کاتولیک، پروتستان، مسلمان و یهودی!!!!
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٥ 

 یک کاتولیک، پروتستان، مسلمان و یهودی در حین صرف شام با هم صحبت میکردند.

         

کاتولیک : من یک موقعیت عالی دارم .... می خواهم سیتی بانک را بخرم

پروتستان : من خیلی ثروتمندم و میخواهم جنرال موتورز را بخرم 

مسلمان : من یک شاهزاده ثروتمند افسانه ای ام.... میخواهم مایکروسافت را بخرم

سپس آنها منتظر شدند تا یهودی صحبت کنه

یهودی قهوه خود را هم زد، خیلی با حوصله قاشق را روی میز گذاشت، یک جرعه از قهوه اش خورد، یک نگاهی به آنها انداخت و با آرامی گفت : نمیفروشم!!!!

 


کلمات کلیدی:
 
"یک داستان غم انگیز از یک دانشجوی مهندسی"
ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٤ 
 


"یک داستان غم انگیز از یک دانشجوی مهندسی"

 

 

 

یک دانشجوی مهندسی عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بوده..

 

بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد..
اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد. بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه..
... ... ... ...
روزها ازپی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسر داستان ما یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت " من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت
"اگر منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن.

ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد..
چهار سال آزگار کذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما پسر دیگه طرف دختره نرفت.!!

نتیجه اخلاقی این ماجرا. .
.
.
.
.
.
.

پسرهای مهندسی هیچوقت لای کتاب ها و جزوه هاشون رو باز نمیکنند!!

 

 

 

 



کلمات کلیدی:
 
ایدز آلزایمر ...
ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۱ 


تلفن زنگ زد و خانوم گوشی را برداشت ، صدای زنی از آن سوی خط آمد :
- سلام خانوم
- سلام
-من از آزمایشگاه تماس می گیرم
- بفرمایید ، امرتون؟
-می خواستم بگم متاسفانه آزمایش های همسرتون با یکی دیگه قاطی شده و ما الان دو تا جواب آزمایش متفاوت داریم
-اوا ! یعنی چی خانوم؟ این چه وضعشه؟
- متاسفم! ولی کاریه که شده
-حالا جواب آزمایشا چی هست؟
-یکیشون آلزایمر داره و یکی دیگشون ایدز
- وای ! حالا من باید چیکار کنم؟
- نگران نباشین ، من واسه همین تماس گرفتم ، میخواستم بگم همسرتون رو از خونه بندازین بیرون ، اگه تونست برگرده باهاش سکس نکنین!


کلمات کلیدی:
 
ای کسانی که ایمان آورده اید...
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٩ 

 

یا ایها الذین آمنوا...
 
ای کسانی که ایمان آورده اید! سر جدتون ، جان مادرتون کاری به کار کسانی که ایمان نیاورده اند نداشته باشید
 
ای کسانی که ایمان آورده‌اید، از هر کجا آورده‌اید برید بذارید سر جاش
 
ای کسانی که ایمان آورده اید “ایمان آورده شده پس داده نمی شود
 
ای کسانی که ایمان آورده اید، چرا زحمت کشیدین؟ ما که راضی نبودیم
 
ای کسانی که ایمان آورده اید. زود بیاین ببرید این مزخرفاتی که آوردین تا نریختم توی کوچه
 
ای کسانی که ایمان آورده‌اید...ما سفارش نداده بودیم٬ زنگ پایینو بزنین
 
ای کسانی که ایمان آورده اید. شما مقابل دوربین مخفی هستید
 
ای کسانی که ایمان آوردید از چی ما خوشتان آمد که ایمان آوردید ؟ بگویید شاید روی آن آیتم ها مانور دادیم این کسانی که ایمان نیاورده اند را هم جذب حداکثری کردیم تا ایمان بیاورند
 
ای کسانی که ایمان آوردید..این چی چی بود آوردید؟؟ گندشو در آوردید
 
ای کسانی که ایمان آورده اید..چرا زحمت کشیدید..سال دیگه بیشتر بیارید
 
ای کسانی که ایمان آورده اید!چرا ویلا نیاورده اید... کنار دریا نیاورده اید؟
 
ای کسانی که ایمان آورده اید. خودتان را جدی نگیرید. *به بادی بندید
 
ای کسانی که ایمان آورده اید؛ دم ِ همه تون گرم، ما خودمون عمرن به خودمون ایمان میاوردیم.
 
ای کسانی که ایمان آورده اید، آیا آنان که با تیغ، ریش می زنند، با آنان که با ریش، تیغ می زنند برابرند؟؟؟
 
ای کسانی که ایمان آورده اید...آیا ایمانتان با دیدن تار مویی می لرزد؟ 
 
ای کسانی که ایمان آورده اید..ببرید بذارید سر جاش..صاحابش داره میاد
 
ای کسانی که ایمان آوردید، زیادتر می آوردید به ما هم می رسید
 
ای کسانی که ایمان آوردید، "دین" ناموس شماست. آن را در معرض دید عموم قرار ندهید و عرضه نکنید و از کسی نخواهید در آن شریک تان شود
 
ای کسانی که ایمان آورده اید ، گاهی باز گردید و به آنچه ایمان آوردید نگاهی دوباره بیندازید
 
ای کسانی که ایمان آورده اید، میشه بیشتر توضیح بدید؟
 
ای کسانی که ایمان آورده‌اید، بهتر است زندگی کنید
 
ای کسانی که ایمان آورده اید نمی خواهید بیندیشید به چه ایمان آورده اید؟

کلمات کلیدی:
 
Dr. Dave's conscience
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٩ 

Doctor Dave had sex with one of his patients and felt guilty all day long. No matter how much he tried to forget about it, he just couldn't. The guilt and sense of betrayal were overwhelming
But every once in a while he'd hear an internal, reassuring voice in his head that said, 'Dave, don't worry about it. You aren't the first medical practitioner to have sex with one of their patients and you won't be the last. And you're single. Just let it go, Dave.'
 
But, invariably another voice in his head would bring him back to reality, whispering:
 
 
Dave.................You’re a veterinarian, you sick bastard.
 


کلمات کلیدی:
 
سوره فیس بوک
ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٥ 

١) و قسم به مدیا. آن زمانی که شِیر میشود (٢) و قسم به نوتوفیکیش آن زمان که تعدادش از 10 بالاتر می رود(٣) و قسم به اسمت. آن زمان که تگ می شود(۴) و قسم به دوستت. آن زمان که با او 120 دوست مشترک داری (۵) و قسم به پیج ها. و آن کس که آن را لایک کرد (۶) که هوس ادمین شدن آن پیج را مابه جانش انداختیم (٧) باشد که تعقل کنید (٨) همانا ما "مارک"1 را مبعوث کردیم تا فیس بوک را راه اندازی کند (٩) تا شما را به هم نزدیکتر کند (10)و به جان هم بیندازد (11)

و ما فیس بوک را مکانی برای کسب اخبار شما قرار دادیم (12) باشد که رستگار شوید (13) ای فضولان. در پروفایل مردم نچرخید و فضولی نکنید (14) که در این کار خسرانی بزرگ و عذابی عظیم است (15) و برای قوم معتادان فیس بوک، فیلتر را مبعوث کردیم (16) تا میزان اعتیاد شما به آن را بسنجد (17) و شما خیلی معتادید (18) در فیلتر شکن های اولترا و فری گیت نشانه هایی از ماست برای کسانی که تفکر میکنند وخداوند دانای دانایان است (19) و اگر فیس بوک بیچاره تان کرده است از آن بیرون بیایید (20) اگر صادق هستید (21) و بترسید از روزی که موس و کیبورد و صفحه مانیتور و پیج دوستانتان علیه شما شهادت دهند (22) که ما فیس بوک را مکانی برای شناخته شدن شما قرار دادیم (23) باشد که آبرویتان برود (24)

 

برگرفت از:

http://yeknafahm.persianblog.ir/post/89/


کلمات کلیدی:
 
نصیحت اوس اصغر به دخترش
ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۸ 

نصیحت اوس اصغر به دخترش

 

اوس اصغر به دخترش شبنم،

گفت، بنشین که صحبتی دارم ،

 

شاکی ام ، دلخورم ، پکر شده ام،

چون که امروز با خبر شده ام،

که تو در کوچه ای همین اطراف،

با جوانی جُلنبر و علاف،

سخت سرگرم گفت و گو بودی ،

چه شنیدی از او ؟ چه فرمودی؟

رفته بالا فشارم ای گاگول،

سکته کرده ام مطابق معمول،

ای پدر سوخته ، بدم الان ،

پدرت را درآورد مامان،

میروی "داف" میشوی حالا؟

فکر کردی که من هویجم ، ها؟

بزنم توی پوز تو همچین،

که بیاید فکت به کُل پایین؟

دخترم جامعه خطرناک است،

بچه ای تو ، مخت هنوز آک است،

آن پدر سوخته چه می نالید؟

بر سرت داشت شیره می مالید؟

بست لابد برای تو خالی،

وای از این عشقهای پوشالی!

 

شبنم آنگاه بعد از این صحبت ،

گفت بابا خیالتان راحت ،

من فقط فحش بار او کردم ،

ناسزاها نثار او کردم،

پیش اهل محل به او گفتم :

به تو هم می شود که گفت آدم؟

بچه در راهه ، پس کجاهایی؟

خواستگاری چرا نمی آیی؟

تا که اوس اصغر این سخن بشنید،

کُل فکش به سمت چپ پیچید،

کله اش روی شانه اش ول شد،

سکته اش مثل این که کامل شد


کلمات کلیدی:
 
رفقای قدیم
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٤ 

بعد از ناصر و یحیی و رضا، سروش هم پر کشید از این جمع عذب!

عروسی‌ ناصر و سولماز عزیز، یحیی و لیدای دوست داشتنی از بهترین و شادترین لحظات زندگی‌ من بود. وقتی‌ خبر عروسی‌ رضا رو شنیدم،دلم خیلی‌ سوخت که اونجا نیستم، حالا هم که قرعه فعال به نام سوشی زدند. این بار دوم هست که این حس رو دارم و تحمل کردنش بدون ابراز احساسات دیگه برام غیر قابل تحمل هست الخصوص که سروش آخرین نفر هم هم هست! نتیجه اینکه منی‌ که اصلا بوئی از شعرو شعری نبرد‌م به سرایشی اونم از نوع غزل بیفتم برای شما جگران همیشه جیگر!!!

سروش و رضا عزیز، برا جفتتون بهترینها آرزو می‌کنم و امیدوارم همیشه کنار خانوماتون رفقای قدیمی‌ یحیی، لیدا، سولماز و ناصر شاد‌و خندان باشید.

ای غزل تصادفی، درب‌و داغون و بی‌ درو پیکریست تحفه من :د


شنیدستم که عاشق گشتی.... کمر بر قتل خویش بستی

بریده دست از جان و از دل‌.........خرامان در پی‌ لیلی دویدی

که عشق آسان نمود اول...... پیاپی از حسودان شنیدی

ولی‌, افتاد مشکلها را همه بی‌ ولی‌ کردی..... چشمو گوش حسودن کلهم را کر و کور کردی

در این وادی چه سختیها کشیدی.... تو فرهاد را رو سپید کردی

خجل گشت خسرو از میزان عشقت.... تو مجنون را از جنونش شرمسار کردی

در این سیر و سلوک عارفانه ... حقیقت را عیان در یار دیدی

چون بگذشتی ز من بر ما رسیدی ..... دو تن‌ یک تن‌ شد و افسانه گشتی

رسد از بهر این یک تن‌ مرکب... هر آنچه خوبو ‌ست در این نیکوی گیتی‌

دعایم آنکه باشید هردو یک تن‌ و شاد... به پای یکدگر تا هست هستی‌

آرزویم باشد شادی و سرمستی تان... در این عالم همیشه هرکجا و وقت و زمانی‌

خدایا هورمزدا پروردگارا... تو باش حافظ بر این عشق آسمانی


کلمات کلیدی:
 
زن مثل ویروسه ، اگه وارد زندگیت بشه...
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۳٠ 

زن مثل ویروسه ، اگه وارد زندگیت بشه...

