هفتم قانون اساسی: تشکیل اجتماعات وراهپیمایی‌ها، بدون حمل سلاح، به شرط آن که مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است..

 


کلمات کلیدی:
 
Tech Support
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٧ 

 

Dear Tech Support

Last year I upgraded from
Girlfriend 7.0 to Wife 1.0 . I soon noticed that the new program began unexpected child processing that took up a lot of space and valuable resources. In addition, Wife 1.0 installed itself into all other programs and now monitors all other system activity. Applications such as Poker Night 10.3 , Football 5.0 , Hunting and Fishing 7.5 , and Racing 3.6 no longer run , crashing the system whenever selected.

I can't seem to keep
Wife 1.0 in the background while attempting to run my favorite applications. I'm thinking about going back to Girlfriend 7.0 , but the uninstall doesn't work on Wife 1.0 .. Please help!

Thanks,
A Troubled User. (KEEP READING)

______________________________________


REPLY:
Dear Troubled User:

This is a very common problem that men complain about.

Many people upgrade from
Girlfriend 7.0 to Wife 1.0 , thinking that it is just a Utilities and Entertainment program. Wife 1.0 is an OPERATING SYSTEM and is designed by its Creator to run EVERYTHING !!! It is also impossible to delete Wife 1.0 and to return to Girlfriend 7.0 . It is impossible to uninstall, or purge the program files from the system once installed.

You cannot go back to Girlfriend 7.0 because
  Wife 1.0 is designed to not allow this. Look in your Wife 1.0 manual under Warnings-Alimony - Child Support. I recommend that you keep Wife1.0 and work on improving the situation. I suggest installing the background application "Yes Dear" to alleviate software augmentation.

The best course of action is to enter the command C:\ APOLOGIZE because ultimately you will have to give the APOLOGIZE command before the system will return to
normal anyway.

Wife 1.0 is a great program, but it tends to be very high maintenance
.
Wife 1.0 comes with several support programs, such as Clean and Sweep 3.0 , Cook It 1.5 and Do Bills 4.2 .

However, be very careful how you use these programs. Improper use will cause the system to launch the program Nag Nag 9.5 . Once this happens, the only way to improve the performance of Wife 1.0 is to purchase additional software. I recommend Flowers 2.1 and
Diamonds 5.0 !

WARNING!!! DO NOT
, under any circumstances, install
Secretary With Short Skirt 3.3 . This application is not supported by Wife 1.0 and will cause irreversible damage to the operating system.

Best of luck,
Tech Support


کلمات کلیدی:
 
ذکر بر دار کردن حسنک وزیر
ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٤ 

ذکر بر دار کردن حسنک وزیر 

حسنک از خاندان میکائیلیان، از خاندانهای کهن و معروف ایرانی، ادیب و شاعری توانا بود. او در زمان سلطان محمود غزنوی سالها وزارت آن پادشاه را به عهده داشت. در زمان سلطان مسعود, پسر سلطان محمود غزنوی, حسنک به جرم علوی بودن و طرفداری از فاطمیان مصر زندانی شد و مدتها در اثر کینه‌جویی ابوسهل زوزنی، صاحب دیوان رسالت، آزار و شکنجه دید. بیهقی این واقعه را که در میدان بلخ روی‌داد، چنین بازگو می‌کند

[FONT=']«… من که بوالفضلم و قومی… به دکانها بودیم نشسته در انتظار حسنک. یک ساعت ببود. حسنک پیدا آمد بی‌بند… و بسیار پیاده از هر‌دستی. وی را به طارم (که در آن قضات، اشراف و فقها نشسته بودند) بردند و تا نزدیک نماز پیشین (=نماز ظهر) بماند. پس بیرون آوردند… دو مرد پیک راست کردند (=آماده کردند) با جامهٌ پیکان، که از بغداد آمده‌اند و نامهٌ خلیفه آورده که حسنک قرمطی را بر دار باید کرد و به سنگ بباید کشت… حسنک را به‌پای دار آوردند… حسنک را فرمودند که جامه بیرون کش. وی دست اندر زیر کرد و ازار‌بند استوار کرد و پایچهای ازار (=شلوار) را ببست و جبّه و پیراهن بکشید و به‌دور انداخت با دستار، و برهنه با ازار بایستاد و دستها در هم زده، تنی چون سیم سفید و رویی چون صدهزار نگار. و همهٌ خلق به درد می‌گریستند… آواز دادند که سر و رویش را بپوشید تا از سنگ تباه نشود که سرش را به بغداد خواهیم فرستاد نزدیک خلیفه… خواست که شوری بزرگ به‌پای شود. سواران سوی عامه تاختند و آن شور بنشاندند. ‌و حسنک را سوی دار بردند و به‌جایگاه رسانیدند بر مرکبی که هرگز ننشسته بود، و جلادش استوار ببست و رسنها فرود آورد. و آواز دادند که سنگ دهید. هیچ‌کس دست به سنگ نمی‌کرد و همه زار‌زار می‌گریستند، خاصه نیشابوربان.پس مشتی رند را سیم دادند که سنگ زنند، و مرد خود مرده بود، که جلادش رسن به گلو افکنده بود و خبه (=خفه) کرده… چون از این فارغ شدند، بوسهل و قوم از پای دار بازگشتند و حسنک تنها ماند چنان‌که تنها آمده بود از شکم مادر… حسنک قریب هفت‌سال بر دار بماند، چنان که پایهایش همه فرو تراشید و خشک شد، چنان که اثری نماند تا به دستوری (=اجازه)‌فرو گرفتند و دفن کردند»


کلمات کلیدی:
 
سیاست
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٢ 

 

یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدر جان ! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی ؟
 پدرش فکر می کنه و می گه : بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی . من حکومت هستم،
 چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت دولت هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفت مون ملت مستضعف و پا برهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی.. داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی..
 پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادر کوچیکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی خرابی
 خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کار می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره تو اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش توی تخت کلفت شون خوابیده ....؟؟؟؟ . می ره و سر جاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.

 فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیه؟ پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت مستضعف و پا برهنه رو می ده، در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه دولت رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا می زنه

 


کلمات کلیدی:
 
زن مثل ....می مونه
ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۳٠ 
پدر راهنمایی می کرد و پسر در حالی که نگاهش با چپ و راست شدن دست پدرش همراه شده بود به سخنانش گوش می کرد .

-- زن مثل گردو می مونه باید خردش کرد و بعد مغزش را درآورد و جوید .

-- زن مثل زعفرونه باید حسابی بکوبیش تا خوب عطر و رنگ بده


-- زن مثل نمد میمونه باید یک نقشی بهش داد و تا میخوره کوبید تو سرش تا شکل بگیره

-- زن مثل ……………

پسر فریاد کشید : مواظب باش داره می سوزه …

پدر دستش را گزید و برسرش کوبید و گفت : خدا به دادم برسه این عزیزترین لباس مادرته !!

کلمات کلیدی:
 
شرط عشق
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۳ 




دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.

مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.

موعد عروسی فرا رسید.

زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود.

همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

20سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،

مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود..

همه تعجب کردند.

مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم


کلمات کلیدی:
 
جد غریبم
ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٧ 

جد غریبم

 

حسن نامی وارد دهی شد و در مکانی که اهالی ده جمع شده بودند نشست و بنای گریه گذاشت. سبب گریه‌اش را پرسیدند، گفت: من مردغریبی هستم و شغلی ندارم برای بدبختی خودم گریه می‌کنم، مردم ده او را به شغل کشاورزی گرفتند.

شب دیگر دیدند همان مرد باز گریه می‌کند، گفتند حسن آقا دیگر چه شده؟ حالا که شغل پیدا کردی، گفت: شما همه منزل و ماءوا مسکن دارید و می‌توانید خوتان را از سرما و گرما حفظ کنید ولی من غریبم و خانه ندارم برای همین بدبختی گریه می‌کنم.

بار دیگر اهالی ده همت کردن و برایش خانه‌ای تهیه کردند و وی را در آنجا جا دادند. ولی شب باز دیدند دارد گریه می‌کند. وقتی علت را پرسیدند گفت: هر کدام از شما‌ها همسری دارید ولی من تنها در میان اطاقم می‌خوابم.

مردم این مشکل او را نیز حل کردند و دختری از دختران ده را به ازدواج او در آوردند.

ولی باز شب هنگام حسن آقا داشت گریه می‌کرد. گفتند باز چی شده، گفت: همه شما سید هستید و من در میان شما اجنبی هستم.

به دستور کدخدا شال سبزی به کمر او بستند تا شاید از صدای گریه او راحت شوند ولی با کمال تعجب دیدند او شب باز گریه می‌کند، وقتی علت را پرسیدند گفت: بر جد غریبم گریه می‌کنم و به شما هیچ ربطی ندارد.


کلمات کلیدی:
 
کلاس‌هاى بهاره براى خانم ها
ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٦ 

 

مرکز آموزش بزرگسالان برگزار می‌کند
کلاس‌هاى بهاره براى خانم ها
ثبت نام تا پایان اردیبهشت ماه

توجه: به دلیل پیچیدگى و مشکلى موضوعات، براى هر کلاس بیش از 8 نفر ثبت نام نمی‌شود


کلاس ١
چگونه 2.5 متر ماشین رو تو 4 متر جای پارک قرار دهیم؟
برگزارى به صورت مرحله به مرحله همراه با نمایش اسلاید
مدّت: ۴ هفته، دوشنبه‌ها و چهارشنبه‌ها از ساعت ١٩ تا ٢١


کلاس ٢
مسابقه فوتبال یک ورزش است نه فیلم غیر اخلاقی
برگزارى به صورت میزگرد و بحث آزاد
مدّت: ٢ هفته، شنبه‌ها از ساعت ١٨ تا ٢٠


کلاس ٣
آیا می‌توان با آمادگی قبلی برای رفتن به مراسم عروسی همزمان با آقایان حاضر شد؟
برگزارى به صورت کار عملى و گروهى
مدّت: ۴ هفته، یکشنبه‌ها از ساعت ١٩ تا ٢١


کلاس ۴
نحوه گرفتن صحیح فرمان اتومبیل (بطور ثابت و در حال دور زدن)
برگزارى به صورت نمایش فیلم با توضیحات تکمیلى
مدّت: ٣ هفته، پنج‌شنبه‌ها از ساعت ١۴ تا ١۶


کلاس ۵
نحوه تشخیص تاریخ انقضاء مواد خوراکی از روی بسته آنها هنگام خرید
برگزارى به صورت نمایش ویدیویى
مدت: ۴ هفته، سه‌شنبه و پنج‌شنبه‌ها از ساعت ١٩ تا ٢١


کلاس ۶
عدم ترس از نازل پمپ بنزین و استفاده از آن
برگزارى به صورت کارگاه آموزشى همراه با گروه‌هاى پشتیبان
مدت: ۴ هفته، چهارشنبه‌ها و پنج‌شنبه‌ها از ساعت ١٩ تا ٢١


کلاس ٧
اهمیت دادن به ظاهر و هیکل خود بعد از ازدواج به مانند قبل آن
برگزارى به صورت بحث آزاد
مدّت: ٢ هفته، دوشنبه‌ها از ساعت١٨ تا ٢٠


کلاس ٨
گفتن "عزیزم" به شوهر سلامتى شمارا به خطر نمی‌اندازد
برگزارى به صورت نمایش اسلاید همراه با نوار صوتى
مدّت: سه شب، یک‌شنبه، سه‌شنبه و پنج‌شنبه از ساعت ١٩ تا ٢١


کلاس ٩
چطور می توان با تلفن زیر 30 دقیقه صحبت کرد؟
برگزارى به صورت میزگرد و بحث آزاد
مدّت: حداقل ۶ ماه، سه‌شنبه‌ها از ١٨ تا ٢٠


کلاس ١٠
آیا از لحاظ ژنتیکى غیرممکن است که هنگامی که خانم های خودمانی با هم تنها هستند پشت سر دیگران حرف نزنند؟
برگزارى به صورت شبیه‌سازى کامپیوترى
مدّت: ۴ هفته پنج‌شنبه‌ها از ساعت ١٢ تا ١۴


کلاس ١١
تفاوت‌هاى بنیادى بین شوهر و آرنولد شوارتزنگر ، براد پیت و بیل گیتس
برگزارى به صورت آنلاین و نقش بازى کردن
مدّت: نامحدود، سه‌شنبه‌ها از ساعت ١٩ تا ٢٢


کلاس ١٢
رد نشدن از جلوی تلویزیون با جارو به هنگام پخش فینال جام باشگاه های اروپا
برگزارى به صورت تمرینات مدیتیشن و روش‌هاى تنفسى
مدّت: ۴ هفته، شنبه‌ها و سه‌شنبه‌ها از ١٧ تا ٢٠

 


کلاس ١٣
عدم حساسیت به دختران زیبا تر از خود و عدم زشت خطاب کردن آنها و ایراد بستن به آنها
برگزارى به صورت جلسات شوک درمانى
مدّت: سه شب، یک‌شنبه و سه‌شنبه و پنج‌شنبه از ساعت ١٩ تا ٢١


*
پس از پایان دوره، به کسانى که امتحانات را با موفقیت بگذرانند دیپلم افتخار داده خواهد شد

. *

مدارک لازم جهت پبت نام: عکس پرسنی  5x  5 – 5 قطعه

کپی از جلد شناسنامه یکبرگ

اصل و کپی سند ازدواج

اصل و کپی سند یا اجاره نامه محل سکونت(بدلیل ازدحام هر کس در منطقه مربوطه ثبت نام می گردد)

 


کلمات کلیدی:
 
یادمان باشد
ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٤ 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی نیست به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم! یادمان باشد که در این بهر دو رنگی و ریا دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم طلب سوختن بال و پر کس نکنیم ولی آخر تو بگو با دل عاشق چه کنم؟ یاد من هست طلب عشق ز هر کس نکنم گو تو آخر که نه انصاف و نه عدل است و نه داد دل دیوانه من بهر که افتاده به خاک این همه گفتم و گفتم که رسم آخر کار به تو ای عشق تو ای یار به تو ای بهر نیاز یادمان باشد که د یگر دل تنها نیست یادمان باشد که دیگر دل تو مال من است یادمان باشد که باشم همه عمر بهر تو پاک یاد تو باشم و هر دم بکنم راز و نیاز یاد تو باشد از این پس من و تو ما شده ایم هر دو عاشق دو پرستو دو مسافر شده ایم ودر نهایت یادمان باشد مرگ پایان کبوتر نیست برای پروازی ابدی...