جیبها تو…..……… Search ….. می‌کنه

پولاتو ……..……… Delete ……می‌کنه

خانوادتو…..…………. Edit…...می‌کنه

ارتباط با دوستاتو……..… Cut ….می‌کنه

موبایل‌تو………..……Scan ……می‌کنه

خوشی‌هاتو…..……. Cancel .…..می‌کنه

آخرش هم ، مخت رو… Hang .…..می‌کنه!!!!!
خودتو توسط خودت...Format.....می‌کنه!!!!!


کلمات کلیدی:
 
شهر نو و مشکلات کشور !
ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٤ 

- یک روز از طرف تلویزیون با یم نفر  مصاحبه کردند: به نظر شما برای حل مشکل اشتغال جوانان چه باید کرد؟

ـ باید شهر نو را بازگشایی کرد.

ـ شهر نو چه ربطی به اشتغال دارد؟

ـ  تعداد جوانان بیکار ما، دقیقا به تعداد تقاضایی هست که در عرصۀ خدمات جنسی داریم. بالاخره اگر فرهنگ شهر نو ترویج شود، یکی کاندوم فروش می‌شود، یکی خدمات عرضه می‌کند، یکی در کار توزیع می‌رود، یکی در کار تبلیغات وارد می‌شود…، حجم زیادی اشتغال ایجاد می‌شود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

- فردای همان روز، موضوع برنامه، افزایش کیفیت تحصیل در دانشگاهها بود. بار دیگر با همان آقا مصاحبه کردند: به نظر شما برای افزایش سطح علمی دانشگاهها و اشتغال دانشجویان به تحقیق، چه باید کرد؟

ـ باید شهر نو را بازگشایی کرد.

ـ شهر نو چه ربطی به سطح علمی دانشگاهها دارد؟

 

ـ الآن که شهر نو تعطیل است، هر کس می‌خواهد با جنس مخالف رابطه داشته باشد، صرفا می‌تواند این ارتباط را در کلاسهای دانشگاه برقرار کند. نتیجه این می‌شود که دانشگاهها مملو از افرادی است که برای کاری غیر از علم آمده‌اند. اگر شهر نو باز شود، فقط کسانی دانشگاه می‌روند که واقعا به علم علاقه‌مندند. آن وقت مشکل از اساس حل است و جو دانشگاهها کاملا علمی می‌شود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

- پس فردا، موضوع برنامه، مشکل ترافیک تهران بود. باز نظر همان یارو را تصادفا خواستند:

ـ باید شهر نو را بازگشایی کرد.

ـ شهر نو چه ربطی به ترافیک دارد؟

ـ الآن که شهر نو تعطیل است، خواهران محترم … مجبورند جاهای مختلفی در سرتاسر شهر توقف کنند. وقتی برادران به آنها مراجعه می‌کنند و ترمز می‌زنند، بالاخره سریع که نمی‌شود سوار شوند. تا بیایند چانه بزنند و سر قیمت و مکان و نوع خدمات به توافق برسند، یک عالمه راه بندان می‌شود. اگر جایی مثل شهر نو باز شد که اینها همه را از معابر شهری به آنجا منتقل کنند، مشکل ترافیک تهران کامل حل خواهد شد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

- هفتۀ بعد، موضوع خروج ارز از کشور بود. باز همان آقا به تلفن برنامه زنگ زد:

ـ باید شهر نو را بازگشایی کرد.

ـ شهر نو چه ربطی به خروج ارز دارد؟

ـ این همه جوانها مجبورند برای رفع نیاز خود به اوکراین و آنتالیا و عشق آباد و هر قبرستانی سفر کنند. اگر شهر نو فعال شود، این همه سرمایۀ ملی در خود کشور مصرف خواهد شد و ارز هدر نخواهد رفت.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

- هفتۀ بعد، موضوع: رواج توریسم و ورود ارز به کشور. باز همان آقا:

ـ باید شهر نو را بازگشایی کرد.

ـ شهر نو چه ربطی به رواج توریسم دارد؟

ـ برای این توریستها ایران نمی‌آیند که امکان عشق و حال ندارند. اگر شهر نو فعال شود، صنعت توریسم هم رونقی صد چندان پیدا خواهد کرد و یک عالمه ارز وارد کشور می‌شود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

- هفتۀ بعد، موضوع: شاد نبودن جوانها، و نبود امید به آینده، خشونتهای خیابانی، و تظاهرات جوانان علیه دولت. باز، همان آقا:

ـ باید شهر نو را بازگشایی کرد.

ـ شهر نو چه ربطی به شادی جوانها و خشونت و تظاهراتشان دارد؟

ـ وقتی جوانها این همه وقت از دوران بلوغ در سن 12ـ13 سالگی تا حدود سی و چند سالگی که ازدواج می‌کنند میل جنسیشان ارضا نشود، عقده‌ای می‌شوند و دایم غر می‌زنند و اصلا هم شاد نیستند. اگر وقت کنند با هم دعوا می‌کنند. اگر وقت نکنند سر اندک چیزی به خیابان می‌ریزند و با سیاستمدارها دور برمی‌دارند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

- هفتۀ بعد، موضوع: مدیریت و فساد اداری. باز همان آقا: باید شهر نو را احیا کرد.

ـ آخر چرا؟ این یکی دیگر خداوکیلی ربطی ندارد!

ـ اختیار دارید! وقتی شهر نو تعطیل شد، اون همه … و …و حرام زاده بیکار شدند… خیلی از اونها بعدها به عنوان مدیراز همان روشها که بلد بودند، برای کسب درآمد استفاده کردند و می کنند. شهر نو را باز کنید، انشاء الله همه برمی گردند سر کار اصلی شون، آن وقت ببینید چطور مشکل مدیریت و فساد اداری مملکت حل می‌شود!

 

برگرفته از:

یادداشت های نجات بهرامی

http://nejatbahrami.wordpress.com/


کلمات کلیدی:
 
تعبیر خواب احمدی نژاد
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٤ 

احمدی نژاد :در خواب بدیدم 8کلاغ 8 کاسه آش آلو برایم اوردند ومن خوردم تعبیر آن چیست یوزا سیف بگفتا:8سال چنان در مملکت برینی که مردم تا 80سال بعد از تو هسته آلو جمع کنند


کلمات کلیدی:
 
مدیریت بحران
ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٥ 

روزی دو نفر در جنگل قدم می زدند.
ناگهان شیری در مقابل آنها ظاهر شد..
یکی از آنها سریع کفش ورزشی اش را از کوله پشتی بیرون آورد و پوشید.
دیگری گفت بی جهت آماده نشو هیچ انسانی نمی تواند از شیر سریعتر بدود.
مرد اول به دومی گفت : قرار نیست از شیر سریعتر بدوم. کافیست از تو سریعتر بدوم...

و اینگونه شد که شاخه ای از مدیریت بنام مدیریت بحران شکل گرفت !

 


کلمات کلیدی:
 
3 سیب
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٦ 

 



شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن :

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت


بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت


و از اونا جالب تر واسه من جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر داده
که خیلی جالبه ( این مطلب رو اتفاقی توی وبلاگ همین آقا خوندم ) بخونید :


دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

 


کلمات کلیدی:
 
یک مسیحی‌، یک بودایی، و یک مسلمان
ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٥ 

یک روز یک مسیحی‌، یک بودایی، و یک مسلمان تصمیم میگیرند تا ببینند کدوم توی کارش بهتره... به همین منظور، تصمیم میگیرند که هر کدوم به یک جنگل برند، یک "خرس" پیدا کنند و سعی‌ کنند اون "خرس" رو به دین خودشون دعوت کنند . بعد از مدتی‌، دور هم جمع میشند و از تجربه شون صحبت میکند... اول از همه مسیحی شروع به صحبت کرد :"وقتی‌ خرس رو دیدم، براش چند آیه از کتاب مقدس (درباره قدرت صلح، کمک و مهربانی به دیگران) خوندم و بهش آب مقدس پاشیدم. خرس اونقدر شیفته و مبهوت شد که قراره هفتهٔ دیگه اولین مراسم تشریف ش برگزار بشه".
بودایی گفت: "من خرسی رو کنار یک جوی آب توی جنگل دیدم..براش مقداری از کلمات آسمانی بودای بزرگ موعظه کردم. براش از قدرت ریاضت، تمرکز و قانون کارما) قانون عمل و عکس‌العمل رفتار آدمی‌) صحبت کردم. خرس آنقدر علاقه مند شده بود که به من اجازه داد غسل تعمید بدهمش و براش یک اسم مذهبی‌-بودایی انتخاب کنم".
پس از آن، هر دو به مسلمان نگاه کردند که روی تخت (و در حالی‌ که از سر تا پا بدنش توی گچ بود) دراز کشیده بود. او گفت :"هههممم...الان که به گذشته و اون روز فکر می‌کنم، میبینم که شاید نباید کارم رو با "ختنه کردن" شروع می‌کردم


کلمات کلیدی:
 
جنتی
ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٧ 

میگن جنتی یه تورات امضا شده از حضرت موسی داره

جنتی خطاب به دانشمندان: انفجار بیگ بنگ برای شماها یه فرضیه است ولی برای من یه خاطره است

قانون پایستاری جنتی : جنتی نه به دنیا میاد و نه از بین میره فقط از نماز جمعه ای به نماز جمعه ی دیگه منتقل می شه

 

چون خدا آدم و حوا را آفرید آن دو را به بهشت فرستاد. آدم و حوا کمی در بهشت چرخیدند و همی از پی یافتن گندم و سیب برآمدند که پیرمردی سپید موی و سپید ریش و چروکیده بر آنان پدیدار گشت که در زیر سایه‌ای چرت میزد.آدم هراسان نزد پروردگار دوید و گفت: مگر نه اینکه من نخستین انسانی هستم که آفریدی؟پس این موجود کهنسال کیست؟ خداوند ...لبخندی زد و گفت: آه او آیت الله جنتی ست من هم که آمدم او اینجا بود، از این رو نام اینجا را جنت نهادم

 

جنتی در آینده پس از نابودی کل جهان: "ای بابا، حالا کجا باید برم"

 

اگه فردا روزی دیدین خدا از عرش ملکوت اومده پایین، بدونین جنّتی مرده رفته

اون بالا خدا رو رد صلاحیت کرده انداخته پایین.

 

خبر فوری خبر فوری

بعد از گشودن محفظه کتیبه کوروش ، نام و امضای جنتی به عنوان شاهد نگارش کتیبه در پایین آن مشاهده شد .

 

محققان توانستند با استفاده از یک سوپرکامپیوتر قوی سن جنتی را تا سیصد رقم محاسبه کنند. محاسبات فعلا به دلیل داغ شدن بیش از حد کامپیوتر متوقف شده است. این پروژه به سفارش مسئولین رکوردهای گینس شروع شده بود. مدیر پروژه که دچار افسردگی شدید شده اعلام کرده است که محاسبات متوقف خواهد شد و در آینده با پیشرفت تکنولوژی ادامه می ...یابد. این سوپرکامپیوتر قبلا عدد پی را تا تهش محاسبه کرده بود.

جنتی تنها کسیه که تونسته کل دنیا رو با پای پیاده بگرده! البته اون موقع هنوز قاره ها به هم وصل بودن

خاطرات ناگفته جنتی: جنتی راز انقراض دایناسور ها را برای خبرگزاری فارس بازگو می کند

 

به مناسبت خبر سلامتی حضرت آیت الله جنتی امشب فیلم سینمایی " بازگشت گودزیلا " و فردا شب " گودزیلا علیه عزراییل " از حاج عزت تی وی پخش خواهد شد

 

 

من احمد جنتی هستم، آدم و حوا یه سیب خوردن اگه خدا بفهمه دهنمون سرویسه, آی لاو یو پی ام سی

 

 

دو چیز مرگ ندارد 1- کفش ملی 2- آیت الله جنتی

 

 

شما یادتون نمیاد ! منم یادم نمیاد ولی یه روزی جنتی خلق شده

 

 

بچه که بودم فکر میکردم جنتی آخرای زندگیشه ....... بچه ست دیگه ! خره ....

 

 

عزرائیل دز تازه ترین اظهارات خود گفته که من مسئول گرفتن جان انسان ها هستم، نه دایناسورها!؟!!؟

 

 

و جنتی برهان خداوند است بر روی زمین تا ثابت شود نه عمر نوح دروغ بوده است و نه عمر امام زمان

 

 

احمد جنتی هستم، روی عزرائیل را هم کم کردم، آی‌ لاو یو پی‌‌ام سی

 

 

 

"مورد عجیب بنجامین باتن"

جنتی، تنها فردیست که قیمت شمع‌های کیک تولدش، خیلی بیشتر از قیمت کیک می‌شود.

 

 


کلمات کلیدی:
 
پایان نامه خرگوشی
ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٦ 

پایان نامه خرگوشی
یک روز آفتابی، خرگوشی خارج از لانه خود به جدیت هرچه تمام در حال تایپ بود. در همین حین، یک روباه او را دید.
روباه: خرگوش داری چیکار می‌کنی؟
خرگوش: دارم پایان نامه می‌نویسم.
روباه: جالبه، حالا موضوع پایان نامت چی هست؟
خرگوش: من در مورد اینکه یک خرگوش چطور می تونه یک روباه رو بخوره، دارم مطلب می‌نویسم.
روباه: احمقانه است، هر کسی می‌دونه که خرگوش ها، روباه نمی‌خورند.
خرگوش: مطمئن باش که می تونند، من می تونم این رو بهت ثابت کنم، دنبال من بیا.
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتی خرگوش به تنهایی از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد. در همین حال، گرگی از آنجا رد می‌شد.
گرگ: خرگوش این چیه داری می‌نویسی؟
خرگوش: من دارم روی پایان نامم که یک خرگوش چطور می تونه یک گرگ رو بخوره، کار می کنم.
گرگ: تو که تصمیم نداری این مزخرفات رو چاپ کنی؟
خرگوش: مساله ای نیست، می خواهی بهت ثابت کنم؟
بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند. خرگوش پس از مدتی به تنهایی برگشت و به کار خود ادامه داد.
حال ببینیم در لانه خرگوش چه خبره در لانه خرگوش، در یک گوشه موها و استخوان های روباه و در گوشه ای دیگر موها و استخوان های گرگ ریخته بود. در گوشه دیگر لانه، شیر قوی هیکلی در حال تمیز کردن دهان خود بود.

نتیجه: 
هیچ مهم نیست که موضوع پایان نامه شما چه باشد، هیچ مهم نیست که شما اطلاعات بدرد بخوری در مورد پایان نامه‌تان داشته باشید، آن چیزی که مهم است این است که استاد راهنمای شما کیست.

 


کلمات کلیدی:
 
یه روز
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٢ 
یه روز یه ترکه،
اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان.. ؛
خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛
یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد!
جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد،
فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو.. ،
برای اینکه ما یه روزی تو این مملکت آزاد زندگی کنیم.. .

یه روز یه رشتیه.. ! -
اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی؛
برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلقه تلاش کرد،
برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه؛
اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد...

یه روز یه لره بود،

کریم خان زند
ساده زیست ، نیک سیرت و عدالت پرور بود و تا ممکن می شد از شدت عمل احتراز می کرد.


یه روز ما همه با هم بودیم.. ،
ترک و رشتی و لر و اصفهانی و... !
تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند
و قفل دوستی ما رو شکستند .. ؛

حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم،
به همدیگه می خندیم،

و اینجوری شادیم .. ؛
خیلی خوش می گذره!!!

 

ولی‌ نه ما باز ما از امروز همه با هم هستیم و با هم می‌‌مونیم و به ریش اونهایی که نمی خوان ما با هم باشیم میخندیم :))

ما الان همگی‌ کردیم، تورکیم، بلوچیم، عربیم، تورکمنیم، لریم فارسیم؛ در یک کلام ما همگی‌ ایرانی‌ هستیم :)



کلمات کلیدی:
 
شجاعت یعنی این...!
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۱ 

در یکی از دبیرستان‌های تهران هنگام برگزاری امتحانات سال ششم دبیرستان به‌عنوان موضوع انشاء این مطلب داده شد که ''شجاعت یعنی چه؟''

محصلی در پاسخ فقط یک جمله نوشت: ''شجاعت یعنی این''


... و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داد و جلسه امتحان را ترک کرد.

برگه‌ی آن جوان دست به دست دبیران گشت و همه به اتفاق و بدون استثناء به ورقه سفید او نمره 20 دادند.


فکر می کنید آن دانش آموز چه کسی بود؟

 

دکتر علی شریعتی 

روحش شاد


کلمات کلیدی:
 