 

 


کلمات کلیدی:
 
60 70 80 !!!!
ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٤ 

پسر دهه 60 :دارم میرم جبهه
پسر دهه 70 :دارم میرم دختر بازی
پسر دهه 80 :دارم میرم بیمارستان سم زدایی

دختر دهه 60 : مرد باید با اخلاق باشه
دختر دهه 70 :مرد باید تحصیلکرده باشه
دختر دهه 80 :مرد باید پولدار باشه

پسر دهه 60 :شریعتی می خواند
پسر دهه 70 :شاملو می خواند
پسر دهه 80 :هری پاتر می خواند

دختر دهه 60 :دختر بدون بکارت باید بره بمیره
دختر دهه 70:اشتباه بزرگی کردم خاک تو سرم
دختر دهه 80 : دختر باکره یعنی امل و بی فرهنگ. باید بره بمیره


پسر دهه 60 :مرگ بر اثر جنگ با عراق
پسر دهه 70 :مرگ بر اثر تصادف با موتور و ماشین
پسر دهه 80 :مرگ بر اثر اور دز و سنکوپ بر اثر استعمال هرویین و ایدز و سوانح رانندگی


دختر دهه 60:امامزاده معصوم ودیگر امامزاده ها را شفیع می کرد دعا و نذر 
می کرد وبالاخره حاجت دل خود را می گرفت
دختر دهه 70 :پیش رمال و دعا نویس می رفت و حاجت خود را طلب می کرد.
دختر دهه 80 :در شرکت های خصوصی به هر نحو که شده رفع حاجت می کند


پسر دهه 60 :پیکان 54 و مسافر کشی
پسر دهه 70 :پراید و دختر بازی
پسر دهه 80 :پژو و تصادف منجر به فوت

دختر دهه 60 :طلاق بعد از 10 سال آنهم یک در 1000
دختر دهه 70 :طلاق بعد از 5 سال آنهم یک در 100
دختر دهه 80 :طلاق بعد از 6 ماه الی یک سال آنهم یک در5

پسر دهه 60:خدایا جنگو تموم کن
پسر دهه 70 :خدایا یه خونه خالی برسون
پسر دهه 80 :خدایا برسون یه دومثقال شیره و یه دو سورت شیشه


جوان دهه 60 :خدایا آبروی مرا حفظ کن

جوان دهه 70 :خدایا پول منو زیاد کن
جوان دهه 80 :کارت سوخت داری داداش


کلمات کلیدی:
 
استعفا
ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۳۱ 

استعفا ، استعفا

بدین وسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک شش ساله را قبول می کنم می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم  می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پروازدهم می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی داشتم رنگ هارا، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی داد می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند  می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگی های دنیا بی خبر باشم می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، ...می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و به...این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک، مال شما

من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم

 


کلمات کلیدی:
 
اعتراف
ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٦ 
.مرد برای اعتراف نزد کشیش رفت


پدر مقدس، مرا ببخش. در زمان جنگ جهانی دوم من به یک یهودی پناه دادم
مسلماً تو گناه نکرده ای پسرم
اما من ازش خواستم برای ماندن در انباری من هفته ای بیست شیلینگ بپردازد
خوب البته این یکیزیاد خوب نبوده. اما بالاخره تو جون اون آدم رو نجات دادی،بنابر این بخشیده می شوی
اوه پدر این خیلی عالیه. خیالم راحت شد. حالا میتونم یه سئوال دیگه هم بپرسم؟
چی می خوای بپرسی پسرم؟
به نظر شماباید بهش بگم که جنگ تمومشده؟

کلمات کلیدی:
 
منطق
ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٠ 

دانشجویی پس از اینکه در درس منطق نمره نیاورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چیزی در مورد موضوع این درس می دانید؟

استاد جواب داد: بله حتما. در غیر اینصورت نمی توانستم یک استاد باشم. دانشجو ادامه داد: بسیار خوب، من مایلم از شما یک سوال بپرسم ،اگر جواب صحیح دادید من نمره ام را قبول می کنم در غیر اینصورت از شما می خواهم به من نمره کامل این درس را بدهید.

استاد قبول کرد و دانشجو پرسید: آن چیست که قانونی است ولی منطقی نیست، منطقی است ولی قانونی نیست و نه قانونی است و نه منطقی؟

استاد پس از تاملی طولانی نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره کامل درس را به آن دانشجو بدهد.

بعد از مدتی استاد با بهترین شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسید و شاگردش بلافاصله جواب داد: قربان شما 63 سال دارید و با یک خانم 35 ساله ازدواج کردید که البته قانونی است ولی منطقی نیست. همسر شما یک معشوقه 25 ساله دارد که منطقی است ولی قانونی نیست و این حقیقت که شما به معشوقه همسرتان نمره کامل دادید در صورتیکه باید آن درس را رد می شد نه قانونی است و نه منطقی !!!


کلمات کلیدی:
 
هیزم شکن
ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۸ 

هیزم شکن

 روزی، وقتی هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟ هیزم شکن گفت که تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت. "آیا این تبر توست؟" هیزم شکن جواب داد: " نه" فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید که آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شکن جواب داد : نه. فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست؟ جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد. یه روز وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد  توی آب. هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب. " فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید : زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد: آره! فرشته عصبانی شد. " تو تقلب کردی، این نامردیه " هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز "نه" می گفتم تو می رفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی. و باز هم اگه به کاترین زتاجونز "نه" میگفتم، تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره.

 

 نکته اخلاقی: هر وقت مردی دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده


کلمات کلیدی:
 
خدایا کفر نمی‌گویم...
ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۸ 

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

دکتر علی شریعتی


کلمات کلیدی:
 
کلاهبرداران تاریخ
ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٤ 

کلاهبرداران تاریخ

همیشه دانشمندان یا هنرمندان نبوده‌اند که با انجام کارهایی که قبلاً کسی آن را انجام نداده و یا با خلق اثری که مشابه آن وجود نداشته، به تاریخ پیوسته باشند. کلاهبرداران هم در تاریخ جایی برای خود دارند:

- ویکتور لوستیگ victor lusti

سلطان کلاهبرداران تاریخ، مردی که برج ایفل را فروخت، مسلط به پنج زبان زنده‌ دنیا، صاحب 45 اسم مستعار با سابقه بیش از 50 بار بازداشت آن هم فقط در کشور آمریکا، مردی که می‌توانست زیرک‌ترین قربانیانش را نیز گول بزند، در سال 1890 در بوهمیا (کشور کنونی چک) در یک خانواده متوسط به دنیا آمد و در سال 1920 به آمریکا رفت. سالی که بازار سهام به شدت رشد می‌کرد و به نظر می‌رسید که همه روز‌به‌روز پولدار‌تر می‌شوند و لوستیگ آنجا بود که از این موضوع و حماقت ذاتی آمریکایی‌ها سود برد.


در سال 1925 و پس از انجام چندین فقره کلاهبرداری بی‌عیب ونقص و پرسود، ویکتور به فرانسه و شهر پاریس رفت و در آنجا شاهکار خود را اجرا کرد. فروختن برج ایفل!


ایده این کلاهبرداری بعد از خواندن یک مقاله کوچک در روزنامه به ذهن ویکتور رسید. در این مقاله آمده بود که برج ایفل نیاز به تعمیر اساسی دارد و هزینه این کار برای دولت کمرشکن خواهد بود.


دینگ! زنگی در سر ویکتور صدا کرد و بلافاصله دست به کار شد. ابتدا اسناد و مدارکی تهیه کرد که در آنها خود را به عنوان معاون ریاست وزارت پست و تلگراف وقت جا زد و در نامه‌هایی با سربرگ‌های جعلی، شش تاجر آهن معروف را به جلسه‌ای دولتی و محرمانه در هتل کرئون(creon) که محلی شناخته شده برای قرار‌های دیپلماتیک و مهم بود، دعوت کرد.


شش تاجر سر وقت در سوئیت مجلل ویکتور حاضر بودند. ویکتور برای آنها توضیح داد که دولت در شرایط بد مالی قرارگرفته است و تأمین هزینه‌های نگه‌داری برج ایفل عملاً از توان دولت خارج است. بنابراین او از طرف دولت مأموریت دارد که در عین تألم و تأسف، برج ایفل را به فروش برساند و بهترین مشتریان به نظر دولت تجار امین و درستکار فرانسوی هستند و از میان این تجار شش نفر دعوت شده به جلسه مطمئن‌ترین افرادند. ویکتور تأکید کرد به دلیل احتمال مخالفت عمومی، این مسئله تا زمان قطعی شدن معامله مخفی نگه داشته خواهد شد.


فروش برج ایفل در آن سال‌ها زیاد هم دور از ذهن نبود. این برج در سال 1889 و برای نمایشگاه بین‌المللی پاریس طراحی و ساخته شده بود و قرار بر این نبود که به صورت دائمی باشد. در سال 1909 برج به‌خاطر این‌که با ساختمان‌های دیگر شهر همچون کلیساهای دوره گوتیک و طاق نصرت هماهنگی نداشت، به محل دیگری منتقل شده بود و آن زمان وضعیت مناسبی نداشت. چهار روز بعد خریداران پیشنهاد خود را به مأمور دولت ارائه کردند. ویکتور به دنبال بالاترین رقم نبود، ‌او از قبل قربانی خود را انتخاب کرده بود؛ مردی که نامش در کنار ویکتور در تاریخ جاودانه شد! آندره پویسون (Andre poisson). در بین آن شش نفر، آندره کم‌سابقه‌ترین بود و امیدوار بود که با برنده شدن در این مناقصه، یک‌شبه ره صدساله را طی کند و کلاهبردار باهوش به خوبی متوجه این موضوع شده بود. ویکتور به آندره اطلاع داد که در مناقصه برنده شده است و اسناد جهت امضا و تحویل برج در هتل آماده امضاست. اما همان‌طور که تاجر عزیز می‌داند، زندگی مخارج بالایی دارد و او یک کارمند ساده بیش نیست و در این معامله پرسود با اعمال نفوذ خود توانسته است ایشان را برنده کند و... آندره به خوبی منظور ویکتور را فهمید! پس از پرداخت رشوه، اسناد معامله امضا شد و آندره پویسون پس از پرداخت وجه معامله، صاحب برج ایفل شد! فردای آن روز وقتی آندره و کارگرانش به جرم تخریب برج ایفل توسط پلیس بازداشت شدند، ویکتور لوتینگ کیلومترها از پاریس دور شده بود. در حالی که در یک جیبش پول فروش برج بود و در جیب دیگرش رشوه!


2-هان ون میگه‌رن (Han Van Meegeren)


نقاش و کپی‌کننده آثار هنری، باهوش‌ترین و زبردست‌ترین جاعل تابلوهای نقاشی، مردی که سر نازی‌های آلمانی کلاه گذاشت، مردی که اگر کلاهبردار نمی‌شد، بی‌شک یکی از مهم‌ترین نقاشان قرن بیستم بود، در سال 1889 در هلند به دنیا آمد. از کودکی عاشق رنگ‌ها بود و در جوانی با تأثیر از نقاشی‌های دوره طلایی هلند، تابلوهای زیادی خلق کرد. اما منتقدان، آثار او را بی‌روح و تقلیدی و تکراری نامیدند و میگه‌رن سرخورده از این برخورد و برای اثبات توانایی‌هایش به منتقدان تصمیم گرفت که آثار بزرگان دوره طلایی همچون فرانس هالس (Frans Hals) و ورمیه را کپی کند. میگه‌رن با پشتکار زیاد فرمول رنگ‌های قدیمی و نحوه ساخت بوم‌های آن زمان را پیدا کرد. او کار را شروع کرد و آن‌قدر ماهرانه این کار را انجام داد که تیزبین‌ترین کارشناسان نیز از تشخیص بدلی بودن آثار ناتوان بودند و میگه‌رن با اطمینان کامل، در نقش یک دلال، تابلوهایش را به‌عنوان آثار کشف‌شده دوره طلایی به مجموعه‌داران و گالری‌ها ‌فروخت. در همین دوران بود که اروپا درگیر جنگ جهانی دوم شد.


یکی از مشتریان پر و پا قرص او، مارشال گورینگ از سران درجه اول حزب نازی آلمان بود که علاقه فراوانی به آثار نقاشان هلندی داشت و تعداد زیادی از کارهای میگه‌رن را به مجموعه خود اضافه کرد. اما زمانه بازی دیگری را در سر داشت. آلمان‌ها در جنگ شکست خوردند و میگه‌رن به جرم فروش میراث فرهنگی هلند به نازی‌ها بازداشت و در دادگاه متهم به خیانت به وطن شد که مجازاتش اعدام بود. میگه‌رن در دادگاه واقعیت را ابراز کرد، اما هیچ‌کس حرف‌هایش را باور نکرد. تابلوهای جعلی در دادگاه توسط کارشناسان مورد بازبینی قرار گرفت و همگی بر اصل بودن آنها صحه گذاشتند. هیچ‌کس باور نمی‌کرد کسی بتواند با چنین دقت و ظرافتی این آثار را جعل کند. میگه‌رن از دادگاه درخواست کرد که وسایل مورد نیازش را در اختیارش بگذارند تا در حضور همه یکی از آثار دوره طلایی جعل کند!


میگه‌رن از اتهام خیانت تبرئه شد، اما به جرم جعل آثار هنری به زندان محکوم شد و چند سال بعد درگذشت. میگه‌رن به‌عنوان یک کلاهبردار در کار خود موفق بود، اما مشتری اصلی او گورینگ از او زیرک‌تر بود. اسکناس‌هایی که گورینگ در ازای تابلوها به میگه‌رن می‌داد همگی تقلبی بودند!


3- فرانک ویلیام آباگ‌نیل (Frank William Abagnale)‌


صاحب کلکسیونی از انواع کلاهبرداری‌ها، قاضی، خلبان، جراح و استاد دانشگاه! و کسی که زندگی‌اش دستمایه ساخت فیلم «اگه می‌تونی منو بگیر» شد، در سال 1948 در آمریکا به دنیا آمد. وقتی او 14 ساله بود، پدر و مادرش از یکدیگر جدا شدند و این ضربه روحی بزرگی برای فرانک بود. دو سال بعد از خانه فرار کرد و به نیویورک رفت و در آنجا بود که فهمید برای امرار معاش چاره‌ای به‌جز کلاهبرداری ندارد. پس از مدت کوتاهی او به یکی از حرفه‌ای‌ترین جاعلان چک بدل شد و چنان در کار خود مهارت پیدا کرد که هیچ بانکی قادر به تشخیص جعلی بودن چک‌های او نبود. فرانک برای آن‌که بتواند بدون پرداخت پول بلیت با هواپیما سفر کند، ‌با جعل کارت‌های شناسایی و مدرک خلبانی، ‌خود را به عنوان خلبان خط هوایی پان‌امریکن جا زد و از امتیاز خلبان‌ها برای مسافرت مجانی استفاده کرد. این موضوع لو رفت، اما قبل از آن‌که دست پلیس به او برسد، به شهر جورجیا فرار کرد و با هویت جعلی تازه‌ای، به عنوان یک دکتر در یک آپارتمان ساکن شد. از قضا در همسایگی فرانک یک دکتر واقعی زندگی می‌کرد و به فرانک پیشنهاد داد تا در بیمارستان شهر مشغول به کار شود و فرانک این پیشنهاد را پذیرفت و 11ماه به عنوان متخصص جراحی اطفال در آن بیمارستان به درمان بیماران پرداخت! پس از آن به شهر لوئیزیانا رفت و با جعل مدرک حقوق از دانشگاه هاروارد به عنوان دادستان در دادگاه محلی لوئیزیانا استخدام شد. او پس از چندماه توسط یکی از فارغ‌التحصیلان واقعی هاروارد شناخته شد، اما قبل از آن‌که دستگیر شود، از آنجا به ایالت یوتا گریخت و با جعل مدرک دانشگاه کلمبیا، در دانشگاه بریگام در رشته جامعه‌شناسی شروع به تدریس کرد!