شما یادتون نمیاد...
ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۱ 

شما یادتون نمیاد تو دبستان زنگ تفریح که تموم می شد مامورای آبخوری دیگه نمی ذاشتن آب بخوریم شما یادتون نمیاد شبا بیشتر از ساعت 12 تلویزیون برنامه نداشت سر ساعت 12 سرود ملی و پخش می کرد شما یادتون نمیاد هرکی بهمون فحش میداد کف دستمونو نشونش میدادیم میگفتیم آیینه آیینه شما یادتون نمیاد ساعت 9.30 هر شب با این لالایی از رادیو می‌خوابیدیم گنجیشک لالا مهتاب لالا شب بر همه خوش تا صبح فردا... لالالالایی لالا.. لالایی لالالالایی لالا .. لالایی.. گل زود خوابید مثل همیشه قورباغه ساکت خوابیده بیشه... جنگل لالا برکه لالا شب بر همه خوش تا صبح فردا شما یادتون نمیاد وقتی یه کلمه رو با هم می گفتیم موهای همو می کشیدیم تا شوهرمون خوشگل تر شه شما یادتون نمیاد زمستون اون وقتا تمام عشقمون این بود که رادیو بگه مدرسه ها به خاطر برف تعطیله شما یادتون نمیاد علامتی که هم اکنون میشنوید، اعلام وضعیت قرمز است و معنا و مفهوم آن اینست که حمله هوایی انجام خواهد شد! محل کار خود را ترک و به پناهگاه بروید شما یادتون نمیاد کوچولو ها کوچولوها دستاتون بدیم به ما بریم به شهر قصه ها شما یادتون نمیاد گنجشگکه اشی مشی ... میفتی تو اب خیس میشی ... کی میپزه اشپز باشی ...به یاد هنرمندی که تنها خوند تنها زد و در تنهایی مرد شما یادتون نمیاد مدیر مدرسه از مادرامون کادو می گرفت سر صف می داد به ما. بعد می گفت: همه تو صفاشون از جلو نظام برید سر کلاساتون شما یادتون نمیاد آلوچه و تمره هندی، چیپسایی که توش سس کچاب میریختیم, بستنی آلاسکا, همشون هم غیر بهداشتی شما یادتون نمیاد تقلید کار میمونه... میمون جزو حیوونه شما یادتون نمیاد خط کشهائی که محکم می زدیم رو مچ دستمون دستبند می شد شما یادتون نمیاد کلی با ذوق و شوق تلویزیون تماشا می کردیم یهو یه تصویر گل و بلبل میومد: ادامه برنامه تا چند دقیقه دیگر شما یادتون نمیاد، بچگیا تفنگ بازی که میکردیم، میرفتیم جلو یکی میگفتیم: دستا بالاشما یادتون نمیاد کارت صد آفرین می‌دادن خر کیف می‌شدیم، هزار آفرین که می‌دادن خوده خر می‌شدیم شما یادتون نمیاد اما وقتی بچه بودیم گلبرگ گلها رو روی ناخنمون می چسبوندیم بعد می گفتیم لاک زدیم شما یادتون نمیاد کارنامه هامونو میبردیم شهر بازی که بهمون بلیط بدن شما یادتون نمیاد پسرا شیرن مثه شمشیرن... دخترا موشن مثه خرگوشن شما یادتون نمیاد بستنی میهن رو که میگفت مامان جون بستنیش خوشمزه تره شما یادتون نمیاد پستونک پلاستیکی مّد شده بود مینداختیم گردنمون شما یادتون نمیاد این بازیو پی پی پینوکیو پدر ژپتو، گُ گُ گُربه نره روباه مکار شما یادتون نمیاد هر وقت آقای نجار می رفت بیرون ووروجک خراب کاری می کرد شما یادتون نمیاد... سیاهی کیستی؟ منم پار30 کولا شما یادتون نمیاد دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده سواد داری؟ شما یادتون نمیاد آهای، آهای، اهاااااای، ننه، من گشنمه شما یادتون نمیاد ماه رمضون که میشد اگه کسی می گفت من روزم بهش میگفتیم: زبونتو دربیار ببینم راست میگی یا نه</span><span><span>شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می‌گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم ... مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می‌پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می‌شدیم شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه می‌کردیم بلند می‌شدیم می‌رفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم. شما یادتون نمیاد، یک مدت مد شده بود دخترا از اون چکمه لاستیکی صورتیا می‌پوشیدن که دورش پشمالوهای سفید داره! شما یادتون نمیاد، تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه‌هه که دستشو میذاشت پشتش و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار می‌رفت و می‌نوشت برنامه کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ... ‌ شما یادتون نمیاد که کانال‌های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو شما یادتون نمیاد قلی و مادر بزرگ روی الاغ سوارن تو الاغ سواری .....شما یادتون نمیاد وقتی که عمو جغد شاخدار مرد چند تا از بچه ها گریه کردند ...</span></span><span>شما یادتون نمیاد، دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه‌ها رو سر صف جفت کنیم... شما یادتون نمیاد، عیدا می‌رفتیم خرید عید، می‌گفتن کدوم کفشو میخوای چه ذوقی می‌کردیم که قراره کفشمونو انتخاب کنیم. کفش تق‌تقی هم فقط واسه عیدا بود شما یادتون نمیاد: خانوم اجازهههههههه اسدی جیش کرددددددد شما یادتون نمیاد، مقنعه چونه‌دار می‌کردن سر کوچولومون که هی کلمون بخاره، بعد پشتشم کش داشت که چونش نچرخه بیاد رو گوشمون. شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم وقتی می‌بردنمون پارک، می‌رفتیم مثل مظلوما می‌چسبیدیم به میله کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونی‌که سوار تاب بود نگاه می‌کردیم، که دلش‌بسوزه پیاده‌شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون میشد، دیگه عمرا پیاده می‌شدیم. شما یادتون نمیاد، پاکن‌های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می‌خواستیم که خودکارو پاک‌کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می‌کرد یا سیاه و کثیف می‌شد. شما یادتون نمیاد، وقتی مشق می‌نوشتیم پاک‌کن رو تو دستمون نگه‌می‌داشتیم، بعد عرق می‌کرد، بعد که می‌خواستیم پاک‌کنیم چرب و سیاه می‌شد و جاش می‌موند، دیگه هر کار می‌کردیم نمی‌رفت، آخر سر مجبور می‌شدیم سر پاک‌کن آب‌دهن بمالیم، بعد تا می‌خواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، می‌دیدیم دفترمون رو سوراخ کرده شما یادتون نمیاد: از جلو نظااااااااااااااااام ... </span><span><span>یادتون نمیاد که وقتی لای سبزی پاک کردن مامان کفش دوزک پیدا میکردیم یا حلزون چه ذوقی میکردیم. یادتون نمیاد که از این جعبه شانسی ها انگشتر در میومد و دست میکردیم. یادتون نمیاد که آدامس خرسی میچسبوندیم رو دستمون و چه مزه باحالب داشت و نرم بود. یادتون نمیاد که آدامس موزی چقدر با کلاس تر از آدامس شیک بود واسمون. یادتون نمیاد که کاغذ کادو میخریدیم جلد میکردیم دفرامون رو و فقط دفتر ریاضی و علوم بود که از اون خط کشی شده ها یا جلد محکم بود. </span></span><span><span>شما یادتون نمیاد، اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می‌رفتیم مدرسه... احساس پادشاهی می‌کردیم که ما امروز ورزش داریم، دلتون بسوزه شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو 180 درجه باز می‌کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم شما یادتون نمیاد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه‌های دفتر مشقمون، نقاشی می‌کشیدیم. بعد تند برگ می‌زدیم میشد انیمیشن شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به‌خاطر اینکه برگه‌های سمت‌راست پشتشون نوشته‌شده بود، ولی سمت‌چپی‌ها نو بود شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می‌پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب‌تر باشن شما یادتون نمیاد، برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز می‌کردیم و می‌بردیم سر کلاس پز می‌دادیم شما یادتون نمیاد، با آب قند اشباع‌شده و یک نخ، نبات درست می‌کردیم می‌بردیم مدرسه شما یادتون نمیاد، تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا می‌کردیم تا خود مدرسه شوتش می‌کردیم شما یادتون نمیاد: دفتر پرورشی با اون نقاشی‌ها و تزئینات خز و خیل :دی شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که می‌رسیدیم دستمون رو دراز می‌کردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز می‌کرد که دست بده، بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس می‌کشیدیم و می‌گفتیم: یه بچه‌ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون می‌دادیم) و بعد کرکر می‌خندیدیم که کنفش کردیم شما یادتون نمیاد تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می‌گشتیم می‌گفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم!! شما یادتون نمیاد افسانه توشی شان رو!! شما یادتون نمیاد: چی‌شده ای باغ امید، کارت به‌اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم شما یادتون نمیاد، برگه‌های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه "برگه امتحان" گنده نوشته بودن شما یادتون نمیاد: زندگی منشوری است در حرکت دوار، منشوری که پرتو پرشکوه خلقت با رنگ‌های بدیع و دل‌فریبش آنرا دوست‌داشتنی، خیال‌انگیز و پرشور ساخته است. این مجموعه دریچه‌ایست به‌سوی..... (دیری دیری ریییییینگ) : داااااستانِ زندگی ی ی ی (تیتراژ سریال هانیکو) شما یادتون نمیاد: یک تکه ابر بودیم، بر سینه‌ی آسمان، یک ابر خسته‌ی سرد، یک ابر پر ز باران شما یادتون نمیاد، چیپس استقلال رو از همونایی که تو یه نایلون شفاف دراز بود و بالاش هم یه مقوا منگنه شده بود، چقدرم شور بود ولی خیلی حال میداد شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست‌می‌کردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت می‌کردیم تا حباب درست بشه شما یادتون نمیاد، توی خاله‌بازی یه نوع کیک درست می‌کردیم به این‌صورت که بیسکوییت رو توی کاسه خورد می‌کردیم و روش آب می‌ریختیم، اییییی الان فکرشو می‌کنم خیلی مزخرف بود چه جوری می‌خوردیم ما شما یادتون نمیاد: انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه! شما یادتون نمیاد، اون موقع‌ها یکی میومد خونه‌مون و ما خونه نبودیم، رو در مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید!! شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم به آهنگ‌ها و شعرها گوش می‌دادیم و بعضی‌ها رو اشتباهی می‌شنیدیم و نمی‌فهمیدیم منظورش چیه، بعد همونطوری غلط غولوط حفظ می‌کردیم شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی شما یادتون نمیاد: دختره اینجا نشسته گریه می‌کنه زاری می‌کنه از برای من یکی رو بزن!! یه نفر هم می‌نشست اون وسط توی دایره، الکی صدای گریه‌کردن درمی‌آورد شما یادتون نمیاد، با مدادتراش و آب پوست پرتقال، تارعنکبوت درست می‌کردیم شما یادتون نمیاد، تابستونا که هوا خیلی گرم بود، ظهرا می‌رفتیم با گوله‌های آسفالت تو خیابون بازی‌می‌کردیم!! بعضی وقتا هم اونها رو می‌کندیم می‌چسبوندیم رو زنگ خونه‌ها و فرار می‌کردیم شما یادتون نمیاد، همسایه‌ها تو حیاط جمع می‌شدن رب گوجه می‌پختن. بوی گوجه فرنگی پخته شده اشتهابرانگیز بود، اما وقتی می‌چشیدیم خوشمون نمیومد، مزه گوجه گندیده میداد شما یادتون نمیاد، تو کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه میآوردیم، تا زنگ بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از کلاس میرفت بیرون، بعد بچه های تو کلاس یک چیزی رو انتخاب میکردند، اونکه وارد میشد، هرچقدر که به اون چیز نزدیک تر میشد، محکمتر رو میز میکوبیدیم شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم :دی شما یادتون نمیاد، خانم **** (مجری برنامه کودک شبکه یک رو) با اون صورت صاف و صدای شمرده شمرده ش شما یادتون نمیاد: سه بار پشت سر هم بگو: گاز دوغ دار، دوغ گازدار!! یا چایی داغه، دایی چاقه شما یادتون نمیاد، صفحه های خوشنویسی تو کتاب فارسی سال سوم رو شما یادتون نمیاد، قبل از برنامه کودک که ساعت پنج بعدازظهر شروع میشد، اول بیست دقیقه عکس یک گل رز بود با آهنگ باخ،،، بعد اسامی گمشدگان بود با عکساشون.. که وحشتی توی دلمون مینداخت که این بچها چه بلایی سرشون اومده؟؟ آخر برنامه هم نقاشیهای فرستاده شده بود که همّش رنگپریده بود و معلوم نبود چی کشیدند. تازه نقاشیها رو یک نفر با دست میگرفت جلوی دوربین، دستش هم هی میلرزید!! آخرش هم: تهران ولیعصر خیابان جام جم ساختمان تولید طبقه دوم، گروه کودک و نوجوان شما یادتون نمیاد، یه برنامه بود به اسم بچه هااااا مواظبببببب باشییییییددددد (مثلا صداش قرار بود طنین وحشتناکی داشته باشه! بعد همیشه یه بلاهایی که سر بچه ها اومده بود رو نشون میداد، من هنوز وحشت چرخ گوشت تو دلمه. یه گوله ی آتیش کارتونی هم بود که هی این طرف اون طرف میپرید و میگفت: آتیش آتیشم، آتیش آتیشم، اینجا رو آتیششش میزنم، اونجا رو آتیششش میزنم، همه جا رو آتیششش میزنم شما یادتون نمیاد، قرآن خوندن و شعار هفته (ته کتاب قرآن) سر صف نوبتی بود برای هر کلاسشما یادتون نمیاد، اون موقعی که شلوار مکانیک مد شده بود و همه پسرا میپوشیدن شما یادتون نمیاد: بااااااا اجازه ی صابخونه (سر اکبر عبدی از دیوار میومد بالا) شما یادتون نمیاد: تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود میشکست، بعدم صدای ناهنجار کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه شما یادتون نمیاد، یکی از بازی محبوب بچگیمون کارت جمع کردن بود، با عکس و اسم و مشخصات ماشین یا موتور یا فوتبالیستها، یا ضرب المثل یا چیستان ... شما یادتون نمیاد، قدیما تلویزیون که کنترل نداشت، یکی مجبور بود پایین تلویزیون بخوابه با پاش کانالها رو عوض کنه شما یادتون نمیاد: گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده، با بالهای قشنگش میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرک خسته میشه... بالهاشو زود میبنده... روی گلها میشینه... شعر میخونه، میخنده شما یادتون نمیاد، اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی ترررررررررررررتررررررررررررر صدا میداد شما یادتون نمیاد، خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمز بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم :دی شما یادتون نمیاد: من کارم، مــــــــــَن کارم. بازو و نیرو دارم، هر چیزی رو میسازم، از تنبلی بیزارم، از تنبلی بیزارم. بعد اون یکی میگفت: اسم من، اندیشه ه ه ه ه ه، به کار میگم همیشه، بی کار و بی اندیشه، چیزی درست نمیشه، چیزی درست نمیشه شما یادتون نمیاد: علامتی که هم اکنون می‌شنوید اعلام وضعیت قرمز است... قیییییییییییژژژژژژژ. و بعد بدو بدو رفتن تو سنگر، کیسه های شن پشت پنجره های شیشه ای، چسبهایی که به شیشه ها زده بودیم، صدای موشکباران، قطع شدن برق، و تاریکی مطلق، و بعد حتی اگه یک نفر یک سیگار روشن میکرد از همه طرف صدا بلند میشد: خامووووووش کن!!! خامووووش کن!!!! تازه شما یادتون نمیاد که بمباران بود و باید میشستیم جلو تلویزیون و خانومه میومد ریاضی و علوم یاد میداد


کلمات کلیدی:
 
استاد شجریان و حکایت سرای عطر فروشان…!
ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳ 

در حاشیه جلسه علنی مجلس خبرنگاران صداوسیما به سراغ نمایندگان مخالف شجریان رفتن تا از اونها در حمایت از تصمیم سازمان صدا و سیما در کنار گذاشتن ربنای شجریان مصاحبه بگیرند.
یکی از این نماینده ها گفته :صدای یک چوب خشک از صدای شجریان بهتر است!
و دیگری نیز گفته :حالت مشمئز کننده ای به من دست می دهد وقتی صدای ربنای او را می شنوم
!

با شنیدن این اظهار نظرها یاد حکایتی افتادمگویند مردی که کار و پیشه اش خالی کردن چاه مستراح بود روزی از سرای عطر فروشان میگذشت که ناگه غش کرد و از حال رفت! مشک و عنبر اوردند و زیر بینی اش گرفتند که شاید بهوش اید اما نیامد! عاقل مردی که میگذشت گفت این مرد عمری در چاه خلا گذرانده و عادت به بوی مشک و عنبر ندارد بروید قدری گه بیاورید زیر بینی اش بگیرید تا بهوش اید! سر چوبی را در چاه خلا فرو بردند و اوردند زیر بینی ان مرد گرفتند و مرد چشمانش را گشود و به حال امد! و تو خود بخوان حدیث مفصل از این حکایت!!

 

 


کلمات کلیدی:
 
پسر تگزاسی
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٩ 


یک پسر تگزاسی برای پیدا کردن کار از خانه به راه افتاده و به یکی از این فروشگاهای بزرگ که همه چیز میفروشند
(Everything under a roof)
در ایالت کالیفرنیا میرود.
...
مدیر
فروشگاه به او میگوید: یک روز فرصت داری تا به طور آزمایشی کار کرده و در
پایان روز با توجه به نتیجه کار در مورد استخدام تو تصمیم میگیریم.

در پایان اولین روز کاری مدیر به سراغ پسر رفت و از او پرسید که چند فروش داشته است؟

پسر پاسخ داد که یک فروش.


مدیر با تعجب گفت: تنها یک فروش؟

بی تجربه ترین متقاضیان کار در اینجا حدقل 10 تا 20 فروش در روز دارند.
حالا مبلغ فروشت چقدر بوده است؟


پسر گفت: 134999.50 دلار.


مدیر تقریبا فریاد کشید: 134999.50 دلار؟
مگه چی فروختی؟

پسر
گفت: اول یک قلاب ماهیگیری کوچک فروختم، بعد یک قلاب ماهیگیری بزرگ، بعد
یک چوب ماهیگیری گرافیت به همراه یک چرخ ماهیگیری 4 بلبرینگه.

یعد پرسیدم کجا میرید ماهیگیری؟ گفت: خلیج پشتی. من هم گفتم پس به قایق هم احتیاج دارید و یک قایق توربوی دو موتوره به او فروختم.

بعد پرسیدم ماشینتان چیست و آیا میتواند این قایق را بکشد؟ که گفت هوندا سیویک. پس منهم یک بلیزر
4WD
به او پیشنهاد دادم که او هم خرید.


مدیر با تعجب پرسید: او آمده بود که یک قلاب ماهیگیری بخرد و تو به او قایق و بلیزر فروختی؟

پسر به آرامی گفت: نه، او آمده بود یک بسته نوار بهداشتی بخرد که من گفتم پس ریده شده به آخر هفته ات. بیا یک برنامه ماهیگیری ترتیب بدهیم


کلمات کلیدی:
 
فلسفه
ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۳ 

یه روز یه استاد فلسفه میاد سر کلاس و به دانشجوهاش میگه: امروز میخوام ازتون امتحان بگیرم ببینم درسهایی رو که تا حالا بهتون دادمو خوب یاد گرفتین یا نه...!

بعد یه صندلی میاره و میذاره جلوی کلاس و به دانشجوها میگه: با توجه به مطالبی که من تا به امروز بهتون درس دادم، ثابت کنید که این صندلی وجود نداره؟!

دانشجوها به هم نگاه کردن و همه شروع کردن به نوشتن روی برگه...

بعد از چند لحظه یکی از دانشجوها برگه شو داد و از کلاس خارج شد...

روزی که نمره ها اعلام شده بود، بالاترین نمره رو همون دانشجو گرفته بود !

اون فقط رو برگه اش یه جمله نوشته بود: کدوم صندلی ؟

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
موضوع انشا : کشور خارج کجاست؟
ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳ 

موضوع انشا : کشور خارج کجاست؟

خارج جایی است که همه آدم ها در آن ایدز دارند !
مملکت خارج جایی است که همه در آن با ناموس همدیگر کار دارند !
در حالی که در مملکت ما چند نفر با ناموس همه کار دارند !!!

کشور خارج جایی است که رییس جمهورشان بیشتر از یک دست لباس دارد بس که تشریفاتی و مرفه است !
تازه در خارج کراوات هم می زنند که همه میدانند یک جور فلش و علامت راهنمای رو به پایین است !

خارجی ها همه غرب زده هستند بی همه چیز ها !!!
مردم خارج ، همیشه مست هستند و دائم به هم میگویند: یو آر ... !!!
اما در اینجا ما همیشه در حال احوال پرسی از خانواده طرف مقابل بخصوص خواهر و مادر او هستیم بس که مودب و بافرهنگیم !

ما در ایران خیلی همه چیز داریم ! نان ، مسکن و حتی به روایتی آزادی !
اما فرق اصلی ما در این است که خودمان میگوییم این ها را نداریم، ولی مقاماتمان میگویند دارید !
و ما از بس که نفهم هستیم ، اصرار میکنیم و میگوییم پس کو ؟!!!
آن وقت آنها مجبور میشوند گشت درست کنند و به زور به ما حالی کنند که ایناهاش !!!
در خارج اما اینطوری نیست بس که آنها بی منطق هستند !

خارج جای عقب افتاده ای است که گشت نسبت ندارد ! آن ها برای لاک زدن جریمه نمیشوند !
در خارج هنوز نفهمیده اند که رنگ سیاه مناسب تابستان است !
خارجی ها بس که دین و اعتقاد ضعیفی دارند ، با دیدن موی نامحرم ، هیچ چیزیشان نمی شود !!!
اما ما اگر یک تار مو ببینیم ، دچار لرزش می شویم ! بس که محکم است این اعتقاداتمان !

خارجی ها فکر میکنند ما در جنگ جهانی هستیم چون کوپن داریم و سهمیه بندی !
آنها وقتی جنگ جهانی میکردند همه چیزشان سهمیه بندی بود !
ما همیشه در حال جنگ جهانی هستیم ! بس که رییس جمهورها و رهبرمان منتخب ما هستند !

آنجا کشیش ها و پاپ حوزه علمیه ندارند بس که بی فرهنگ هستند !
خارجی ها بس که بی دین و کافر هستند ، نمی دانند ازدواج از نوع موقت چیست !
خارجی ها بس که سوسول هستند می گویند مرد با زن برابر است و هیچ استاد پاک و مطهری نبوده که بهشان بگوید نخیر ! هر 4 تا زن میشود یک مرد !!!
ما استاد پاک و مطهری داشتیم که استاد اخلاق بود و پسرش هم برای نشان دادن اصل و نسب پدرش ، در مجلس به یکی دیگر گفت : فیوز !!!
البته او قبل از فیوز یک ( پ ) هم گذاشت که ما نفهمیدیم چرا !

آن ها بس که بی فرهنگ هستند در کلیسا با کفش می روند و عود روشن میکنند، در حالی که همه می دانند لذت حرف زدن با خدا در بوی جوراب مخلوط با گلاب است !

آن ها تمام شعر های مذهبی خود را با آهنگ میخوانند، بس که الاغند، در حالیکه وقتی آدم با خدا حرف میزند ، اجازه ندارد شاد باشد ! خدا خیلی ترسناک است و هیچکس جز ایرانی ها نمیداند این را !

ما قطب جهان اسلامیم در حالی که خارج در جهان اسلام هیچ چیز نیست !
ما میدان آزادی داریم ولی خارجی ها فقط مجسمه آزادی دارند !!!
و هر بچه ای میداند که اصلا مجسمه یعنی هیچ کاره ! پس ما آزادی داریم ولی خارجی ها ندارند !

آنها خواننده هایی دارند که همش اعتراض میکنند بس که بی ادبند،
درحالیکه خواننده های ما میخوانند همه چی آرومه بس که هنرمندهای مودبی هستند !

آن ها بس که به بزرگترشان احترام نمیگذارند ، هیچ وقت آل پاچینو و جرج کلونی و آنجلینا جولی را ،
نمی فرستند دست بوس اسقف و پاپ تا بلکه عبرت بگیرند و کار بد نکنند در فیلم ها !

ما در ایران تعداد صندلی های دانشگاه هایمان از متقاضی ها بیشتر است بس که علم داریم !
فیلم های ما در ایران هیچ وقت پایان غمگین ندارد بس که ما شادیم ،
ولی خارجی ها همه افسرده هستند و همه اش در فیلم ها در حال خون ریزی و کارهای بد بد !
در حالی که همه میدانند لذت هر فیلمی به عروسی انتهای آن است !

آن ها بس که سوسول هستند هر 4 سال یک نفر میشود همه کاره مملکتشان ،
ولی ما همیشه گفته ایم که حرف مرد یکی است و هیچ کس عوض نمیشود !

ما در ایران خانواده خود را خیلی دوست داریم و هر وقت کاره ای شدیم ، تمام فک و فامیل خود را میکنیم مدیر !
اما آن ها بس که بنیان خانواده قوی ندارند ، این کارها را بلد نیستند !

پس ما از این انشاء نتیجه میگیریم که خارج جای بدی است !
خارج جایی است که همه آدم ها در آن ایدز دارند !


کلمات کلیدی:
 
مصاحبه با یک دو جنسه ایرانی !
ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱ 

نامش علیرضاست و فامیلی مستعارش امینی. نمیدانم مشهدی است یا زاهدانی. فقط می دانم که بین دوستان نزدیکش به دو جنسه معروف است. با او در یک کافی شاپ در مشهد قرار می گذارم. چون مطالبم را در روزنامه می خواند، اعتماد می کند و می گوید که حتما می آید. قول می دهم از او عکس نگیرم. وقت انتشار مصاحبه همزمان شد با سفرش به کربلا. خودش الان آنجاست و من این مصاحبه را منتشر میکنم :چند سال داری؟متولد ۶۸ هستم.تحصیلاتت چقدر است؟فوق دیپلم کامپیوترم را دارم میگیرم.در دوران تحصیل مشکلی نداشته ای؟نه.کسی اذیتت نمی کرد؟آن موقع کسی نمی دانست وضعیتم چطور است.یعنی از همه پنهان کرده بودی؟بله!خانواده ات هم نمی دانستند؟نه! هنوز هم نمی دانند.چرا؟فکر نمی کنم واکنش جالبی نشان بدهند.الان به چه شغلی مشغول هستی؟ در یک شرکت هواپیمایی کار میکردم و یک سایت خدمات هاستینگ دارم.در آنجا مشکلی ندشتی؟نه! تا به کسی نگویی، برایت مشکلی پیش نمی آید. عده کمی از اطرافیان از این ماجرا اطلاع دارند.درآمدت از آن راه خوب است؟بد نیست. تقریبا هر سال می توانم ماشینم راعوض کنم و یکی بهترش را بخرم.تا به حال دستگیر نشدی؟نه!مشتری های خاص داری یا هر کسی را می پذیری؟نمی توانم خودم را تابلو کنم. فقط با چند نفر هستم. اینجوری با امنیت خاطر بیش تری زندگی می کنم.گروهی کار می کنی یا انفرادی؟خودم هستم و خودم. گفتم که هر چه بی سر و صدا کار کنی، برای خودت بهتر است.از کی به این کار مشغول هستی؟حدود ۴ سال پیش.چرا زودتر وارد این راه نشدی؟خب آن زمان به پول نیازی نداشتم. اما بعد از مدتی احسا کردم باید زندگی ام را تکان بدهم.از نظر روحی، مشکلی پیدا نکردی؟ یعنی عذاب وجدان نداشتی؟به آن فکر نمی کنم. گاهی چیزهایی در ذهنم می آید، اما سعی می کنم خودم را مشغول کاری کنم تا سرم گرم شود. ترجیح می دهمفکر نکنم.مشتری هایت بیش تر چه کسانی هستند؟مختلف هستند. بیش تر سن شان بالاست. پیرزن هم بین شان هست.عجیب ترین شان کدام است؟چند نفر از آن ها هنرپیشه هستند.واقعا؟یکی از آن ها حتی الان در یک سریال هم بازی می کند.عجیب است! نگران نیستند که تو زمانی آن ها را لو بدهی؟ما با هم دوست هستیم. به این چیزها فکر نمی کنیم.همه پول هایی که در می آوری را خرج می کنی یا حساب پس انداز هم داری؟در هیچ بانکی حساب ندارم.چرا؟برای امنیت خودم. نمی خواهم اگر فردا اتفاقی افتاد، بپرسند این همه پول را از کجا آورده ای.فکر این نیستی که شغلت را عوض کنی؟نه! درآمدم خوب است. به زودی رونیز می خرم، می توانم برای خودم زندگی کنم، بدون این که منت کسی را بکشم.الان چه ماشینی داری؟یک ۲۰۶ قرمز ماتیکی دارم.ازدواج نمی کنی؟کی به من زن میده؟یعنی شوهر می خواهی؟نه! اما ازدواج توی این شرایط اجتماعی، زیاد عاقلانه نیست.یعنی چی؟یعنی الان خانواده ها با هم وصلت می کنند تا آدم ها. خانواده ها باید همدیگر را بپسندند، نه دختر و پسر. البته خانواده ها مهم هستند، اما نه تا این حد!تا به حال کسی درباره ازدواج با تو صحبت کرده؟بله، ولی بهش فکر نکردم. چون نمی خواهم ازدواج کنم. به کارم لطمه می زند.تا کی می خواهی ادامه بدهی؟تا هروقت که دستگیر شوم.چرا دستگیر شوی؟خب کار من جرم است. زندان و اعدام دارد.چه کسی این را به تو گفته؟هه می دانند. یکی از دوستانم را به همین جرم گرفتند و اعدام شد.چه زمانی این اتفاق رخ داد؟۲ سال قبل.اقدامی نکردید؟چه اقدامی باید می کردیم؟ قانون می گفت که باید اعدام شود.کجای قانون چنین چیزی را نوشته؟یا از مرحله پرت هستی، یا داری من را دست می اندازیچرا یک دوجنسه را باید اعدام کنند؟او دوجنسه نبود.پس چرا اعدام شد؟چون حمل ۱۲ کیلوگرم شیشه، جرم سبکی نیست.به خاطر حمل موادمخدر اعدام شد؟آره! چیزی که دیر یا زود سراغ من هم می آید.مواد مصرف می کنی؟خودم نه! اما خب وقتی برای مشتری ها می برم، گاهی مقدار زیادی همراهم است.یعنی مواد هم به مشتری ها می رسانی؟خب کارم همین است.ولی به من گفتند دوجنسه هستی. پس توی کار مواد هم هستی؟کار اصلی من مواد است.یعنی دوجنسه نیستی؟چرا! هستم.پس با مواد چه کار داری؟خب من فقط دو جور جنس می فروشم. تریاک و شیشه. برای همین به من می گویند «دو جنسه». برای این که تخصصی فقط روی همین دو قلم جنس کار می کنم. مثل بقیه نیستم که هر کوفت و زهرماری را بفروشم. مثلا ماده مخدری که در سال های اخیر به بازار مصرف ایران راه پیدا کرده، بر خلاف کراک خارجی از مشتقات هروئین است و قاچاقچیان این اسم را برایش گذاشته اند. چیز مزخرفی است و من نمی فروشم چرا رفتی؟ اوهوی! حداقل بگو مصاحبه ام کجا چاپ میشه آهای یارو. عوضی نفهم! وقتم را الکی گرفت!