او سرانجام در سال 1969 در فرانسه دستگیر شد و زمانی که پلیس فرانسه این موضوع را اعلام کرد، 26 کشور خواستار محاکمه او در کشورشان شدند! فرانک به آمریکا منتقل شد و در آنجا به 12 سال زندان محکوم شد، ولی پس از گذراندن پنج سال آزاد شد.


فرانک آباگ‌نیل هم‌اکنون به‌عنوان کارشناس خبره جعل اسناد و چک با پلیس آمریکا همکاری می‌کند و با تأسیس شرکت آباگ‌نیل و شرکا به بانک‌ها نیز مشاوره می‌دهد!


4- حسین.ک

کلاهبردار وطنی، مردی که کاخ دادگستری را فروخت، حدود 70 سال پیش در شهریار متولد شد. ح.ک مردی بی‌سواد ولی باهوش بود و بی‌تردید اگر تحصیلات مناسبی داشت، به یکی از بزرگان ادب و علم کشور بدل می‌شد. اما او از جوانی به راهی غیر از آن کشیده شد. حسین.ک با کلاهبرداری‌های کوچک روزگار می‌گذراند، اما این کارها برای مردی با هوش او کارهایی کوچک محسوب می‌شدند. تا این‌که یک روز طعمه بزرگ‌ترین کلاهبرداری خود را در جلوی در سفارت انگلیس شکار کرد؛ دو توریست آمریکایی (و طبعاً احمق!) که به دنبال خرید یک هتل در ایران بودند. ح.ک آنها را به دفترش که در خیابان گیشا بود دعوت کرد و در آنجا به آنها پیشنهاد خرید یک ساختمان بزرگ و مجلل را به قیمت بسیار مناسب داد. این ساختمان، کاخ دادگستری بود که در خیابان خیام قرار داشت و هنوز هم به عنوان ساختمان دادگستری از آن استفاده می‌شود. قرار بازدید از کاخ برای فردای آن روز گذاشته شد و ح.ک همان روز عصر به آنجا رفت و با تطمیع اتاقدار وزیر وقت دادگستری، دفتر کار وزیر را برای مدت یک‌ساعت اجاره کرد. فردای آن روز قبل از آمدن مشتری‌ها، 200 جفت دمپایی پلاستیکی تهیه کرد و جلوی در اتاق‌های کاخ که یک ساختمان اداری محسوب می‌شد و در آن ساعت خالی بود، گذاشت. به اتاق وزیر رفت و منتظر شکارهایش شد. آمریکایی‌ها سروقت آمدند و ح.ک به عنوان صاحب آن عمارت، تمام ساختمان را به آنها نشان داد و وقتی مشتری‌ها درخواست دیدن داخل اتاق‌ها را داشتند،‌ به بهانه بودن مسافران و با نشان دادن دمپایی‌ها، آنها را منصرف می‌کرد. مشتریان ساختمان را پسندیدند و به پول رایج آن زمان 500 هزار تومان به ح.ک پرداخت کردند و خوشحال از این معامله پرسود، برای تحویل ساختمان 10 روز دیگر مراجعه کردند. اما همان‌جا بود که فهمیدند چه کلاه بزرگی بر سرشان رفته است. ح.ک همان روز معامله، به مصر فرار کرد و بعد از چند ماه زندگی در آنجا، به ایران بازگشت. اما در ایران بازداشت و به زندان محکوم شد و چند سال بعد از وقوع انقلاب اسلامی فوت کرد.


ح.ک یک کلاهبردار ذاتی بود،‌حتی در زندان! او تلویزیون زندان را به یکی از زندانیان به قیمت 100 تومان فروخت و وقتی آن زندانی بعد از آزادی تلویزیون را زیر بغل زد و می‌خواست آن را با خود ببرد، فهمیده بود که چه کلاهی بر سرش رفته و مضحکه بقیه شده است!


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۳ 

دیوانه هستم اما احمق نیستم...
مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همان جا به تعویض لاستیک بپردازد.
هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت از روی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آن ها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد.
مرد حیران مانده بود که چه کار کند.
تصمیم گرفت که ماشینش را همان جا رها کند و برای خرید مهره چرخ برود.
در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:
از ٣ چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک مهره بازکن و این لاستیک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی.
آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند.
پس به راهنمایی
او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست.
هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت:

خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی.
پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟
دیوانه لبخندی زد و گفت:

من اینجام چون دیوانه ام. ولی احمق که نیستم!



بازم هوش ایرانی ها...
همین چند هفته پیش بود که یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت. وقتی شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ 5000 دلار دارد. کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی دارد و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش راکه دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و رییس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آن هم فقط برای دو هفته، کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گران قیمت را گرفت وماشین به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد.
خلاصه مرد بعد از دو هفته همان طور که قرار بود برگشت 5000 دلار + 15.86 دلار کارمزد وام راپرداخت کرد. کارشناس رو به مرد کرد و از قول رییس بانک گفت:
از این که بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم و گفت ما چک کردیم ومعلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که 5000 دلار از ما وام گرفتید؟
ایرونی یه نگاهی به کارشناس بی چاره کرد و گفت:
تو فقط به من بگو کجای نیویورک میتونم ماشین 250.000 دلاری رو برای 2 هفته با اطمینان
خاطر و با فقط 15.86 دلار پارک کنم
!


کلمات کلیدی:
 
...
ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢۸ 

گچ و  تخصص

مهندسی بود که در تعمیر دستگاه های مکانیکی استعداد و تبحر داشت. او پس از 30 سال خدمت صادقانه با یاد و خاطری خوش باز نشسته شد. دو سال بعد، از طرف شرکت درباره رفع اشکال به ظاهر لاینحل یکی از دستگاه های چندین میلیون دلاری با او تماس گرفتند. آنها هر کاری که از دستشان بر می آمد انجام داده بودند و هیچ کسی نتوانسته بود اشکال را رفع کند.

بنابراین، نومیدانه به او متوسل شده بودند که در رفع بسیاری از این مشکلات موفق بوده است. مهندس، این امر را به رغبت می پذیرد. او یک روز تمام به وارسی دستگاه می پردازد و در پایان کار، با یک تکه گچ علامت ضربدر روی یک قطعه مخصوص دستگاه می کشد و با سربلندی می گوید: «اشکال اینجاست!»

آن قطعه تعمیر می شود و دستگاه بار دیگر به کار می افتد. مهندس دستمزد خود را 50000 دلار معرفی می کند. حسابداری تقاضای ارائه گزارش و صورتحساب مواد مصرفی می کند و او بطور مختصر این گزارش را می دهد: «بابت یک قطعه گچ: 1 دلار و بابت دانستن اینکه ضربدر را کجا بزنم: 49999 دلار»

 

 

سه قطعه معیوب در هر 10000 قطعه

درباره کیفیت محصولات و استانداردهای کیفیت در ژاپن بسیار شنیده اید. این داستان هم که در مورد شرکت آی بی ام اتفاق افتاده در نوع خود شنیدنی است. چند سال پیش، آی بی ام تصمیم گرفت که تولید یکی از قطعات کامپیوترهایش را به ژاپنیها بسپارد. در مشخصات تولید محصول نوشته بود: سه قطعه معیوب در هر 10000 قطعه ای که تولید می شود قابل قبول است. هنگامیکه قطعات تولید شدند و برای آی بی ام فرستاده شدند، نامه ای همراه آنها بود با این مضمون «مفتخریم که سفارش شما را سر وقت آماده کرده و تحویل می دهیم. برای آن سه قطعه معیوبی هم که خواسته بودید خط تولید جداگانه ای درست کردیم و آنها را هم ساختیم. امیدواریم این کار رضایت شما را فراهم سازد.»

 

خود ارزیابی

پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.

پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟»

زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.»

پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد.»

زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.» مجددا زن پاسخش منفی بود.

پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم...»

پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند.»

 

مار را چگونه باید نوشت؟

روستایی بود دور افتاده که مردم ساده دل و بی سوادی در آن سکونت داشتند. مردی شیاد از ساده لوحی آنان استفاده کرده و بر آنان به نوعی حکومت می کرد. برحسب اتفاق گذر یک معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغلکاری های شیاد شد و او را نصیحت کرد که از اغفال مردم دست بردارد و گرنه او را رسوا می کند. اما مرد شیاد نپذیرفت. بعد از اتمام حجت٬ معلم با مردم روستا از فریبکاری های شیاد سخن گفت و نسبت به حقه های او هشدار داد. بعد از کلی مشاجره بین معلم و شیاد قرار بر این شد که فردا در میدان روستا معلم و مرد شیاد مسابقه بدهند تا معلوم شود کدامیک باسواد و کدامیک بی سواد هستند. در روز موعود همه مردم روستا در میدان ده گرد آمده بودند تا ببینند آخر کار، چه می شود.

شیاد به معلم گفت: بنویس «مار»

معلم نوشت: مار

نوبت شیاد که رسید شکل مار را روی خاک کشید.

و به مردم گفت: شما خود قضاوت کنید کدامیک از اینها مار است؟

مردم که سواد نداشتند متوجه نوشته مار نشدند اما همه شکل مار را شناختند و به جان معلم افتادند تا می توانستند او را کتک زدند و از روستا بیرون راندند.

شرح حکایت

اگر می خواهیم بر دیگران تأثیر بگذاریم یا آنها را با خود همراه کنیم بهتر است با زبان، رویکرد و نگرش خود آنها، با آنها سخن گفته و رفتار کنیم. همیشه نمی توانیم با اصول و چارچوب فکری خود دیگران را مدیریت کنیم. باید افکار و مقاصد خود را به زبان فرهنگ، نگرش، اعتقادات، آداب و رسوم و پیشینه آنان ترجمه کرد و به آنها داد.

 

 

آیا نقطه ضعف می تواند نقطه قوت باشد؟

کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد. پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد. استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند. در طول شش ماه استاد فقط روی بدنسازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار میشود. استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد. سرانجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان، با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد. سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود. وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید... استاد گفت: دلیل پیروزی تو این بود که اولا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی. ثانیا تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود، که تو چنین دستی نداشتی. یاد بگیر که در زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده کنی. راز موفقیت در زندگی، داشتن امکانات نیست، بلکه استفاده از "بی امکانی" به عنوان نقطه قوت است.


کلمات کلیدی:
 
بزبز قندی
ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٧ 
آنچه در داستان بزبز قندی بیشتر از همه به چشم میخورد و شک برانگیز است ،رفت آمد مادر بچه هاست به گونه ای که هیچ وقت در خانه نیست و گرگ نابکار از همین خلاء استفاده میکرد
 
طی تحقیقات بنده و کاشف بعمل آمده مراودات مشکوکی دیده شده که بز بز قندی به بهانه تهیه علف تازه از خانه خارج میشود اما به محض اینکه دو سه تا کوچه از خانه دور میشود، تغییر ماهیت میدهد و به سرعت گوشی خود را که به یکی از خطوط اعتباری ایرانسل تجهیز شده در می آورد و به بی افش زنگ میزند ظرف ۵ دقیقه گوسفند فشنی با یک عدد پژو پارس اسپرت به سراغش می آید و با هم میروند صفا پدر که سه شیفته کار میکند
.
 مادر هم که میرود صفا بچه ها هم تنها در خانه میمانند . کمترین خطری که تهدیدشان میکند گرگ پشت در است و بیشترین خطر شبکه های ماهواره ایی که از تلویزیون خانه پخش میشود و آنها بدون نظارت مادر میبینند . اینگونه میشود که بچه شنگول از آب درمی آید
 
شنگول چرا شنگول است؟ مگر این روزها بدون آب شنگولی میتوان شنگول بود .شنگول را باید در ابتدا حد زد بعد به راه راست هدایت کرد و بعد بدنبال ساقی محل رفت و آنرا نیز با چند ضربه شلاق به راه راست هدایت کرد تا دیگر به طفل های معصوم آب شنگولی نفروشد
 
منگول هم که بینوا مونگول است و هپلی
 
اما حبه انگور که به غایت چند صندوق انگور است اهل طرب است و زید بازی . آخرین باری که گرگ به خانه بزبز قندی نفوذ کرد با نازک کردن صدا ،خودش را جای جی اف حبه انگور جا زده بود و وارد خانه شد
 
 
خلاصه نرمال ترین شخصیت داستان همان گرگ است که هدفی منطقی را در کل داستان دنبال میکند و گرنه کلیه شخصیت های داستان به نوعی دچار انحرافات اساسی میباشند

کلمات کلیدی:
 
هر اتفاقی که رخ میدهد به صلاح ماست
ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٠ 

سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی میکرد که وزیری داشت.

وزیر همواره میگفت: هر اتفاقی که رخ میدهد به صلاح ماست.

 

روزی پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی طلب کرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید،
وزیر که در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ میدهد در جهت خیر و صلاح شماست.
پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زندانی کردن وزیر را داد.

چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شکار به نزدیکی جنگلی رفتند. پادشاه در حالی که مشغول اسب سواری بود راه را گم

 

کرد و وارد جنگل انبوهی شد و از ملازمان خود دور افتاد،در حالی که پادشاه به دنبال راه بازگشت بود
به محل سکونت قبیلهای رسیدکه مردم آن در حال تدارک مراسم قربانی برای خدایانشان بودند،
زمانی که مردم پادشاه خوشسیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور کردند وی بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست.
آنها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بکشند،
اما ناگهان یکی از مردان قبیله فریاد کشید«چگونه میتوانید این مرد را برای قربانی کردن انتخاب کنید در حالی که وی بدنی ناقص دارد، به انگشت او نگاه کنید
به همین دلیل وی را قربانی نکردند و آزاد شد.
پادشاه که به قصر رسید وزیر را فراخواند و گفت:اکنون فهمیدم منظور تو از اینکه میگفتی هر چه رخ میدهد به صلاح شماست چه

 

 بوده زیرا بریده شدن انگشتم موجب شد زندگیام نجات یابد اما در مورد تو چی؟ تو به زندان افتادی این امر چه خیر و صلاحی برای تو داشت؟
وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز مگر نمیبینید،اگر من به زندان نمیافتادم مانند همیشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زمانی که شما را قربانی نکردند مردم قبیله مرا برای قربانی کردن انتخاب میکردند،بنابراین میبینید که حبس شدن نیز برای من مفید بود .



کلمات کلیدی:
 
Dear Imam Reza
ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۳ 

Dear Imam Reza

Al-salam-o- alyk, ya Ali ebne- Musa-Al-Reza

I tried to come Mash'had moghadas, but you know, gasoline is selling by Houshmand Card and my card is empty

I tried to come there for kissing your foot by airplane, but you know well, it is dangerous. I am still young and I don't like to die in air crash

I tried to come there for ziarat by riding a horse or donkey, but you know, most of them are killed to use their meat for restaurants as Kabab Kubideh

So, I am writing this email for you, but you know, your web site is filtered by the Mehrvarz government

Please tell me what kind of soil, should I pour on my head from these akhonds' hands

Please adrekni

Sincerely yours,


کلمات کلیدی:
 
ماهواره امید
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۳ 

اولین پیام رسیده از ماهواره امید: زمین گرد است.