کلمات کلیدی:
 
اسطوره ی آفرینش!
ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳٠ 

 

چون پروردگار آدم و حوا را آفرید از پس آن، آن دو را به بهشت فرستاد و گفت ای بندگانم از جنت من لذت ببرید. آدم و حوا لَختی در بهشت چرخیدند و همی از پی یافتن گندم یا سیب یا هر میوه‌ی ممنوعه‌ای که بود برآمدند که پیرمردی سپید موی و سپید ریش و چروکیده بر آنان پدیدار گشت که در زیر سایه‌ای چرت میزد. آدم هراسان نزد پروردگار دوید و گفت "مگر نه اینکه میگفتی من نخستین انسانی هستم که آفریدی؟ پس این موجود کهنسال کیست در این دیار؟" خداوند لبخندی زد و گفت " آه او را میگویی؟ نگران نباش، او جنتی  ست من هم که آمدم او اینجا بود، از این رو نام اینجا را جنت نهادم"


کلمات کلیدی:
 
کفن دزدی که عاقبت بخیر شد
ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٧ 


آورده اند که کفن دزدی در بستر مرگ افتاده بود،پسر خویش را فراخواند، پسر به نزد پدر رفت گفت: 


ای پدر امرت چیست؟ پدر گفت: پسرم من تمام عمر به کفن دزدی مشغول بودم و همواره نفرین خلقی بدنبالم بود اکنون که در بستر مرگم و فرشتهء مرگ را نزدیک حس می کنم بار این نفرین بیش از پیش بردوشم سنگینی می کند. از تو میخواهم بعد از مرگم چنان کنی که خلایق مرا دعا کنند و از خدای یکتا مغفرت مرا خواهند. 

پسر گفت ای پدر چنان کنم که می خواهی و از این پس مرد و زن را به دعایت مشغول سازم. 

پدر همان دم جان به جان آفرین تسلیم کرد. 

از فردا پسر شغل پدر پیشه کرد با این تفاوت که کفن از مردگان خلایق می دزدید و چوبی به ماتحت آن مردگان فرو می نمود و از آن پس خلایق می گفتند خدا کفن دزد اول را بیامرزد که فقط می دزدید و چنین بر مردگان ما روا نمی داشت !!!!!!!


کلمات کلیدی:
 
a man with no Bad habits
ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٩ 


Once a man was waiting for a taxi. A beggar came along and asked him for some money. 

The man ignored him.. But being a professional, the beggar kept on pestering him. The man became irritated when he realized that the beggar would not leave him alone unless he parts with some money. 

Suddenly an idea struck him. He told the beggar, 'I do not have money, but if you tell me what you want to do with the money, I will certainly help you.' 

'I would have bought a cup of tea', replied the beggar. 

The man said, 'Sorry man. I can offer you a cigarette instead of tea'. 

He then took a pack of cigarettes from his pocket and offered one to the beggar. 

The beggar told, 'I don't smoke as it is injurious to health. 

' The man smiled and took a bottle of whisky from his pocket and told the beggar, 'Here, take this bottle and enjoy the stuff. Its really good'. 

The beggar refused by saying, 'Alcohol muddles the brain and damages the liver'. 

The man smiled again. He told the beggar, 'I am going to the race course. 

Come with me and I will arrange for some tickets and we will place bets. 

If we win, you take the whole amount and leave me alone'. As before, the beggar politely refused the latest offer by saying, 'Sorry sir, I can't come with you as betting on horses is a bad habit.' Suddenly the man felt relieved!! And asked the beggar to come to his home with him. 

Finally, the beggar's face lit up in anticipation of receiving at least something from the man.. But he still had his doubts and asked the man, 

'Why do you want me to go to your house with you'. 

The man replies ............................... 

' I always wanted to show my wife how a man with no Bad habits looks like'


کلمات کلیدی:
 
نجس ترین چیز دنیا !!!
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٩ 

گویند ( من نمیگم ) روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.
 وزیر
 هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد.

 عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولیچوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش.

خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را  انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید: " کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری"   !!!!


کلمات کلیدی:
 
علامت آلزایمر
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٩ 

طبق آخرین تحقیق دانشمندان، بیماری آلزایمر ۲ نوع خفیف و قوی دارد.



علامت آلزایمر خفیف وقتی‌ هستش که شما از دستشویی‌ که بیرون میایین، یادتون بره زیپ شلوارتون رو بالا بکشید.



علامت آلزایمر حاد یا قوی وقتی‌ هستش که شما دستشویی‌ که میرید یادتون بره شلوارتون رو پایین بکشید.


کلمات کلیدی:
 
عیب کوچولوی عروس خانوم
ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٠ 

جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد. جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است! 

پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود! 

جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد! 

پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد! 

جوان گفت: خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است! 

پیرزن گفت: درست است ، این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش شما نمی شود و به او طمع نمی برد. 

جوان گفت: شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است! 

پیرزن گفت: شما تجربه ندارید، نمی دانید که این صفت ، باعث می شود که خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خیابان گردی ، خرج برایت نمی تراشد! 

جوان گفت: این همه به کنار، ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد! 

پیرزن گفت: ای وای، شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید، پس یعنی می خواستی عروس به این نازنینی، این یک عیب کوچک را هم نداشته باشد!


کلمات کلیدی:
 
ما که مشاوره نخواستیم؟!
ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٩ 

جانی ساعت 2 از محل کارش بیرون آمد و چون نیم ساعت وقت داشت تا به محل کار دوستش برود، تصمیم گرفت با همان یک دلاری که در جیب داشت ناهار ارزان قیمتی بخورد و راهی شرکت شود

چند رستوران گرانقیمت را رد کرد تا به رستورانی رسید که روی در آن نوشته شده بود :" ناهار همراه نوشیدنی فقط یک دلار"، جانی معطل نکرد و داخل رستوران شد و یک پرس اسپاگتی و یک نوشابه برداشت و سر میز نشست.
گارسون برایش دو نوع سوپ، سالاد، سیب زمینی سرخ کرده، نوشابه اضافه، بستنی و دو نوع دسر آورد و به اعتراض جانی توجهی نکرد که گفت:" ولی من این غذاها رو سفارش ندادم." 
گارسون که رفت جانی شانه ای بالا انداخت و گفت:" خودشان می فهمند که من نخوردم!"
اما جانی موقعی فهمید که این شیوه آن رستوران برای کلاهبرداری است که رفت جلو صندوق و متصدی رستوران پول همه غذاها رو حساب کرد و گفت 15 دلار و 10 سنت.
جانی معترض شد " ولی من هیچکدومو نخوردم!" و مرد پاسخ داد " ما آوردیم می خواستین بخورین!" 
جانی که خودش ختم زرنگهای روزگار بود، سری تکان داد و یک سکه 10 سنتی روی پیشخوان گذاشت و وقتی متصدی اعتراض کرد گفت:" من مشاوری هستم که بابت یک ساعت مشاوره 15 دلار می گیرم."
متصدی گفت :" ولی ما که مشاوره نخواستیم؟!" و جانی پاسخ داد :"من که اینجا بودم می خواستین مشاوره بگیرین!"
و سپس به آرامی از آنجا خارج شد


کلمات کلیدی:
 
قهوه ی نمکی
ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٧ 

اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا معمولی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد.
آخر مهمونی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از رویادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ ناز نشستند، پسر عصبی تر از اون بود کهچیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، "خواهش می کنم اجازه بده
 برم خونه..." 

یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، "میشه لطفا یک کم نمک برام
 بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام." همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید.

دختر با کنجکاوی پرسید: "چرا این کار رو می کنی؟

پسر پاسخ داد: وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه ی دریا رو بچشم مثل مزه ی قهوه ی نمکی.  حالا هر وقت قهوه ی نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برا والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند.

همینطور صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره... بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خونوادش.

مکالمه ی خوبی بود، شروع
 خوبی هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه، خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد قصه مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند... هروقت می خواست قهوه براش درست کنه یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با اینکار حال می کنه.

بعد از چهل سال، مرد درگذشت، یک نامه برای زن
 گذاشت:

عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم... قوه ی نمکی. یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم... حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه ی نمکی رو دوست ندارم، چه عجیب بد مزه است... اما من در تمام زندگیم قهوه ی نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه ی نمکی بخورم. 

اشک هاش کل نامه رو خیس کرد.
  یه روز، یه نفر ازش پرسید: مزه ی قهوه ی نمکی چیه؟

او جواب داد: "شیرینه"

 


کلمات کلیدی:
 
عاشقانه
ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٤ 


پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم


کلمات کلیدی:
 
یاداشت تاریخی
ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱۱ 

یاداشت تاریخی :  

فردی بنام یدالله در جمعی نشسته بود ، ناگهان بادی صدا دار از او خارج شد و جماعت به او خندیدن ، یدالله بسیار خجالت کشید و از خدا خواست که او را همچون اصحاب کهف به خوابی هزار ساله ببرد و دعایش مستجاب شد .

پس از هزار سال  از خواب بیدار شد  و چون احساس گرسنگی می کرد به نانوائی رفت و سکه ای برای خرید نان به نانوا داد. نانوا نگاهی به سکه انداخت و گفت سکه گران بهائیست ، باید مال دوران یدالله گوزو باشد !


کلمات کلیدی:
 
اندگی بد از مرگ!!!
ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۸ 

 

§       خانم من فقط مأمورم. به من گفتند بشمار، حالا هم شمردم. شما کلاً 110305 رکعت دارید.

 

§       ولی من همه رو خواندم. نمی شه یک کاریش بکنی؟!

 

§       دست ما نیست به خدا. ولی چشم؛ روندش می کنم به 110500. خوبه؟

 

§       عجب گرفتاری شدیم! من می گم همه رو خواندم. گرد نمی خواد بکنی. همان هایی که خوندم رو بهم بده.