دومین
پیام از ماهواره امید: خورشید بدور زمین میچرخد

سومین پیام گزارش شده از امید: ..... در ماه نیست

چهارمین خبر از ماهواره امید من خسته شدم دارم بر میگردم


پنجمین پیام از ماهواره امید دریافت شد: من باید اینجا چیکار کنم؟

ششمین پیام از ماهواره امید مخابره شد یه دونه کارت شارژ 2000 تومنی ایرانسل بفرستید تا بازم پیام بدم.!


هفتمین پیام مخابره شده از ماهواره امید: مقداری آب بر روی کره زمین مشاهده میشود،احتمال وجود حیات است

هشتمین پیام ماهواره امید به زمین: بنزینم تموم شده کارت سوخت بفرستید


نهمین پیام ماهواره امید: جون مادرتون اینقدر مسخرم نکنید


دهمین پیام ماهواره امید : دارم سقوط میکنم، زیر پامو خالی کنین

یازدهمین پیام مخابره شده از ماهواره امید: من از این بالا روی اسرائیل تف کردم!


دوازدهمین پیام ماهواره امید، بازی ایران و کره یک یک شد.

سیزدهمین پیغام رسیده از موشک امید : هیچ چیز قابل مشاهده نیست !!!!! به دلیل نور زیادی که از مرقد... می آید کور شدیم
.
.
هجدهمین خبر رسیده از ماهواره امید: اینجا تاریکه من میترسم


به علت قرار گرفتن امید درفضا, به ناهید و زهره هشدار داده شد حجاب خود را رعایت کنند


ماهواره امید به علت لایی کشی بین ماهواره ها ، سرعت غیر مجاز و مسافر کشی بازداشت شد.


در پی پرتاب موفقیت آمیز ماهواره امید و دستیابی ایران به تکنولوژی فضایی ، نام کهکشان راه شیری به بزرگراه شیخ فضل الله نوری تغییر یافت


پس از قرار گرفتن امید در فضا به ناهید و زهره اخطار داده شد حجاب خود را رعایت کنند


لحظاتی قبل ماهواره امید از ارتباط نا مشروع بین بهرام و زهره خبر داد


ماهواره امید از کشف یک امامزاده بین زحل و مریخ خبر داد
بنا بر خبر پرتاب ماهواره ی امید، نیروی انتظامی اعلام کرد: بزودی برای کنترل روابط میان امید و زهره یک فروند سفینه ی گشت ارشاد به فضا خواهیم فرستاد


ماهواره امید از مدارخارج شده است وفقط به دور سیاره زهره می چرخد واین پیام هارا ارسال میکند؛الهی دورت بگردم،جیگر چند سالته؟


کلمات کلیدی:
 
تعریف مشاغل مختلف
ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٩ 

سیاستمدار: کسی است که می تواند به شما بگوید به جهنم بروید منتها به نحوی می گوید که شما برای این سفر لحظه شماری می کنید.

مشاور: کسی است که ساعت شما را از دستتان باز می کند و بعد به شما می گوید ساعت چند است.

حسابدار: کسی است که قیمت هر چیز را می داند ولی ارزش هیچ چیز را نمی داند.

بانکدار: کسی است که وقتی هوا آفتابی است چترش را به شما قرض می دهد
و درست تا باران شروع می شود آن را می خواهد.

اقتصاددان: کسی است که فردا خواهد فهمید چرا چیزهایی که دیروز پیش بینی کرده بوده امروز اتفاق نیفتاده است.

روزنامه نگار: کسی است که 50 درصد از وقتش به نگفتن چیزهایی که می داند می گذرد و  بقیه 50 درصد  وقتش به صحبت کردن در مورد چیزهایی که نمی داند.

ریاضیدان: مرد کوری است که در یک اتاق تاریک بدنبال گربه سیاهی می گردد که آنجا نیست.

هنرمند مدرن: کسی است که رنگ را بر روی بوم می پاشد و با پارچه ای آن را بهم می زند و سپس پارچه را می فروشد.

فیلسوف: کسی است که برای عده ای که خوابند حرف می زند.

روانشناس: کسی است که از شما پول می گیرد تا سوالاتی را بپرسد که همسرتان مجانی از شما می پرسد.

جامعه شناس: کسی است که وقتی ماشین خوشگلی از خیابان رد می شود و همه مردم به آن نگاه می کنند، او به مردم نگاه می کند..

برنامه نویس: کسی است که مشکلی که از وجودش بی خبر بودید را به روشی که نمی فهمید حل می کند


کلمات کلیدی:
 
درد و دل یک دختر
ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٧ 

دختری هستم به سن سی و سه * فارغ از درس و کلاس و مدرسه 
مدرک لیسانس دارم در زبان * دارم از خود خانه و جا و مکان 
مرغم و خواهم زبهر خود خروس * مانده ام در حسرت تاج عروس 
مبل و اسباب و لوازم هر چه هست * پنکه و سرویس خواب و فرش و تخت 
هست موجود و جهازم کامل است * پول نقد و زانتیا هم شامل است 
هرچه گوئی هست و تنها شوی نیست * برسرم گیسو و زلف و موی نیست 
ترسم از بی شوهری گردم تلف * بر دهانم آید از اندوه کف 
کاش جای این همه پول و پِله *گیر میکرد شوهری توی تله 
میشدم عبد و کنیز شوی خود * می نمودم چاره درد موی خود 
گیسوانی عاریت چون یال اسب * می نشاندم بر سَرَم با زور چسب 
زلف خود را چون پریشان کردمی * حتم دارم دردلش جا کردمی 
آنچنان شوری زخود برپاکنم *تاکه شاید در دلش ماًوا کنم 
بارالها تو کرم کن شوی را * خود مرتب میکنم این موی را

 


کلمات کلیدی:
 
ادعاهای یک بی زن
ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٧ 

من ندارم زن و از بی زنیم دلشادم 

از زن و غر زدن روز و شبش آزادم 

نه کسی منتظرم هست که شب برگردم 

نه گرفتم دل و نه قلوه به جایش دادم 

زن ذلیلی نکشم هیچ نه در روز و نه شب 

نرود از سر ذلت به هوا فریادم 

"هر زنی عشق طلا دارد و بس٬ شکی نیست" 

نکته ای بود که فرمود به من استادم 

شرح زن نیست کمی٬ بلکه کتابی است قطور 

چه کنم چیز دگر نیست از آن در یادم 

هر کسی حرف مرا خبط و خطا می خواند 

محض اثبات نظرهای خودم آمادم(!) 

زن نگیر - از من اگر می شنوی- عاقل باش! 

مثل من باش که خوشبخت ترین افرادم 

مادرم خواست که زن گیرم و آدم گردم 

نگرفتم زن و هرگز نشدم من آدم! 

هیچ کس نیست که شیرین شود از بهر دلم 

نه برای دل هر دختر و زن فرهادم 

الغرض زن که گرفتی نزنی داد که: "من 

از چه رو در ته این چاه به رو افتادم؟"

 


کلمات کلیدی:
 
زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٤ 

زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند. آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.




زن جوان: یواش تر برو من می ترسم!




مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!




زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم!




مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری.




زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواش تر برونی.




مرد جوان: مرا محکم بگیر.




زن جوان: خوب، حالا می شه یواش تر برونی؟




مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه.




روز بعد روزنامه ها نوشتند: برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید. در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.


کلمات کلیدی:
 
جمکران
ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱ 

جمکران

وطن علاف چاه جمکران شد‏
خرافاتش کران تا بیکران شد

ز فرط ناامیدی خلق محروم
چنین با سر به چاه جمکران شد

به او گفتند آقا در ته چاه
چراغ خانه‌ی مستضعفان شد

به او گفتند هرکس آنطرف‌ها
شبی خوابید، صبحش کامران شد

نه تبعیض و نه پارتی‌بازی آنجاست
که حضرت بی‌خیال این و آن شد

اگر زخمی کسی هرجای خود داشت
سحر با دست حضرت پانسمان شد

اگر از گوش چپ دلخور کسی بود
سحر در تیم خود دروازه‌بان شد

اگر آواز اکبر را کسی خواست
سحرگه عازم گلپایگان شد

کسی گر شعر سیمین را طلب کرد
سحرگه رهسپار بهبهان شد

سر شب گر کسی تونل هوس کرد‏
سحرگاهان مقیم کندوان شد

کسی گر خنده زد بر این کرامات
خدا با او همیشه سرگران شد

نه تنها که خدا با او چپ افتاد
که حضرت هم به یارو بدگمان شد‏

حقیقت دارد اینهائی که گفتم
که چندین بار حضرت امتحان شد

یکی، شب یک شتر از حضرتش خواست
سحرگه صد شتر را ساربان شد

شبی خوابید آنجا یکنفر لال
سحرگه صاحب شش‌تا زبان شد

یکی از فرط چاقی غصه میخورد
سحر یک تکه پوست و استخوان شد

یکی را بود رخوت در مثانه
سحر ادرار او هرسو روان شد

پشیمان شد ز سرقت یکنفر دزد‏
شبش خوابید و صبحش پاسبان شد

یکی شب قاطرش را بست آنجا
سحرگه قاطر او مادیان شد

یکی هم چونکه نیت کرد برعکس
بجای بنز، پیکانش ژیان شد

یکی حاج اصغرآقا منشی‌اش بود
سحر سکرتر او ارغوان شد‏

یکی زن داشت با همسایه‌ی هیز
سحر همسایه‌ی او ناتوان شد

یکی را عضو مردی بود باریک
سحرگه در کلفتی استکان شد‏

یکی از کوچکی‌ی بیضه نالید‏
سحرگه بیضه‌هایش دنبلان شد

یکی از حیث جنسی ناتوان بود
سحر زحمت‌ده ِ اطرافیان شد‏

ز چاه جمکران هرکس مدد خواست
نیازش داده شد، بختش جوان شد‏

اگر اینها دروغین بود و واهی
حقیقت نیز یک قدری عیان شد:‏

یکی بیرق که خرچنگی بر آن بود
هماورد درفش کاویان شد

از این‌هم حیرت‌آورتر، خلایق:‏
که هر عمامه، یک تاج کیان شد‏

‏«خلایق هرچه لایق»، باورم نیست‏
در آنجا که جفا با مردمان شد‏

جفا با مردمان از سوی شیخان
به نام حضرت صاحبزمان شد

تقاضاها، بجز این چند مورد‏
تمامش از برای آب و نان شد

بپرس از خلق نادان و گرسنه‏
‏ چنین، تحمیق تا کی میتوان شد‏

بگو پرهیز باید از خرافات
که عمری مایه‌ی رنج و زیان شد

بگو کافر شوید از مذهب جهل
که بهر شیخ و ملا خود دکان شد
‏ ‏
بگو آقایتان در چاه نفت است
که چاه جمکران تقلید از آن شد‏

خوشا کز حرف هادی بل بگیرید
مراد از حضرت پترول بگیرید


شعر از:هادی خرسندی


کلمات کلیدی:
 
حسنک کجایی؟؟
ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢۱ 

گوسفند بع بع می کرد

سگ واق واق می کرد

و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی

 

شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی‏آید.

 

او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.

او هرروز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.

 

موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.

 

دیروز که حسنک با کبری چت می کرد .کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند.پتروس در حال چت کردن غرق شد.

 

برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود .ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد .کبری و مسافران قطار مردند.

 

اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور بود .الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.

 

او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد. او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیکر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.



کلمات کلیدی:
 
از دفتر خاطرات یک عروس
ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢ 

از دفتر خاطرات یک عروس

 

دوشنبه
 
الان رسیدیم خونه بعد از مسافرت  ماه عسل و تو خونه جدید مستقرشدیم.
خیلی سرگرم کننده هست این که واسه ریچارد آشپزی می‌کنم . امروز می‌خوام یه جور کیک درست کنم
 
که تو دستوراتش ذکر کرده 12 تا تخم مرغ رو جدا جدا بزنین ولی من کاسه به اندازه‌ی کافی نداشتم واسه‌ی همین مجبور شدم 12 تا کاسه قرض بگیرم تا بتونم تخم مرغ‌ها رو توش بزنم .

سه‌شنبه
 
ما تصمیم گرفتیم واسه‌ی شام سالاد میوه بخوریم . در روش
 
تهیه‌ی اون نوشته بود « بدون پوشش سرو شود
 » (dressing=
لباس ، سس‌زدن) خب من هم این دستور رو

انجام دادم ولی ریچارد  یکی از دوستاشو واسه شام آورده بود خونه مون . نمی‌دونم چرا هر دو تاشون وقتی که داشتم
 
واسه‌شون سالاد رو سرو می‌کردم اون جور عجیب و شگفت‌زده به من نگاه می‌کردن.

چهارشنبه
 
من امروز تصمیم گرفتم برنج درست کنم و یه دستور غذایی هم پیدا کردم واسه‌ی این کار که می‌گفت  قبل از دم کردن برنج کاملا شست‌وشو کنین.
 
پس من آب‌گرم‌کن رو راه انداختم و یه حموم حسابی کردم قبل از این که برنج رو دم کنم . ولی من  آخرش نفهمیدم این کار  چه
 
تاثیری تو دم کردن بهتر برنج داشت .

پنج‌شنبه
 
باز هم امروز ریچارد ازم خواست که واسه‌ش سالاد درست کنم . خب من هم یه دستور جدید رو امتحان کردم .
تو دستورش گفته بود مواد لازم رو آماده کنین و بعد اونو روی یه
 
ردیف  کاهو پخش کنین و بذارین یه ساعت بمونه قبل از این  که اونو بخورین . خب منم کلی گشتم تا یه باغچه پیداکردم و سالادمو روی یه ردیف از کاهوهایی که اون جا بود پخش و پرا کردم و فقط مجبور شدم یه ساعت بالای سرش بایستم که یه دفعه یه سگی
 
نیاد اونو بخوره.  ریچارد اومد اون جا و ازم پرسید من واقعا  حالم خوبه؟؟
نمی‌دونم چرا ؟ عجیبه !!! حتما خیلی تو کارش استرس داشته. باید سعی کنم یه مقداری دلداریش بدم.
 
جمعه
امروز یه دستور غذایی راحت پیدا کردم . نوشته بود همه‌ی مواد
 
لازم رو تو یه کاسه بریز و بزن به چاک (beat it = در غذا : مخلوط کردن ، در زبان عامیانه : بزن به چاک)

خب منم ریختم تو کاسه و رفتم خونه‌ی مامانم . ولی فکر کنم دستوره اشتباه بود چون وقتی برگشتم خونه مواد لازم همون جوری که ریخته بودمشون تو کاسه مونده بودند.

شنبه
 
ریچارد امروز رفت مغازه و یه مرغ خرید و از من خواست که واسه‌ی
 
مراسم  روز یک‌شنبه اونو آماده کنم ولی من مطمئن نبودم که چه
 
جوری آخه می‌شه یه مرغ رو واسه  یک‌شنبه لباس تنش کرد و آماده اش کرد .
قبلا به این نکته تو مزرعه‌مون توجهی نکرده بودم  ولی بالاخره یه لباس قدیمی عروسک پیدا کردم و با کفش‌های خوشگلش ..وای
 
من فکر می‌کنم مرغه خیلی خوشگل شده بود.
وقتی ریچارد مرغه رو دید اول شروع کرد تا شماره‌ی 10 به شمردن ولی بازم خیلی پریشون بود.
 
حتما به خاطر شغلشه یا شایدم انتظار داشته مرغه واسه‌ش
برقصه.
 
وقتی ازش پرسیدم عزیزم آیا اتفاقی افتاده ؟شروع کرد به گریه و
زاری و هی داد می‌زد آخه چرا من ؟ چرا من؟
 
هووووم ... حتما به خاطر استرس کارشه ... مطمئنم ...

 

 


کلمات کلیدی:
 
دوره دانشجویی
ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٩ 

یاد علم و صنعت، سعادت آباد و پارکش، کلکچال، درکه، باغچه رضا و اون ایامی که با بروبکس آتیش ها می سوزوندیم به خیر. ٢تا رفیق دانشجونما داشتم که کماکان هم دارمقلب که اون موقع تمام ماجراهایی رو که واسمون اتفاق می افتاد تو بلاگشون ثبت می کردند. از اونجا که دلم اساسی واسه دوستامو خاطراتمون تنگ شده می خوام  یه سری از وب نوشته های این رفقای بامعرفتم اینجا بیارم که یادی بشه از ایام.

آخرشم اینکه دربست مخلص بکس دانشجونما و رفقای گل دانشجونمام هستم بدون توراهیگاوچران

 

 

یادش بخیر دوره دانشجویی

دانشکده ، کتاب و درس زوری

فقط حضور زدن سر کلاسها

بدون هیچ توجهی به درسها

همین که استاد روشو برگردونه

خرخون و خودشیرین فقط می مونه

استاد فقط از رو کتاب می خونه

چرا آدم سر کلاس بمونه ؟!

جزوه های رنگی با خط زیبا

می نویسن همون افراد بالا

اکثر جزوه ها مال دختراس

بازار خواهانش همیشه برپاس

جزوه همیشه بهترین بهانه س

رد و بدل کردنش عاشقانه س

قرار گذاشتن دم یک کافی شاپ

با صدهزار کلاس و رسم و آداب

یا می ذارن قرار رفع اشکال

کتابخونه ، تلفنی یا توچال

مهمترین کار ساختن اکیپه

این کار خودش یه عالمه تیریپه

رفتن به کوه ، سینما یا رستوران

اردوهای مخصوص دانشجویان

معارفه ، سیاحتی یا علمی

مسؤول اون بود شورای صنفی

اگه بخوای تو دم و دستگاه باشی

باید که عضوی از این شورا باشی

کاندید بشی و ائتلاف بسازی

شعار و پوستر و تبلیغ بسازی

از هر کسی حسابی قول بگیری

که رأی بده " الهی خیر ببینی"

خلاصه بعد رأی و انتخابات

قبولی ها از بالا دستور میاد

صندوق و لاک و مهر همش دیمیه

انتخابات هم یه جور سرگرمیه

ما دیگه اینکاره شدیم عزیزجون

صداقت شد بلای این جونمون

خلاصه که سر کلاسها رفتن

فایده هاش کمتره از نرفتن

ولی به جاش همش کلاس گذاشتن

توجهی به هیچ کسی نداشتن

ربطی به دختر یا پسر نداره

فقط باید برات کلاس بذاره

حرف زدن با هزار ادا و اطوار

غمزه و عشوه ها نه از بهر یار

تریپ بچه مایه دار گذاشتن

آدمو تو فکر و خیال گذاشتن

سخنرانی های پر از باد و حس

اما تو خلوتش غریب و بی کس

خالی بستن بدون هیچ مالیات

خودت چی هستی ؟ فاضل بوده بابات ؟!

بالأخره تموم میشه تفریحات

و می رسه ایام امتحانات

وقتشه که جزوه رو گیر بیاری

زنبیل توی صف کپی بذاری

منت تحفه هایی رو بکشی

که ندارن قدر یه بز ارزشی

آخر کار جزوه رو گیر میاری

کنار مال ترم پیش می ذاری

حتی یه واو کم نداره ماشاا...

استاد که نیست صد رحمت به عبدا...

فشار نیار به خودت استادباشی

حیفه اگه یه روزی آپ تو دیت شی

امتحان هم خودش عالمی داره

یک شبه خوندن که چه حالی داره

یک اتاق چندمتری گیر میاری

بساط قلیون و چایی می ذاری

سیگار هم که دیگه فراوون شده

کار همه هم دیگه چس دود شده

نزدیکای صبح میبینی وقت کمه

تا تقلب هست دانشجو بی غمه

8-7 تا کاغذ کوچیک میاری

توی جیب و کفش و جوراب می ذاری

اون که یه خورده مایه تیله داره

الجبرا و تگزاس همراش میاره

مراقبا فکر می کنن زرنگن

می خوان که با این کار زشت بجنگن

اما ولی زهی خیال باطل !

ما بلتیم راهشو خوب و کامل !

بعد چند روز حرص و جوش و کلنجار

نمره ها رو می زنن روی دیوار

یه لیست پر از 1 و 2 و 3 و 4

این همه افتاده کجا بود ؟ هوار !

باید بری توی اتاق استاد

آروم و ساکت نه با داد و بیداد

نامه اعتراض و آه و ناله

اگه بیفتم زندگی محاله

برنامه ازدواجم رو چیدن

اگه پاس نشه بهم زن نمی دن

یه عشوه و یه غمزه و صد ادا

انداختن ابرو به بالابالا

یا اینکه از جیبت مایه بذاری

یه دونه چک توی پاکت بذاری

خاک به گورم روم به دیوار چه حرفا !

راست و دروغش گردن استادا !

آره داداش دانشجویی همینه

آدم باید حقیقت رو ببینه

بسه دیگه خسته شدیم از شعار

گنجیشکه جیک جیک و کلاغه غارغار

از دانشگاه و دانشجو چی مونده ؟

این جریانو کی به اینجا رسونده ؟

کار شماها پر اشتباهه

کی می دونه چی راهه و چی چاهه ؟

باید بجنبیم زود هنوز هم دیر نیست

این که الان هست توی شأن ما نیست

قصه داره می کشه به درازا

می سپارم همتونو به خدا ...

 

 

 


 

نقل از : http://daneshjoonamaa.persianblog.ir به تاریخ   چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۳

شعر از یحیی


کلمات کلیدی:
 
یاد باد آن روزگاران یاد باد
ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۸ 

یاد علم و صنعت، سعادت آباد و پارکش، کلکچال، درکه، باغچه رضا و اون ایامی که با بروبکس آتیش ها می سوزوندیم به خیر. ٢تا رفیق دانشجونما داشتم که کماکان هم دارمقلب که اون موقع تمام ماجراهایی رو که واسمون اتفاق می افتاد تو بلاگشون ثبت می کردند. از اونجا که دلم اساسی واسه دوستامو خاطراتمون تنگ شده می خوام  یه سری از وب نوشته های این رفقای بامعرفتم اینجا بیارم که یادی بشه از ایام.

آخرشم اینکه دربست مخلص بکس دانشجونما و رفقای گل دانشجونمام هستم بدون توراهیگاوچران

 

 

یاد باد آن روزگاران یاد باد

روزگار ما و یاران یاد باد

دورة مجرّدی با بچه ها

پاتوق ما شده بود باغچه رضا

کامی از قلیان و طعم چای گرم

تختهای چوبی با پشتی های نرم

طعم پرتقال و نعناع و دوسیب

خرما و نارگیل و فالهای عجیب :

" ... درد هجری را کشیدم کُمْپِرِسْ

بار الهی زود به داد من برس

یوسف گمگشته باز آید خونه

ID و موبایلش رو کی می دونه ؟!

از ضعیف و ناتوانان دست گیر

شکمت کارد بخوره ، کِی میشی سیر ؟!

یاد کن رَب را همی در هر زمان

برو دَرْسِت رو بخون ای بچه جان ... "

جمعه ها برنامه کوه داشتیم

توی کولی مون خوراکی داشتیم

بیسکویت و نونْ پنیر و چای و شیر

حال نمی کنی با ما برو بمیر !

وعده گاه کوه ها تجریش بود

هر کسی مهمان جیب خویش بود !

وقت ناهار ساندویچها رو می شد

دست خرسان و نهنگان رو می شد

حمله می کردیم ما سوی غذا

ای پس از سوءُالغذا حُسْنُ الغذا !

تعارفات می شد بسی تیکه پاره

"... جون من تو نخوری سگ می خوره ! ..."

چه بگویم من ز دستپخت اِدی ؟!

گر خوری کمتر ، تو جان در بُرده ای !

لیدر ما بود ادریسِ عقاب

راه راست را می رفت او با پیچ و تاب

خستگی در پای او جایی نداشت

قدمهای 3-2 متری بر می داشت

همره هر باغچه و کوه و دَمَن

پایه و یار دبستانی من !

آن سروشِ تیزِ دانشجونما

داغ یک دختر دایی بر دل ما !

مسئول عکس و شکار لحظه ها

رضا بودش در میان بچه ها

دیجیتالی بود دوربین رضا

نوت بوکش پر بود از عکسهای ما

غایب هر هفته و هر روز ما

آنکه هر دم خُرّ و پُفش به هوا

علی بود که ماهواره را یار بود

حال و احوالش بی ماشین زار بود

یاور on time ما ... ناصریا !

عاشق پفک بود و چیپسهای ما !

آمل و دریا و آب و نونوایی

توی کیفش همیشه ظرف چایی !

. . .

پر ز خاطره گذشت آن روزگار

هر کس دنبال درس و کار و بار ...

لیک جمع ما نمی پاشد ز هم

ره ندارد بین ما غصه و غم

ای جوان تو قدر عمر خویش دان

نق نزن ... تاآخر شعرم بخوان !

زندگی از سر بگیر تو با طرف

حول نشو داداش برو وایسا تو صف !

روزها گر رفت گو رو باک نیست

تو بمان ای آنکه جز تو پاک نیست

 

نقل از : http://daneshjoonamaa.persianblog.ir به تاریخ پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۴


کلمات کلیدی:
 
ادریس طاهر
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٧ 

یاد علم و صنعت، سعادت آباد و پارکش، کلکچال، درکه، باغچه رضا و اون ایامی که با بروبکس آتیش ها می سوزوندیم به خیر. ٢تا رفیق دانشجونما داشتم که کماکان هم دارمقلب که اون موقع تمام ماجراهایی رو که واسمون اتفاق می افتاد تو بلاگشون ثبت می کردند. از اونجا که دلم اساسی واسه دوستامو خاطراتمون تنگ شده می خوام  یه سری از وب نوشته های این رفقای بامعرفتم اینجا بیارم که یادی بشه از ایام.

آخرشم اینکه دربست مخلص بکس دانشجونما و رفقای گل دانشجونمام هستم بدون توراهیگاوچران

 

 

ادریس طاهر ملقب به ادی متولد ۲۲مردادماه (اسد) سنه ۱۳۶۰هجری خورشیدی در ولایت طهران می باشد . طبق اظهارات منجمان در هنگام تولد او قمر در عقرب بود و شیر اندربادیه .
به گفته خودش بسیار کوچک بود که به دنیا آمد و به همین دلیل هیــچ از دوران نوزادی خود به یادندارد . مهمترین سرگرمی ٫ تفریح و علاقمندی او خوردن خوراکی جات بود که تا کنون نیز این خصوصیت خود را حفظ کرده است و این از افتخارات اوست . دوران ابتدایی‌را با اقتدارسپری کرد . در دوره راهنمایی بسیار به او ظلم شد و در ردیف آخر کلاس نشانیدندش . و این ریشه ای ترین دلیل بلندقدی (۱۹۳) او در حال حاضراست . در دوران دبیرستان وارد جلال شد و صاحب جمال . او سرانجام با سعی و کوشش و تلاش فراوان و شبانه روزی پدرومادرش وارد علم و صنعت شد و در دانشکده مهندسی شیمی اسکان گزید .اولین ترم تحصیلات عالیه خود را در آرزوی موفقیت سپری کرد و این آرزو در ترمهای بعدی نیز همراه او بود . در ترم دوم پسر خاله مفقود خود را بازیافت و همین نقطه عطفی در زندگی دانشجویی او محسوب می شود .
او ورزشکاران را بسیار دوست داشت و کوهنوردی را دوست تر . با کلک چال آشنایی فراوان داشت و همیشه به پلنگ چال می رفت . در قرارهای خود با دیگران آنها را تنها می گذاشت فقط به جهت اینکه متکی به نفس شوند ٫ اما برخی تنگ نظران او را به دودره بازی متهم می کردند و او بسیار صبور بود . در زمینه درسی بسیار فعال بود . در خفا درس می خواند و در ملاء عام آنرا انکار می کرد و همه به او اعتماد داشتند . دارای کرامات فراوانی بود و از کرامات او همین بس که هیچکس نفهمید چند پسرخاله دارد .
در اواخر دوران دانشجویی خود گروه کرگدن ها را تشکیل داد و جمعی از پسرخاله ها و دخترخاله های خود را در عضویت آن دید و بطور مداوم با گروه قورباغه ها در نزاع بود .
بنا بر پیشگویی صاحبظران در آینده در زمینه روابط عمومی به درجات عالیه نائل خواهد شد و تا آخرین دقایق عمر خود نیز زنده خواهد بود .

 

نقل از : http://daneshjoonamaa.persianblog.ir به تاریخ شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۱


کلمات کلیدی:
 
چگونه یک مرد/زن را خوشحال کنیم :
ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٧ 

چگونه یک مرد را خوشحال کنیم :


1. تنهاش بذارید!!!! 18.gif)))))))




برای خوشحال کردن یک زن...

یک مرد فقط نیاز دارد که این موارد باشد :

1. یک دوست

2. یک همدم

3. یک عاشق

4. یک برادر

5. یک پدر

6. یک استاد

7. یک سرآشپز

8. یک الکتریسین

9. یک نجار

10. یک لوله کش

11. یک مکانیک

12. یک متخصص چیدمان داخلی منزل

13. یک متخصص مد

14. یک متخصص علوم جنسی

15. یک متخصص بیماری های زنان

16. یک روانشناس

17. یک دافع آفات

18. یک روانپزشک

19. یک شفا دهنده

20. یک شنونده خوب

21.. یک سازمان دهنده

22. یک پدر خوب

23. خیلی تمیز

24. دلسوز

25. ورزشکار

26. گرم

27. مواظب

28. شجاع

29. باهوش

30. بانمک

31. خلاق

32. مهربان

33. قوی

34. فهمیده

35. بردبار

36. محتاط

37. بلند همت

38. با استعداد

39. پر جرأت

40. مصمم

41. صادق

42. قابل اعتماد

43. پر حرارت

بدون فراموش کردن :

44. تعریف کردن مرتب از او

45. عشق ورزیدن به خرید

46. درستکار بودن

47. بسیار پولدار بودن

48. تنش ایجاد نکردن برای او

49. نگاه نکردن به بقیه دختران

و در همان حال، شما باید :

50. توجه زیادی به او بکنید، و انتظار کمتری برای خود داشته باشید

51. زمان زیادی به او بدهید، مخصوصاً زمان برای خودش

52. اجازه رفتن به مکانهای زیادی را به او بدهید، هیچگاه نگران نباشید او کجا می رود.