 

§       عرض کردم. مبلتون چرمی بوده. یارو یافت آبادیه چرمش رو از چین وارد کرده. اینها ذبح شرعی نمی کنند. چرم حکم مردار رو داشته و نجس بوده. شما می نشستی روش، حواستون نبوده دستتون عرق...

 

§       من اینهایی که می گی اصلاً حالیم نیست. من همه اش رو خواندم. یک جایی اشتباه کردی. از جام تکون نمی خورم تا درستش کنی!

 

§       ببینید خانم، فیلمش هست. ما از لحظه لحظه اعمالتون فیلم گرفتیم. ببینید...

 

§       ای خدا مرگم بده. این چیه؟!

 

§       بگذارید رد کنم اینجاهاش رو... خب، همین جا. ببین خانم اینجا که زوم کردم رو مبل نشستید و ...

 

§       این منم؟

 

§       بله خانم. این هم همون مبلیه که...

 

§       چقدر چاق افتادم اینجا!

 

§       چه عرض کنم؟ می تونم کمی کنتراستش رو بیشتر کنم ولی نرم افزارم قفل شکسته است، اسکیل رو عوض نمی کنه...

 

§       آقا میشه این عکس رو برام بریزی؟ خدا از حسابرسی کمت نکنه!

 

§       فلش دارید همراتون؟

 

§       چه حرفی می زنی! من تازه یک ساعت پیش از قبر در اومدم. فلشم کجا بود؟ نمی شه بریزی رو سی دی؟

 

§       سی دی خام ندارم. بریزم ته این طوریش نیست؟ اعمال یه بابایی است که در جنینی تلف شد. باقی سی دی خالیه.

 

§       جا میشه؟

 

§       آره بابا. هر سی دی جهان آخرت 7000 گیگ جا داره و هر بیت هم 7000 گیگ دنیاست!

 

§       پس قربون دستت یه موزیکی چیزی هم بریز ته اش!

 

§       باشه. یه تکنوازی اسرافیل دارم، جدید. حالشو ببر...!!

 


کلمات کلیدی:
 
تماس های تلفنی یک دانشجو
ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٤ 


ترم اول (ترم جو گیریدگی):

الو سلام مامانی.منم هوشنگ.وای مامانی نمی دونی چقدر اینجا خوبه. دانشگاه فضای خیلی نازیه.وای خدا خوابگاه رو بگو.وقتی فکر می کنم امشب روی تختی می خوابم که قبل از من یه عالمه از نخبه ها و دانشمندای این مملکت توش خوابیدن - و جرقه اکتشافات علمی از همین مکان به سرشون زده – تنم مور مور میشه..راستی اینجا تو خوابگاه یه بوی مخصوصی میاد که شبیه بوی خونه اصغر شیره ای همسایه بغلیمونه.دانشجوهای سال های بالاتر میگن این بوی علم و دانشه! لامسب اینقدر بوی علم و دانش توی فضا شدیده که آدم مدهوش میشه!!! پریشب یکی از بچه ها به خاطر Over Dose از دانش رفت بخش مسمویت بیمارستان! 

ترم 2 (ترم عاشق شدگی): 

آه ای مریم.ای عشق من.همه زندگی من.می خواهم درختی شوم و بر بالای سرت سایه بیفکنم تا بر شاخسار من نغمه سرایی کنی.میخواهمت با تمام وجود عزیزم.همه پول و سرمایه من متعلق به توست.بدون تو این دنیا رو نمی خوام.کی میشه این درس من تموم شه تا بیام بات ازدواج کنم...امروز یک ساعت پشت پنجره کلاستون بودم و داشتم رخ زیبایت را که همچون پروانه ای در کلاس میدرخشیدی تماشا می کردم... 

ترم 3(ترم افسردگی): 

الو مامان سلام.مریم منو ول کرد و گذاشت رفت! مامان جون افسرده شدم اولین عشقم بود دارم میمیرم از غصه .ای خدا بیا منو بکش راحتم کن.مامان من این زندگی رو نمی خوام..... 

ترم 4 (ترم زرنگ شدگی): 

الو سلام مهشید جون خوبی عزیزم؟منم پژمان! کجایی نفس؟ نیستی؟دلم تنگ شده واست گنجشک کوچولوی من.بیا ببینمت قربونت برم...مهشید جون من پشت خطی دارم .مامانمه.بعداً بت زنگ میزنم....... 
الو به به سلام چطوری ندا جون؟آره بابا داشتم با مامانم صحبت می کردم.. پیرزن دلش تنگ شده واسم! جوجوی من حالت خوبه؟ به خدا منم دلم یه ذره شده واست.باشه عزیزم فردا ساعت 11 پارک پشت دانشکده دارو....

ترم 5 (ترم مشروطه گی): 

الو سلام استاد! قربون بچه ات دارم مشروط میشم.2 نمره بم بده.به خدا دیشب بابابم سکته کرد . مرد. مامانم هم از غصه افتاد پاش شکست الان تو آی سی یو بستریه. منم ضربه روحی خوردم دچار فراموشی شدم اصلاً شما رو هم یادم نمیاد ....قول میدم جبران کنم.... 

ترم 6 (ترم ولخرجیدگی) : 

الو مامان من خونه می خوام ! راستی اون 50 تومنی که 3 روز پیش فرستادی تموم شد.دوباره بفرست.خرج پروژه ام شد!!! 

ترم7 (ترم پاتوقیده گی): 

سلام داش مصی! حاجی دمت گرم امشب بساز ما رو .از اون پنیر شیرازیای ردیف بیار که مهمون دارم. 3 صوت هم آیس بیار می خوایم فضا پیمایی کنیم.نوکرتم.آقایی 

ترم8 (ترم فارغ التحصیلگی): 

الو سلام خانم.واسه این آگهی که توی روزنامه دادید تماس گرفتم.فرموده بودید آبدارچی با مدرک لیسانس و روابط عمومی بالا....


کلمات کلیدی:
 
شرافت بچه هاى جنوب تهران و آن فیلم بیشرمانه
ساعت ۳:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٤ 

فیلمی امروز در شبکه های اجتماعی مجازی تکثیر شد و در ایران پرود نیز منعکس گردید.

از دیدن این ویدیو زبونم بند اومد۱۸+

http://www.youtube.com/watch?v=ERrBG0oueYc&feature=player_embedded


فیلمی از مزاحمت عده ای از اراذل و اوباش برای دختری که گفتند در جنوب تهران رخ داده است . آیا واقعا باور پذیر است چنین صحنه ای وسط روز در جنوب تهران ؟ آیا نمیشناسید شرافت و غیرت بچه های جنوب تهران را ؟ چنین صحنه ای اتفاق بیفتد ، خشتک تک تک آن اوباش را پرچم میکنند همان بچه محلهای باشرف هر محله ای که باشد . در آستانه طرحی که حکومت میخواهد به نام مبارزه با اراذل و اوباش راه بیاندازد ، در آستانه طرح مبارزه با بد حجابی ، چنین فیلمی بیاید و ما هم آنرا جدی بگیریم ؟ 
نیامده است چنین روزی و نیاید چنان روزی که شهر من چنین خفیف شود و چنین پست . 
بها ندهیم به این بازیهای کثیف و هشیار باشیم
 .

قضاوت با شماست 

با درود فراوان


کلمات کلیدی:
 
خیانت!!!!
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۳ 

 

مامان خسته از سر کار میاد خونه و علی کوچولو میپره جلو میگه : سلام مامان
مامان : سلام پسرم
علی کوچولو : مامان امروز بابا با خاله سهیلا اومدن خونه و رفتن تو اتاق خواب و در و از روی خودشون قفل کردن و....
مامان : خیلی خوب عزیزم هیچی دیگه نمیخواد بگی، امشب سر میز شام وقتی ازت پرسیدم علی جان چه خبر بقیه اش روجلوی بابا تعریف کن .
سر میز شام پدر با اعتماد به نفس در کانون گرم خانواده مشغول شام خوردنه که مامان میگه :خوب علی جون بگو بیبنم امروز چه خبر بود !
علی کوچولو : هیچی من تو خونه بودم که بابا با خاله ....
بابا : بچه اینقدر حرف نزن شامتو بخور !!!
مامان : چرا میزنی تو پر بچه بذار حرف بزنه ... بگو پسرم
علی کوچولو : هیچی من تو خونه بودم که بابا با خاله سهیلا اومدن و رفتن تو اتاق خواب و..
بابا : خفه شو دیگه بچه سرمونو بردی شامتو بخور!
مامان : به بچه چی کار داری چرا میترسی حرفشو بزنه....بگو علی جان
علی کوچولو : هیچی من تو خونه بودم که بابا با خاله سهیلا اومدن و رفتن تو اتاق خواب و در رو از رو خودشون بستن. منم رفتم از سوراخ در نیگا کردم دیدم که ....
بابا : تو انگار امشب تنت میخاره! برو گمشو بگیر بخواب دیر وقته.
مامان : چیه چرا ترسیدی نمیذاری بچه حرفشو بزنه؟ نترس پسرم، بگو
علی کوچولو : هیچی من تو خونه بودم که بابا با خاله سهیلا اومدن و رفتن تو اتاق خواب و در رو از رو خودشون بستن. منم رفتم از سوراخ در نیگا کردم دیدم بابا داره با خاله سهیلا از اون کارایی میکنه که تو همیشه با عمو محمود میکنی ...

 

 


کلمات کلیدی:
 
قوانین مورفی
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٢ 

 

قوانین مورفی

 

قوانین مورفی تسکین دهنده بدبیاری ها و بدشانسی هاست. قانون مورفی در سال 1949 در پایگاه نیروی هوایی ادوارز شکل گرفت. مورفی مهندس هوافضا بود که روی یک پروژه کار می کرد. در یکی از سخت ترین آزمایشهای پروژه یک تکنسین خنگ تمام سیم ها را برعکس وصل کرد و آزمایش خراب شد. مورفی درباره این تکنسین گفت: "اگه یه راه برای خراب کردن چیزی وجود داشته باشه او همون یه راه رو پیدا می کنه" و این اولین قانون مورفی بود. در ابتدا در فرهنگ فنی مهندسین رواج پیدا کرد و بعد به فرهنگ عامه راه پیدا کرد. بعداً قوانین دیگری هم بعد از کسب رتبه لازم از بنیاد مورفی در زمره قوانین اصلی قرار گرفتند .

 

حالا قوانین مورفی و قوانین استنباط شده از آن :

- اگر در توده یا کپه ای به دنبال چیزی بگردی، چیز مورد نظر حتما در ته قرار دارد.

- هیچ کاری آن طور که به نظر می رسد ساده نیست.

- وقتی در ترافیک گیر کرده ای لاینی که تو در آن هستی دیرتر راه می افتد.

- هر کاری بیش از آنچه فکرش را می کنی دو برابر آنچه باید وقت می برد. مگر اینکه آن کار ساده به نظر برسد که در آن صورت سه برابر وقت می گیرد.

- هر چیزی که بتواند خراب شود خراب می شود آن هم در بدترین زمان ممکن.

- اگر چیزی را مقاوم در برابر حماقت احمق ها بسازی احمق باهوش تری پیدا می شود و کارت را خراب می کند .

- در صورتی که شانس انجام درست یک کار پنجاه پنجاه باشد احتمال غلط انجام دادن آن نود درصد است.

- وسایل نقلیه اعم از اتوبوس، قطار، هواپیما و... همیشه دیرتر از موعد حرکت می کنند مگر آن که شما دیر برسید. در این صورت درست سر وقت رفته اند.

- اگر به نظر می رسد همه چیزها خوب پیش می روند حتما چیزی را از قلم انداخته ای .

- احتمال بد پیش رفتن کارها نسبت مستقیم با اهمیت آنها دارد.