بسیار مهم است :

53. هیچگاه فراموش نکنید :

* سالروز تولد
* سالروز ازدواج
* قرارهایی که او می گذارد


کلمات کلیدی:
 
عشق از زبان کودکان
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٢ 

عشق از زبان کودکان

 

شنیدن تعاریف عشق و پاسخ سوالاتی که در باره عشق از کودکان شده می تواند به شناخت بیشتر روحیه کودکان کمک کند.در ادامه پاسخ کودکان در مورد عشق را خواهیم خواند.

اینها عین پاسخ های کودکان 5 تا 10 سال است به سوالاتی که در مورد عشق و عاشقی از آنها پرسیده شده است:

بهترین سن برای ازدواج چند سالگی است؟

«۸۴سالگی! چون در آن سن مجبور نیستید کار کنید و می‌توانید هی دراز بکشید و فقط همدیگر را دوست داشته باشید.» جودی، 8 ساله

«مهدکودکم که تمام بشود، می‌روم و برای خودم دنبال زن می‌گردم!» تام، 5 ساله


در اولین قرار ملاقات، زن و مردها به هم چه می‌گویند؟

«در اولین قرار ملاقات فقط به هم دروغ می‌گویند و این معمولا باعث می‌شود که از هم خوش‌شان بیاید و یک قرار دوم بگذارند.» مایک، 10 ساله


مساله حیاتی: بهتر است آدم ازدواج کند یا مجرد بماند؟

«دخترها بهتر است مجرد بمانند، اما پسرها باید ازدواج کنند چون یک نفر را لازم دارند که دنبالشان راه بیفتد و تمیز کند!» لینت، 9 ساله

«بابا این چیزها سردرد می‌آورد. من فقط یک بچه‌ام. من همچین بدبختی‌هایی نمی‌خواهم.» کنی، 7 ساله


چرا دو نفر عاشق هم می‌شوند؟

«هیچ کس نمی‌داند چه اتفاقی می‌افتد، ولی من شنیده‌ام که یک ربط‌هایی به بویی که آدم می‌دهد دارد، برای همین است که مردم این قدر عطر و ادکلن می‌خرند.» جین، 9 ساله

«می‌گویند یکی به قلب آدم تیر می‌زند و این حرف‌ها، ولی مثل اینکه بقیه‌اش این قدر درد ندارد.» هارلن، 8 ساله


عاشق شدن چطوری است؟

«مثل یک بهمن که برای زنده ماندن باید زود از زیر آن فرار کنی.» راجر، 9 ساله

«اگر عاشق شدن مثل یادگرفتن حروف الفبا سخت است، من یکی که نمی‌خواهم. خیلی طول می‌کشد.» لئو، 7 ساله


نقش خوش‌تیپی در عشق

«اگر می‌خواهید کسی که در حال حاضر جزئی از خانواده‌تان نیست، دوستتان داشته باشد، خیلی مهم نیست که خوشگل باشید.» ژوانه، 8 ساله

«فقط قیافه مهم نیست. من را نگاه کنید. خیلی خوش‌تیپم. اما هنوز کسی پیدا نکرده‌ام که با من ازدواج کند.» گری، 7 ساله
«زیبایی یک چیز ظاهری است، نمی‌تواند خیلی ماندگار باشد.» کریستینه، 9 ساله

چرا عشاق دست هم را می‌گیرند؟

«می‌خواهند مطمئن شوند که حلقه‌هایشان نمی‌افتد، چون خیلی بالایش پول داده‌اند.» دیو، 8 ساله


عقاید محرمانه درباره عشق

«من عشق را دوست دارم، فقط به شرطی که وقتی تلویزیون کارتون می‌دهد، اتفاق نیفتد.» آنیتا، 6ساله

«عشق آدم را پیدا می‌کند، حتی اگر خودت را از آن پنهان کنی. من از 5 سالگی تلاش می‌کنم که خودم را از آن پنهان کنم ولی دخترها مدام پیدایم می‌کنند.» بابی، 8ساله

«خیلی دنبال عشق نیستم. فکر می‌کنم کلاس چهارم بودن به اندازه کافی سخت هست.» رژینا، 10 ساله


ویژگی‌های شخصی برای اینکه عاشق خوبی باشید؟

«یکی از شما باید بلد باشد که خوب چک بنویسد، چون حتی اگر صد هزار کیلو هم عشق داشته باشید، باز هم یک قبض‌هایی هست که باید پرداخت کنید.» آوا، 8 ساله


راه‌هایی که می‌شود کسی را عاشق خودتان کنید؟

«به آنها بگویید که فروشگاه‌های زنجیره‌ای شکلات دارید.» دل، 6 ساله

«یک سری کارها را نکنید مثلا اینکه کتانی سبز بدبو داشته باشید... ممکن است با این کارتان توجه کسی را جلب کنید اما توجه، عشق نیست. » آلونزو، 9 ساله

«یکی از راه‌هایش این است که دختر مورد نظر را برای غذاخوردن بیرون دعوت کنید. حتما یک چیزی بخرید که دوست دارد؛ مخصوصا سیب‌زمینی سرخ کرده.» بارت، 9ساله


چطوری می‌شود فهمید دو تا آدمی که توی رستوران غذا می‌خورند عاشق هم هستند؟

«فقط نگاه کنید و ببینید که مرد صورت حساب را برمی‌دارد یا نه. این راهی است که می‌شود فهمید عاشق شده یا نه.» جان، 9 ساله

«عاشق‌ها فقط به هم خیره می‌شوند و غذایشان سرد می‌شود. بقیه بیشتر به غذا توجه می‌کنند.» براد، 8 ساله

«اگر یکی از آن دسرهایی سفارش بدهند که با آتش درست می‌کنند، عاشقند. چون یعنی قلب خودشان هم آن جوری است... توی آتش» کریستینه، 9 ساله


وقتی مردم می‌گویند: دوستت دارم، به چه فکر می‌کنند؟

«به خودشان می‌گویند: بله واقعا دوستش دارم. ولی کاش می‌شد حداقل روزی یک بار دوش بگیرد.» میشله، 9ساله


چطور می‌شود عاشق ماند؟

«اسم زنتان را فراموش نکنید... این کار کل عشق را نابود می‌کند.» راجر، 8 ساله
«همسرتان را زیاد ببوسید.. این کار باعث می‌شود او یادش برود که شما هیچ وقت آشغال را بیرون نمی‌گذارید.» رندی، 8ساله 


کلمات کلیدی:
 
به سلامتیِ
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۱ 
به سلامتیِ درخت!
نه به خاطرِ میوه‌ش،
به خاطرِ سایه‌ش.
 
به سلامتیِ دیوار!
نه به خاطرِ بلندیش،
واسه این‌که هیچ‌وقت پشتِ آدم رو خالی نمی‌کنه.
 
به سلامتیِ
دریا!
نه به خاطرِ بزرگیش،
واسه یک‌رنگیش.
 
به سلامتیِ سایه!
که هیچ‌وقت آدم رو تنها نمی‌ذاره.
 
به سلامتیِ پرچم ایران!
که
 سه‌رنگه.
تخم‌مرغ!
که دورنگه.
رفیق!
که یه‌رنگه.
 
به سلامتیِ همه اونایی

 
 که
دوسشون داریم و نمی‌دونن،
دوسمون دارن و نمی‌دونیم.
 
به سلامتیِ نهنگ!
که گنده‌لات دریاست.
 
به سلامتیِ ز نجیر!
نه به خاطر این‌که درازه،
به خاطر
این‌که به هم پیوستس.
 
به سلامتیِ خیار!
نه به خاطر «خ»ش،
فقط به خاطر «یار»ش.
 
به سلامتیِ شلغم!
نه به خاطر «شل»ش،
به خاطر
 «غم»ش.
 
به سلامتیِ
کرم خاکی!
نه به خاطر کرم‌بودنش،
به خاطر خاکی‌بودنش
 
به سلامتیِ پل عابر
پیاده
!
که هم مردا از روش رد

می‌شن هم نامردا!
 
به سلامتیِ  برف!
که هم روش سفیده هم توش.
 
به سلامتیِ رودخونه!
که اون‌جا سنگای بزرگ هوای
 سنگای کوچیکو دارن.
 
می‌خوریم
به سلامتیِ
گاو!
که نمی‌گه من،
می‌گه ما.
 
به سلامتیِ دریا!
که ماهی گندیده‌هاشو دور نمی‌ریزه.
 
می‌خوریم به سلامتیِ اون

که
همیشه راستشو می‌گه.
 
به سلامتیِ
سنگ بزرگ دریا!
که سنگای دیگه رو می‌گیره دورش.
 
به سلامتیِ بیل!
که هرچه ‌قدر بره تو خاک،
بازم برّاق‌تر
می‌شه.
 
به سلامتیِ دریا!
که قربونیاشو پس می‌آره.
 
به سلامتیِ تابلوی ورود ممنوع!
که یه‌تنه یه اتوبان رو
حریفه.
 
به سلامتیِ عقرب!
که به خاری تن نمی‌ده

 

(عرض شود که عقرب وقتی تو آتیش می‌ره و دورش همش آتیشه با نیشش خودش می‌کُشه که کسی ناله‌هاشو نشنوه)
 
به سلامتیِ سرنوشت!
که نمی‌شه اونو از سر نوشت.
 
به سلامتیِ سیم خاردار!
که پشت و رو نداره.

کلمات کلیدی:
 
سوره سکته_ آیه دق
ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۸ 

خداوند زن را آفرید تا هیچ مردی به مرگ طبیعی نمیرد......سوره سکته_ آیه دق


کلمات کلیدی:
 
چند درس از درسهای زندگی
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۸ 

چند درس از درسهای زندگی:

درس اول: یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند... یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه... جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و میگه: «اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»... پوووف! منشی ناپدید میشه... بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم ، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه... بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه... مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!

نتیجهء اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه!

درس دوم: یه کلاغ روی یه درخت نشسته بود و تمام روز بیکار بود و هیچ کاری نمی کرد... یه خرگوش از کلاغ پرسید: منم می تونم مثل تو تمام روز بیکار بشینم و هیچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی!... خرگوش روی زمین کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... یهو روباه پرید خرگوش رو گرفت و خورد!

نتیجهء اخلاقی: برای اینکه بیکار بشینی و هیچ کاری نکنی ، باید اون بالا بالاها نشسته باشی!

درس سوم: یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش... راهبه سوار میشه و راه میفتن... چند دقیقهء بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه... راهبه میگه: پدر روحانی ، روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار... کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه... چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس میده... راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار!... کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه... بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی کتاب روایت مقدس ۱۲۹ رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته: «به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن... کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی»!

نتیجهء اخلاقی اینکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی  خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی!

درس چهارم: بلافاصله بعد از اینکه زن پیتر از زیر دوش حمام بیرون اومد پیتر وارد حمام شد... همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد... زن پیتر یه حوله دور خودش پیچید و رفت تا در رو باز کنه... همسایه شون -رابرت- پشت در ایستاده بود... تا رابرت زن پیتر رو دید گفت: همین الان ۱۰۰۰ دلار بهت میدم اگه اون حوله رو بندازی زمین!... بعد از چند لحظه تفکر ، زن پیتر حوله رو میندازه و رابرت چند ثانیه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پیتر میده و میره... زن دوباره حوله رو دور خودش پیچید و به حمام برگشت... پیتر پرسید: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسایه مون بود... پیتر گفت: خوبه... چیزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود گفت؟!

نتیجهء اخلاقی: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی دارید که به اعتبار و آبرو مربوط میشه ، همیشه باید در وضعیتی باشید که بتونید از اتفاقات قابل اجتناب جلوگیری کنید!

درس پنجم: من خیلی خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم... والدینم خیلی کمکم کردند... دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود... فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود... اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم... یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی... سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو ................! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم... اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم... وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم... یهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی... ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم... ما هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم... به خانوادهء ما خوش اومدی!

نتیجهء اخلاقی: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید!

 

درس ششم: یه شب خانم خونه اصلا" به خونه بر نمیگرده و تا صبح پیداش نمیشه! صبح بر میگرده خونه و به شوهرش میگه که دیشب مجبور شده خونهء یکی از دوستهای صمیمیش (مونث) بمونه. شوهر بر میداره به 20 تا از صمیمی ترین دوستهای زنش زنگ میزنه ولی هیچکدومشون حرف خانم خونه رو تایید نمیکنن!
یه شب آقای خونه تا صبح برنمیگرده خونه. صبح وقتی میاد به زنش میگه که دیشب مجبور شده خونهء یکی از دوستهای صمیمیش (مذکر) بمونه. خانم خونه بر میداره به 20 تا از صمیمی ترین دوستهای شوهرش زنگ میزنه. 15 تاشون تایید میکنن که آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! 5 تای دیگه حتی میگن که آقا هنوزم خونهء اونا پیش اوناست!!
 
نتیجهء اخلاقی: یادتون باشه که مردها دوستهای بهتری هستند!
 
 
 درس هفتم: چهار تا دوست که 30 سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینن و شروع می کنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف کنن. بعد از یه مدت یکی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می کشونن به تعریف از فرزندانشون...
اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی یه کار عالی وارد شد و خیلی سریع پیشرفت کرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توی یه شرکت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سریع بالا رفت و حالا شده معاون رئیس شرکت. پسرم انقدر پولدار شده که حتی برای تولد بهترین دوستش یه مرسدس بنز بهش هدیه داد.
دومی: جالبه. پسر من هم مایهء افتخار و سرفرازی منه. توی یه شرکت هواپیمایی مشغول به کار شد و بعد دورهء خلبانی گذروند و سهامدار شرکت شد و الان اکثر سهام اون شرکت رو تصاحب کرده. پسرم اونقدر پولدار شد که برای تولد صمیمی ترین دوستش یه هواپیمای خصوصی بهش هدیه داد.
سومی: خیلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده. اون توی بهترین دانشگاههای جهان درس خوند و یه مهندس فوق العاده شد. الان یه شرکت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسیس کرده و میلیونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه که برای تولد بهترین دوستش یه ویلای 3000 متری بهش هدیه داد.
هر سه تا دوست داشتند به همدیگه تبریک می گفتند که دوست چهارم برگشت سر میز و پرسید این تبریکات به خاطر چیه؟ سه تای دیگه گفتند: ما در مورد پسرهامون که باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت کردیم. راستی تو در مورد پسرت چی داری تعریف کنی؟
چهارمی گفت: پسر من همجنس باز شده و شبها با دوستاش توی یه کلوپ مخصوص همجنس بازها کار میکنه. سه تای دیگه گفتند: اوه! مایهء خجالته! چه افتضاحی! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضی نیستم. اون پسر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره. اتفاقا" همین دو هفته پیش به مناسبت تولدش از سه تا از صمیمی ترین دوست پسراش یه مرسدس بنز و یه هواپیمای خصوصی و یه ویلای 3000 متری هدیه گرفت!
 
نتیجهء اخلاقی: هیچوقت به چیزی که کاملا" در موردش مطمئن نیستی افتخار نکن!
 
 
 
درس هشتم: توی اتاق رختکن کلوپ گلف ، وقتی همهء آقایون جمع بودند یهو یه موبایل روی یه نیمکت شروع میکنه به زنگ زدن. مردی که نزدیک موبایل نشسته بود دکمهء اسپیکر موبایل رو فشار میده و شروع می کنه به صحبت. بقیهء آقایون هم مشغول گوش کردن به این مکالمه میشن...
مرد: الو؟
صدای زن اونطرف خط: الو سلام عزیزم. تو هنوز توی کلوپ هستی؟
مرد: آره.
زن: من توی فروشگاه بزرگ هستم. اینجا یه کت چرمی خوشگل دیدم که فقط 1000 دلاره. اشکالی نداره اگه بخرمش؟
مرد: نه. اگه اونقدر دوستش داری اشکالی نداره.
زن: من یه سری هم به نمایشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهای جدید 2006 رو دیدم. یکیشون خیلی قشنگ بود. قیمتش 260000 دلار بود.
مرد: باشه. ولی با این قیمت سعی کن ماشین رو با تمام امکانات جانبی بخری.
زن: عالیه. اوه... یه چیز دیگه... اون خونه ای رو که قبلا" میخواستیم بخریم دوباره توی بنگاه گذاشتن برای فروش. میگن 950000 دلاره.
مرد: خب... برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولی سعی کن 900000 دلار بیشتر ندی.
زن: خیلی خوبه. بعدا" می بینمت عزیزم. خداحافظ.
مرد: خداحافظ.
بعدش مرد یه نگاهی به آقایونی که با حسرت نگاهش میکردن میندازه و میگه: کسی نمیدونه که این موبایل مال کیه؟!
 
نتیجهء اخلاقی: هیچوقت موبایلتونو جایی جا نذارین!
 
 

درس نهم: یه زوج 60 ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون که یه جشن کوچیک دو نفره بگیرن. وقتی توی پارک زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشتهء کوچیک خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اینکه شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر کدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میکنم.
زن از خوشحالی پرید بالا و گفت: اوه! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم. فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد!
حالا نوبت شوهر بود که آرزو کنه. مرد چند لحظه فکر کرد و گفت: خب... این خیلی رمانتیکه. ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد. بنابراین خیلی متاسفم عزیزم... آرزوی من اینه که یه همسری داشته باشم که 30 سال از من کوچیکتر باشه!
زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه. و باید برآورده بشه. فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! مرد 90 سالش شد!

نتیجهء اخلاقی: مردها ممکنه زرنگ بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هستند!

 

درس دهم: یه مرد 80 ساله میره پیش دکترش برای چک آپ. دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده:
هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر 25 ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زایمانش میرسه. نظرت چیه دکتر؟
دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خب... بذار یه داستان برات تعریف کنم. من یه نفر رو می شناسم که شکارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمیده. یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل. همینطور که میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش. شکارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و ..... بنگ! پلنگ کشته میشه و میفته روی زمین!
پیرمرد با حیرت میگه: این امکان نداره! حتما" یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!
دکتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا" منظور منم همین بود!

نتیجهء اخلاقی: هیچوقت در مورد چیزی که مطمئن نیستی نتیجهء کار خودته ادعا نداشته نباش!


 درس یازدهم: آقای خونه از محل کارش تلفن میزنه به خونه ش...
- سلام دخترم. می تونی گوشی رو بدی دست مامانت؟
- سلام بابا جون. نه. مامان الان با عمو فرانک طبقهء بالا توی اتاق خواب هستن.
- چی؟! ولی... ممممم... تو که عمو فرانک نداری عزیزم.
- چرا... دارم! عصر وقتی تو رفتی سر کار اومد اینجا و با مامان رفتند توی اتاق خواب.
- ببین دخترم ، بیا یه شوخی با اونا بکنیم... برو پشت در اتاق خواب ، در بزن و بلند بگو بابا اومده خونه!
- باشه بابا جون.
- (بعد از چند دقیقه): من همون کاری که گفتی رو انجام دادم بابا جون.
- خب ، چه اتفاقی افتاد عزیزم؟
- مامان یهو جیغ کشید و از روی تختخواب پرید پایین و دوید طرف پله ها. ولی پاش لیز خورد و از پله ها پرت شد پایین. حالا اصلا" تکون نمیخوره.
- خب... عمو فرانک چی شد؟
- اون هم از پنجرهء پشتی پرید توی استخر. ولی مثل اینکه یادش رفته بود که تو آب استخر رو هفتهء پیش خالی کردی. حالا افتاده کف استخر و دیگه تکون نمیخوره.
- (بعد از یه مکث طولانی): استخر؟!!! ببینم ، اونجا شمارهء 7039-597 نیست؟!
- نه!
- اوپس! ببخشید ، اشتباه گرفتم!

نتیجهء اخلاقی: هیچوقت از پشت تلفن قضاوت نکن!

 

منبع:وبلاگ سیب زمینی


کلمات کلیدی:
 
فرق نیمرو درست کردن آقایان و خانم ها
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۸ 

  خانمها چطور نیمرو درست میکنن؟


۱-ماهیتابه را میزارن رو گاز
۲- توی ماهیتابه روغن میریزن
۳- اجاق گاز زیر ماهیتابه رو روشن میکنن
۴- تخم مرغها رو میشکنن و همراه نمک توی ماهیتابه میریزن
۵- چند دقیقه بعد نیمروی آماده رو نوش جان میکنن

 

آقایون چطور نیمرو درست میکنن؟


۱- توی کابینتهای بالایی آشپزخونه دنبال ماهیتابه میگردن
۲- توی کابینتهای پایینی دنبال ماهیتابه میگردن و بلاخره پیداش میکنن
۳- ماهیتابه رو روی اجاق گاز میذارن
۴- توی ماهیتابه روغن میریزن
۵- توی یخچال دنبال تخم مرغ میگردن
۶- یه دونه تخم مرغ پیدا میکنن
۷- چند تا فحش میدن
۸- دنبال کبریت میگردن
۹- با فندک اجاق گاز رو روشن میکنن و بوی سرکه همراه دود آشپزخونه رو بر میداره
۱۰- ماهیتابه رو میشورن (بگو چرا روغنش بوی ترشی میداد )!
۱۱- ماهیتابه رو روی اجاق گاز میذارن و توش روغن واقعی میریزن
۱۲- تخم مرغی که از روی کابینت سر خورده و کف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاک میکنن
۱۳- چند تا فحش میدن و لباس میپوشن
۱۴- میرن سراغ بقالی سر کوچه و ۲۰ تا تخم مرغ میخرن و برمیگردن
۱۵- تلویزیون رو روشن میکنن و صداش رو بلند میکنن
۱۶- روغن سوخته رو میریزن توی سطل و دوباره روغن توی ماهیتابه میریزن
۱۷- تخم مرغها رو میشکنن و توی ماهیتابه میریزن
۱۸- دنبال نمکدون میگردن
۱۹- نمکدون خالی رو پیدا میکنن و چند تا فحش میدن
۲۰- دنبال کیسهء نمک میگردن و بلاخره پیداش میکنن
۲۱- نمکدون رو پر از نمک میکنن
۲۲- صدای گزارشگر فوتبال رو میشنون و میدون جلوی تلویزیون
۲۳- نمکدون رو روی میز میذارن و محو تماشای فوتبال میشن
۲۴- بوی سوختگی رو استشمام میکنن و میدون توی آشپزخونه
۲۵- چند تا فحش میدن و تخم مرغهای سوخته رو توی سطل میریزن
۲۶- توی ماهیتابه روغن و تخم مرغ میریزن
۲۷- با چنگال فلزی تخم مرغها رو هم میزنن
۲۸- صدای گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال میشنون و میدون جلوی تلویزیون
۲۹- سریع برمیگردن توی آشپزخونه
۳۰- تخم مرغهایی که با ذرات تفلون کنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توی سطل میریزن
۳۱- ماهیتابه رو میندازن توی سینک
۳۲- دنبال ظرفهای مسی میگردن
۳۳- قابلمهء مسی رو روی اجاق گاز میذارن و توش روغن و تخم مرغ میریزن
۳۴- چند دقیقه به تخم مرغها زل میزنن
۳۵- یاد نمک میفتن و میرن نمکدون رو از کنار تلویزیون برمیدارن
۳۶- چند ثانیه فوتبال تماشا میکنن
۳۷- یاد غذا میفتن و میدون توی آشپزخونه
۳۸- روی باقیماندهء تخم مرغی که کف آشپزخونه پهن شده بود لیز میخورن
۳۹- چند تا فحش میدن و بلند میشن
۴۰- نمکدون شکسته رو توی سطل میندازن
۴۱- قابلمه رو برمیدارن و بلافاصله ولش میکنن
۴۲- چند تا فحش میدن و انگشتهاشون که سوخته رو زیر آب میگیرن
۴۳- با یه پارچهء تنظیف قابلمه رو برمیدارن
۴۴- پارچه رو که توسط شعله آتیش گرفته زیر پاشون خاموش میکنن
۴۵- نیمروی آماده رو جلوی تلویزیون میخورن و چند تا فحش میدن

 

 


کلمات کلیدی:
 
Girls VS Boys
ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٢ 

Girls VS Boys

 

 

 1.       دختر ها خیلی دوست دارند جای پسر ها باشند اما پسر ها اصلاً دوست ندارند جای دختر ها باشند

2.       اگر یه دختر یک مشکل غیر قابل حل داشته باشه از خونه فرار میکنه اما یه پسر اگر یک مشکل غیر قابل حل داشته باشه اعضای خانواده اش رو از خونه فراری میده

3.       یه دختر اگر دو تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه خودکشی میکنه اما یه پسر اگر دو تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه اعضای خانواده اش رو میکشه

4.       یه پسر اگر 3 تا مشکل غیر قابل حل داشته یه هفته افسرده میشه بعد با 3 تا مشکل کنار میاد و زندگیش رو میکنه اما تا کنون دختری که 3 تا مشکل داشته باشه دیده نشده چون همشون در مرحله دو تا مشکل خودکشی میکنند و به سه تا نمیرسه مشکلاتشون

5.       دخترا می خوان سر پسرا کلاه بزارن اما در نهایت سر خودشون کلاه میره ولی پسرا می خوان سر هر موجود زنده ای که میبینن کلاه بزارن و در نهایت موفق میشن

6.       اگر به یه دختر بگی دوست دارم فکر میکنه تو چقدر خوبی و عاشقت میشه اما اگر به یه پسر بگی دوست دارم فکر میکنه تو چقدر بی جنبه و جوات هستی دست به هر کاری میزنه تا از شرت خلاص شه

7.       نقطه قوت پسرا چشماشونه اما نقطه قوت دخترا چشم و گوش ابرو و دماغ و دهن و .........هست

8.       دخترا با اینکه بیشتر از پسرا قوانین راهنمایی و رانندگی رو رعایت میکنن اما خیلی بیشتر از پسرا تصادف میکنن ودر هر تصادف رد پای یک دختر به چشم می خوره

9.       دخترا فکر می کنن بهترین راه برای داشتن یک رابطه خوب و مداوم صداقت و راستگویی هستش ولی پسرا مطمئن هستند بهترین راه دروغگویی و گرفتن سوتی از طرف مقابله

10.   دختر ها از درس و مدرسه بیزارند ولی پسر ها از درس و مدرسه فراری هستند

11.   پسر ها به هم حسودی نمی کنن اما دخترا به هم حسودی می کنن

12.   اگر برادرتون دوست دختر داشته باشه شما سعی می کنید با اون دختر آشنا بشید ولی اگر خواهرتون دوست پسر داشته باشه شما قسم می خورید! که هم پسره و هم خواهرتون رو سر به نیست کنید

13.   دختر ها زیر بار حرف زور میرن اما پسر ها خودشون حرف زور میزنن

14.   اگر یک دختر در یک جمع سوتی بده تا آخر دیگه هیچ حرفی نمیزنه اما پسر ها در یک جمع فقط سوتی میدن

15.   پسر ها میدونن جنبش فمنیسم چیه واسه همین ازش متنفرن ولی دختر ها نمیدونن جنبش فمنیسم چیه واسه همین طرفدارشن

16.   یک دختر اگر توی خیابون پسری ازش بپرسه ساعت چنده میگه:ساعت 7.اما یه پسر اگر یه دختر ازش ساعت بپرسه میگه :ساعت 7 و 2 دقیقه و 24 ثانیه,اینم شماره تلفن من ..... سر ساعت 9 منتظر تماستم

17.   اگر یه دختر به یه پسر نگاه کنه , پسره فکر می کنه که خیلی خوش تیپه ولی اگر یه پسر به یه دختر نگاه کنه دختره فکر میکنه که پسره چقدر بی چشم و رو هستش-این نشون می ده خیلی بی جنبه ان

18.   دختر ترشیده میشه اما پسر نه-منظور این نیست کسی خواستگاریشون نمی ره یعنی پسر خوب وجود نداره

19.   بعد از خوندن این مطلب پسرا اول 2 دقیقه فکر میکنن تا مفهوم مطلب رو بفهمند و چون بعد از دو دقیقه متوجه نمیشوند می زنن زیر خنده و میگن خیلی باحال بود اما دخترا بعد از خوندن این مطلب 2 ساعت حرص می خورن و فکر میکنن به شخصیت دخترای ایرونی توهین شده!!!

نیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخند


کلمات کلیدی:
 
خانم ها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر نشین
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٤ 

خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد.

قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.

خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!

خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد.

آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.

قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی.

خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد.

بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند.

خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند دشد.

آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.

خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!

نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر نشین.

قابل توجه خواننده های مونث؛ اینجا پایان این داستان بود. لطفاً صفحه را ببندید و برید حالشو ببرید.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

مرد دچار حمله قلبی ۱۰ برابر خفیف تر از همسرش شد.