- هر وقت خودت را برای انجام دادن کاری آماده کرده ای ناچار می شوی اول کار دیگری را انجام دهی.

- اشیای قیمتی اگر سقوط کنند به مکان های غیرقابل دسترس مثل کانال آب یا دستگاه زباله خرد کن (آن هم در حالی که روشن است) می افتند.

- مادر همیشه راه بهتری برای انجام کارتان پیشنهاد می کند البته بعد از اینکه کار را به سختی انجام داده باشید.

- هر چه بیشتر سعی کنید چیزی را از مادرتان پنهان کنید او بیشتر به وب کم شبیه می شود.

- 80% امتحانات پایان ترم براساس کلاسی است که در آن غایب بوده ای.

- وقتی قبل از امتحانات نکات را مرور می کنی مهمترین شان ناخوانا ترینشان است.

 

قوانین اتوبوسی مورفی :

- اگر تو دیرت شده اتوبوس هم دیر می آید.

- اگر زود برسی اتوبوس دیر می آید. اگر دیر برسی اتوبوس زود رسیده است.

- اگر بلیت نداشته باشی پول خرد هم نداری. وقتی پول خرد داری که بلیت هم داری.

- هر چه بیشتر از راننده بپرسی که کدام ایستگاه باید پیاده شوی احتمال این که درست راهنمایی ات کند کمتر خواهد شد.

- مدت زیادی منتظر اتوبوس می مانی و خبری نیست پس سیگاری روشن می کنی. به محض روشن شدن سیگار، اتوبوس می رسد. (به عبارت ساده اگر سیگار را روشن کنی اتوبوس می رسد).

- اگر برای زودتر رسیدن اتوبوس سیگار را روشن کنی اتوبوس دیرتر می آید.

 

قوانین کامپیوتری مورفی :

- دیسک مشتری در سیستم تو خوانده نمی شود.

- اگر برای خواندن آن نرم افزار پیچیده ای روی سیستمت نصب کنی آخرین باری خواهد بود که چنین دیسکی به دستت می رسد.

 

 

 

قوانین عاشقانه ی مورفی

- همه خوب ها تصاحب شده اند ، اگر تصاحب نشده باشند حتما دلیلی دارد .

- هر چه شخص مذکور بهتر و مناسب تر باشد، فاصله اش از تو بیشتر است.

- شعور ضربدر زیبایی ضربدر در دسترس بودن مساوی عددی ثابت است. ( که این عدد همیشه صفر است).

- میزان عشق دیگران نسبت به تو نسبت عکس دارد با میزان علاقه تو به آنها.

- چیزهایی که یک زن را بیش از هر چیز به مردی جذب می کند همانهایی اند که چند سال بعد بیشترین تنفر را از آنها خواهد داشت.

 

 

  فلسفه مورفی

" لبخند بزن... فردا روز بدتریه "

 

 

و اما سرنوشت خود آقای مورفی :

یه شب تو یه بزرگراه سوخت ماشین آقای مورفی تموم می شه. اون شب تو بزرگراه ترافیک بوده و ماشین ها با سرعت مورچه می رفتن. آقای مورفی هم می زنه بقل که بقیه رو با تاکسی بره. همینجوری ریلکس کنار بزرگراه واستاده بوده که یهو ماشین یه توریست انگلیسی که داشته خلاف جهت می اومده تپٌی می زنه بهش و می میره.اتفاقا اون روز لباسش هم سفید بوده . حالا فکر کن با یه لباس سفید کنار یه بزرگراه شلوغ واستاده باشی. بعد یه گاگولی در جهت مخالف بیاد بهت بزنه و بمیری . احتمالا موقع جون دادن این جمله ی معروفش روی لبش بوده :

 

"اگه یه راه برای خراب کردن چیزی وجود داشته باشه او همون یه راه رو پیدا می کنه"

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
داستان کوتاه دو گدا
ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٧ 

دو گدا تو یه خیابون شهر رم کنار هم نشسته بودن. یکیشون یه صلیب گذاشته بود جلوش، اون یکی یه ستاره داوود.. مردم زیادی که از اونجا رد میشدن به هر دو نگاه میکردن ولی فقط تو کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود پول مینداختن.


یه کشیش که از اونجا رد میشد مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که پشت صلیبه پول میدن و هیچ کس به گدای پشت ستاره داوود چیزی نمیده. رفت جلو و گفت: رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا یه کشور کاتولیکه، تازه مرکز مذهب کاتولیک هم هست. 



پس مردم به تو که ستاره داوود گذاشتی جلوت پول نمیدن، به خصوص که درست نشستی بغل دست یه گدای دیگه که صلیب داره جلوش. در واقع از روی لجبازی هم که باشه مردم به اون یکی پول میدن نه به تو.



گدای پشت ستاره داوود بعد از شنیدن حرفهای کشیش رو کرد به گدای پشت صلیب و گفت: هی "موشه" نگاه کن کی اومده به برادران "گلدشتین*" بازاریابی یاد بده؟


* گلدشتین یه اسم فامیل معروف یهودیه


کلمات کلیدی:
 
دفترچه خاطرات خدا!!!LOL!!!
ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٦ 

شنبه : امروز در بارگاه مشغول محاسبات فیزیکی برای نصب و راه اندازی سیاره های جدید بودیم …دستور داده ایم آتش زیر گالیله را زیاد کنند تا مردک اینگونه برای ما زحمت درست نکند! مردم سرشان به کار خودشان گرم بود و یک خورشید بود و یک ماه و مقداری ستاره که چسبانده بودیم طاق آسمان ! حالا همه فضول شده اند و هر روز به یک جای کار ما سرک می کشند! چشم درست کرده اند پدرسوخته ها که ته و توی عالم را وارسی کنند! هر سوراخی می بینند این چشمشان را فرو می کنند تویش ببینند چه خبر است!دستور داده ایم در آزمایشگاه بارگاه در مورد تغییرات نسل های اخیر بندگان تحقیق کنند! چند قرنی است خیلی فضول شده اند! 

یکشنبه:از صندوق قرض الحسنه بهشت تماس گرفته اند و لیست مفسدان اقتصادی را که وام گرفته و پس نداده اند اعلام کرده اند! یکی نوح است که وام برای کشتی سازی گرفته بوده و ورشکست شده ، دیگران هم ابراهیم و اسماعیل و نوادگان و نتیجه گانشان هستند که همگی سند خانه خودمان کعبه را گرویی گذاشته اند و نمی شود اقدامی کرد ، یک وام هم متعلق به محمد است که بچه کوچیکشان مهدی پول را ورداشته و در رفته است!امروز قدری کسالت داشتیم …عزرائیل را فرستاده ایم زمین مقداری شیطنت کند تا بلکه حالمان معقول شود.تعداد متنابهی از بندگان را آورده است که فرستاده ایم قسمت محاسبات …کارهای این عزرائیل هم دارد تکراری می شود! خسته شدیم از سیل و زلزله و اینها! هنوز کسالتمان برطرف نشده است! 

دوشنبه: از جهنم خبر رسیده است که سوخت تمام شده است و آتشی در کار نیست ! مغضوبین به جای عذاب و آتش از شدت سرما روی ویبره هستند! ملک سوخت را احضار کردیم . نوسان قیمت جهانی نفت و تصمیمات اوپک را بهانه کرده است ! دستور فرمودیم از ذخیره سوخت بارگاه علی الحساب یک حواله صادر کنند تا اهالی جهنم دچار ذات الریه نشوند و خرج اضافی پشت دستمان بگذارند! 

سه شنبه : به میکاییل چی دستور دادیم در مورد این مردک احمدی نژاد و دار و دسته اش گزارش مبسوطی تهیه کند. مثل اینکه اطلاعاتی در مورد بنده دودره بازمان مهدی دارد! آخرین بار کل باغ های بهشت را بین تعدادی از دوزخیان قولنامه نموده و فراری شده بود! خبر رسیده بود که به علم شعبده وارد شده و اصول غیب شدن از انظار را آموخته اما در اصول ظهور به مشکل برخورد کرده است! 

چهارشنبه:از اداره بازرگانی بهشت تماس گرفته اند در مناطق بالانشین بهشت مومنین بر روی رودخانه شیر و عسل سدسازی کرده اند و در املاک خود دریاچه مصنوعی ساخته اند! و شیر و عسل را در مناطق پایینی سهمیه بندی کرده و به صورت یارانه ای به فروش می رسانند! و سود قابل توجهی به جیب می زنند! محتمل است ریش نداشته ملک های سازمان شیر و عسل را چرب کرده باشند! امان از دست مومنین! 

پنجشنبه : وضعیت اقتصادی دربار کمی آشفته شده ،ملک اقتصاد را احضار کرده ایم ..بحران اقتصادی آمریکا را بهانه کرده است! دستور داده ایم یک فروند کارت سوخت نامحدود از سهمیه الهی خودمان برای آتش کریستف کلمب صادر کنند! هر چه آتش است از گور همین پدرسوخته در می آید! 

جمعه: چند روزی است فکر می کنم نانت نبود ، آبت نبود؟! ملک و حوری ات دم دست نبود؟! خلقت این آدمیزادت چه بود دیگر؟! از روز خلقت این موجود دوپا و فضول آسایش نداشته ایم . هر کاری برایشان می کنیم یک چیزی هم طلبکار می شوند! همیشه دنبال واسطه و پارتی هستند! جالب اینجاست که واسطه ها اعتبارشان از ما بالاتر رفته است.


کلمات کلیدی:
 
یه وسیله جذاب کوچیک که زنها دوست دارن استفاده کنن!!!
ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۳ 

توی گمرک بین المللی یک دختر خوشگل که یه موصاف کن برقی نو از یه کشور دیگه خریده بوده از یه پدر روحانی میخواد کمکش کنه که این موصاف کن رو تو گمرگ زیر لباسش بزاره و بیرون ببره تا خانم خوشگله مالیات نده. 

پدر روحانی میگه باشه ولی بشرطه اینکه اگه پرسیدن من دروغ نمیگم. 

دختره که چاره نداشته میگه باشه. 
دم گمرگ مامور میپرسه پدر چیزی با خودت داری که اظهار کنی؟ 
پدر روحانی میگه از سر تا کمرم چیزی ندارم! 
مامور شک میکنه از این جواب عجیب میپرسه: از کمر تا زمین چطور؟ 
پدر روحانی میگه: یه وسیله جذاب کوچیک که زنها دوست دارن استفاده کنن ولی باید اقرار کنم که تاحالا بی استفاده مونده. 
مامور با خنده میگه خدا پشت و پناهت پدر. برو ...


کلمات کلیدی:
 
من می خواهم ازدواج کنم !!!
ساعت ٤:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۱ 

مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت : 
-
می خواهم ازدواج کنم . 
پدر خوشحال شد و پرسید : 
-
نام دختر چیست ؟ 
مرد جوان گفت : 
-
نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند . 
پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید و گفت : 
-
من متاسفم به جهت این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو . 
مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت : 
-
مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . 
مادرش لبخند زد و گفت : 
-
نگران نباش پسرم . تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی . چون تو پسر او نیستی !


کلمات کلیدی:
 
خر ما از کره گی دم نداشت
ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٧ 



مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده.
مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده قُوَت کرد ( زور زد ) . دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که ” تاوان بده !” 

مرد به قصد فرار به کوچه یی دوید، بن بست یافت. خود را به خانه ایی درافکند. زنی آن جا کنار حوض خانه چیزی می شست و بار حمل داشت ( حامله بود ). از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت ( سِقط کرد ). خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نیز با صاحب خر هم آواز شد.
مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه ایی فروجست که در آن طبیبی خانه داشت.

جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایه دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در حای بمُرد. پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست !

مَرد، هم چنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افکند.
پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد. او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست!
مردگریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانه قاضی افکند که ” دخیلم