کلمات کلیدی:
 
فرهنگ مدرن لغات
ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٦ 


فرهنگ مدرن لغات


آدامس : تنها چیزی که توی دهان خانم ها بند می شود!
آدم خوار: انساندوست افراطی!
آدم مغرور: کسی که اگر جلاد بخواهد گردنش را بزند بگوید: یه وجب بلند تر بزن!
احمق: کسی که دختر همسایه را در تاریکی نبوسد!
ادب : یعنی کمک به یک خانم زیبا در عبور از خیابان حتی اگر به کمک احتیاج نداشته باشد!
ازدواج : قمار زندگی است و در قمار معمولا برد با کسی است که بیشتر تقلب کند!
الکل : مایع گرانبهایی که همه چیز را محفوظ نگاه می دارد مگر اسرار را!
اوراقچی : تنها موجودی که زنها را بهترین رانندگان دنیا میداند!
ایده آل : شوهری که بتواند با زنش بهمان دقت و ملایمتی که در مورد اتومبیل تازه اش دارد رفتار کند!
بز بیار : فلک زده ای که زنش زشت و کلفتش بیریخت باشد!
بوسه : تصادفی که فقط یک سیلی به آدم ضرر می زند!
بیست سالگی : دورانی که پسر ها دنبال معشوقه می گردند ، دختر ها دنبال شوهر!
چشم : عضوی که چشم چرانها با آن ارتزاق می کنند!
خسیس : کسی که وقتی خانه اش آتش می گیرد برای اینکه پول تلفن ندهد تا اداره آتش نشانی بدود!
خوش بین : مردی که تصور کند وقتی زنی پای تلفن خداحافظی کند گوشی را خواهد گذاشت!
دست : عضوی که در سینما نزد صاحبش بند نمی شود!
دوران تجرد : دورانی که معمولا برای مردها بعد از ازدواج شروع می شود!
رفیق : کسی که همیشه به شما مقروض است!
رقص : بهم چسبیدن با اتیکت دو جنس مخالف!
زوج ایده آل : شوهر کر و زن لال!
سو ء ظن : سعی در دانستن چیزی که بعدا" انسان آرزو می کند ای کاش آنرا نمی دانست!
سینما : جایی که پشت سر شما حرف می زنند! 
عشق : دردسری که برای فراموش کردن آن باید عشق تازه تری پیدا کرد!
سرخ پوست : مرد خوشبختی که وقتی زنی او را می بوسد صورتش ماتیکی نمی شود!
سنجاق قفلی : تنها قفلی که بدون کلید باز می شود!
ماچ : بوسه ای که هنوز رنگ آرتیستی نگرفته!
مرد مجرد : کسی که هنوز عیوبی دارد که خودش نمی داند!
معجزه : دختر خانمی که زنگ آخر جیم شود و به سینما نرود!
موش : خانم هایی که نصف شب به جیب شوهر هایشان شبیخون می زنند!
هالو : شوهری که دستکش ظرفشویی را بجای اندازه دست خودش ، اندازه دست زنش بخرد!


کلمات کلیدی:
 
مردها توی سنین مختلف!
ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٢ 

وخداوند مرد را مظلوم آفرید.

 

طفلکی مردها توی سنین مختلف!...

شش سال اوّل زندگی:

• گریه نکن
• شیطونی نکن
• دست تو دماغت نکن
• تو شلوارت پی‌پی نکن
• مامانت رو اذیت نکن
• روی دیوار نقاشی نکن
• انگشتت رو تو پریز برق نکن
• دمپایی بابا رو پات نکن
• به خورشید نگاه نکن
• شبها تو جات جیش نکن
• تو کمد مامان فضولی نکن
• با اون پسر بی‌تربیته بازی نکن
• اسباب‌بازی‌ها رو تو دهنت نکن
• زیر دامن شمسی خانوم رو نگاه نکن
• دماغت رو تو لوله جاروبرقی نکن

۲- دوره ی دبستان:

• موقع رفتن به مدرسه دیر نکن
• پات رو تو جامیزی نکن
• ورقهای دفترت رو پاره نکن
• مدادت رو تو دهنت نکن
• به دخترهای مدرسه بغلی نگاه نکن
• تخته پاک‌کن رو خیس نکن
• حیاط مدرسه رو کثیف نکن
• با دخترها شمسی خانوم «دکتربازی» نکن
• دست تو کیف بغل دستیت نکن
• تخته‌سیاه رو خط‌خطی نکن
• گچ رو پرت نکن
• تو راهرو سر و صدا نکن
• تو کلاس پچ‌پچ نکن
• ATARI بازی نکن

۳- دوره ی راهنمایی:

• ترقه بازی نکن
• SEGA بازی نکن
• جاهای بدبد فیلمها رو نگاه نکن
• موقع برگشتن از مدرسه دیر نکن
• تو کوچه فوتبال بازی نکن
• دست تو جیب بابات نکن
• با مامانت کل‌کل نکن
• تو کلاس صحبت نکن
• بعد از ظهر سر و صدا نکن
• با دختر شمسی خانوم منچ بازی نکن
• اتاقت رو شلوغ نکن
• روی میز بابات کتابهات رو ولو نکن
• عکس لختی تماشا نکن
• با بچّه‌های بی‌ادب رفت و آمد نکن
• جر و بحث نکن

۴- دوره ی دبیرستان:

• با کامپیوتر بازی نکن
• تو حموم معطل نکن
• تقلب نکن
• با دوستات موتورسواری نکن
• عصرها دیر نکن
• با دختر شمسی خانوم صحبت نکن
• با بابات دعوا نکن
• تو کلاس معلمتون رو مسخره نکن
• تو خیابون دنبال دخترها نکن
• مردم‌آزاری نکن
• نصف شب سر و صدا نکن
• فیلم سوپر نگاه نکن
• وقتت رو با مجله تلف نکن
• چشم‌چرونی نکن

۵- دوره ی دانشگاه:

• رشته‌ای رو که دوست داری انتخاب نکن
• ۲۴ ساعته چت نکن
• سر کلاس درس غیبت نکن
• با دختر شمسی‌خانوم دل و قلوه رد و بدل نکن
• خیابون‌ها رو متر نکن
• تو سیاست دخالت نکن
• با دخترهای مردم هر کاری دلت خواست نکن
• شب برای شام دیر نکن
• با مأمور پلیس کل‌کل نکن
• چراغ قرمز رو عشقی رد نکن
• موبایلت رو Reject نکن
• حذف پزشکی نکن
• آستین کوتاه تنت نکن
• همه رو دودره نکن

۶- دوره ی سربازی:

• موهات رو بلند نکن
• روت رو زیاد نکن
• از اوامر سرپیچی نکن
• فرار نکن
• با اسلحه شوخی نکن
• غیبت نکن
• به آینده فکر نکن
• درگیری ایجاد نکن
• به فرمانده بی‌احترامی نکن
• غیر از خدمت به هیچ چیز دیگری فکر نکن
• با رئیس عقیدتی جر و بحث نکن
• اعتراض نکن
• با دختر شمسی خانوم نامه‌نگاری نکن
• از تلف شدن وقتت ناله نکن
• از آشپزخونه دزدی نکن

۷- دوره ی شوهر بودن:

• با زنت شوخی نکن
• زنت رو با دختر شمسی خانوم مقایسه نکن
• به زنت خیانت نکن
• با دوستانت الواتی نکن
• تو Orkut خودت رو Single معرفی نکن
• به زنهای دیگه نگاه نکن
• موبایلت رو قایم نکن
• از عکسهای قبل از ازدواجت نگهداری نکن
• پولت رو خرج دوستات نکن
• رفتار دوران مجردی رو تکرار نکن
• غیر از زندگی مشترک به هیچ چیز فکر نکن
• ریسک نکن
• بدون اجازهء زنت هیچ کاری نکن

۸- دوره ی پدر بودن:

• بچه رو تنبیه نکن
• به بچه بی‌توجهی نکن
• بچه‌ت رو با بچه‌های دیگه مقایسه نکن
• به بچه توهین نکن
• بچه رو از بازی منع نکن
• بچه‌ت رو به کتک زدن بچهء دختر شمسی خانوم تشویق نکن
• با بچه کل‌کل نکن
• بچه رو محدود نکن
• بچه رو از جنس مخالف دور نکن
• به مادر بچه بی‌توجهی نکن
• بچه رو به هیچ چیز مجبور نکن
• آزادی بچه رو محدود نکن
• به حلال‌زاده بودن بچه شک نکن
• از خواستهای بچه چشم‌پوشی نکن

۹- دوره ی پیری:

• برای بچه‌هات مزاحمت ایجاد نکن
• نوه‌هات رو لوس نکن
• با پیرزن‌های دیگه معاشرت نکن
• به خاطراتت فکر نکن
• پولت رو خرج نکن
• هوس جوونی نکن
• غیر از آخرتت به هیچ چیز فکر نکن
• با زنت بی‌وفایی نکن
• از رفتن به خانهء سالمندان احساس نارضایتی نکن
• لباس شاد تنت نکن
• به بیوه شدن دختر شمسی خانوم توجه نکن
• تو وصیتنامه، هیچکس رو فراموش نکن
• از گذشته ناله نکن
• به هر کی رسیدی، نصیحت نکن
• به آینده فکر نکن

۱۰- دوره ی پس از مرگ !

• حالا دیگه دورهء نکن تموم شد! حالا هر کاری دلت می‌خواد بکن...
بغل
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...ولی فقط با روح دختر شمسی خانوم کاری نکن
نیشخند

 

 


کلمات کلیدی:
 
شام مهتاب
ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٠ 

 

تو اون شام مهتاب کنارم نشستی

                            عجب شاخه گل واربه پایم شکستی

قلم زد نگاهت به نقش آفرینی

                            که صورتگری را نبود این چنینی

پریزاد عشق و مهاسا کشیدی

                           خدا را به شور تماشا کشیدی

تو دونسته بودی

          چه خوش باورم من

                      شکفتی و گفتی

                                     از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی

                تو گفتی یه بی تاب

تا گفتم دلت کو

                  تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ماه که عاشق ترینی

                           توی جمع عاشق تو صادق ترینی

همون لحظه ابری رخ ماه و آشفت

به خود گفتم ای وای

                           مبادا دروغ گفت

گذشت روزگاری از اون لحظه ناب

                          که معراج دل بود به درگاه مهتاب

در اون درگه عشق چه محتاج نشستم من

                          تو هر شام مهتاب به یادت شکستم

تو از این شکستن  خبر داری یا نه

                        هنوز شور عشق و بسر داری یا نه


    هنوزم تو شبهات اگه ماه و داری

    من اون ماه و دادم به تو یادگاری


کلمات کلیدی:
 
خاطرات غم انگیز یک دانشجوی دم بخت !
ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٤ 

خاطرات غم انگیز یک دانشجوی دم بخت !

دوشنبه اول مهر: امروز روز اولی است که من دانشجو شده ام. شماره ی کلاس را از روی برد پیدا کردم. توی کلاس هیچ کس نبود، فقط یک پسر نشسته بود. وقتی پرسیدم «کلاس ادبیات اینجاست؟» خندید و گفت: بله، اما تشکیل نمی شه! و دوباره در مقابل تعجبم گفت که یکی دو هفته ی اول که کلاس ها تشکیل نمی شود و خندید.
با اینکه از خندیدنش لجم گرفت، اما فکر کنم او از من خوشش آمده باشد، چون پرسید که ترم یکی هستید یا نه. گمانم می خواست سر صحبت را باز کند و بیاید خواستگاری! اما شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم زیاد نخندد!

***
دو هفته بعد، سه شنبه: امروز دوباره به دانشگاه رفتم. همان پسر را دیدم از دور به من سلام کرد، من هم جوابش را ندادم. شاید دوباره می خواست از من خواستگاری کند. وارد کلاس که شدم استاد گفت:"دو هفته از کلاس ها گذشته، شما تا حالا کجا بودید؟" یکی از پسرهای کلاس گفت:«لابد ایشان خواب بودن.» من هم اخم کردم. اگر از من خواستگاری کند، هیچ وقت جوابش را نمی دهم چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم زیاد طعنه نزند!

***
چهارشنبه: امروز صبح قبل از اینکه به دانشگاه بروم از اصغر آقا بقال سر کوچه کیک و ساندیس گرفتم او هم از من پرسید که دانشگاه چه طور است؟ اما من زیاد جوابش را ندادم. به نظرم می خواست از من خواستگاری کند، اما رویش نشد. اگر چه خواستگاری هم می کرد، من قبول نمی کردم . آخر شرط اول من برای ازدواج این است که تحصیلات شوهرم اندازه ی خودم باشد!

***
جمعه: امروز من در خانه تنها بودم. تلفن چند بار زنگ زد. گوشی را که برداشتم، پسری گفت: خانم میشه مزاحمتون بشم؟ من هم که فهمیدم منظورش چیست اول از سن و درس و کارش پرسیدم و بعد گفتم که قصد ازدواج دارم، اما نمی دانم چی شد یخ کرد و گفت نه و تلفن را قطع کرد. گمانم باورش نمی شد که قصد ازدواج داشته باشم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم خجالتی نباشد!

***
سه هفته بعد در روز شنبه: امروز سرم درد می کرد دانشگاه نرفتم. اصغر آقا بقال هم تمام مدت جلوی مغازه اش نشسته بود، گمانم منتظر من بود. از پنجره دیدمش. این دفعه که به مغازه اش بروم می گویم که قصد ازدواج ندارم تا جوان بیچاره از بلاتکلیفی دربیاید، چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم گیر نباشد!

***
سه شنبه: امروز دوباره همان پسره زنگ زد ! گفت که حالا نباید به فکر ازدواج باشم. گفت که می خواهد با من دوست شود. من هم گفتم تا وقتی که او نخواهد ازدواج کند دیگر جواب تلفنش را نمی دهم، بعد هم گوشی را گذاشتم. فکر کنم داشت امتحانم می‌کرد، ولی شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم به من اعتماد داشته باشد!

***
چهارشنبه: امروز یکی از پسرهای سال بالایی که دیرش شده بود به من تنه زد و بعد هم عذرخواهی کرد، من هم بخشیدمش. به نظرم می‌خواست از من خواستگاری کند، چون فهمید من چه همسر مهربان و با گذشتی برایش می‌شوم! اما من قبول نمی‌کنم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم حواسش جمع باشد و به کسی تنه نزند!

***
جمعه: امروز تمام مدت خوابیده بودم. حتی به تلفن هم جواب ندادم، آخر باید سرحرفم بایستم. گفته بودم که تا قصد ازدواج نداشته باشد جواب تلفنش را نمی دهم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم مسئولیت پذیر باشد!

***
دوشنبه: امروز از اصغرآقا بقال 2 تا کیک و ساندیس گرفتم. وقتی گفتم دو تا، بلند پرسید چند تا؟ من هم گفتم دو تا. اخم هایش که تو هم رفت فهمیدم که غیرتی است. حالا مطمئنم که او نمی تواند شوهر من باشد. چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم غیرتی نباشد، چون این کارها قدیمی شده!

***
پنچ شنبه: امروز دوباره همان پسره تلفن زد و گفت قصد ازدواج ندارد، من هم تلفن را قطع کردم. با او هم ازدواج نمی کنم. چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم هی مرا امتحان نکند!

***
دوشنبه: امروز روز بدی بود. همان پسر سال بالایی شیرینی ازدواجش را پخش کرد. خیلی ناراحت شدم گریه هم کردم ولی حتی اگر به پایم هم بیفتد دیگر با او ازدواج نمی کنم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم وفادار باشد!

***
شنبه: امروز یک پسر بچه توی مغازه ی اصغرآقا بقال بود. اول خیال کردم خواهرزاده اش است، اما بچه هه هی بابا بابا می گفت. دوزاریم افتاد که اصغرآقا زن و بچه دارد. خوب شد با او ازدواج نکردم. آخر شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم زن دیگری نداشته باشد!

***
یکشنبه: امروز همان پسری که روز اول دیدمش اومد طرفم. می دانستم که دیر یا زود از من خواستگاری می کند. کمی که من و من کرد، خواست که از طرف او از دوستم "ساناز" خواستگاری کنم و اجازه بگیرم که کمی با او حرف بزند. من هم قبول نکردم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم چشم پاک باشد!

***
ترم آخر: امروز هیچ کس از من خواستگاری نکرد. من می دانم می ترشم و آخر سر هم مجبور میشم زن اکبرآقا مکانیک بشم !


کلمات کلیدی:
 
به پرشین بلاگ خوش آمدید
ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٤ 
بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
کلمات کلیدی: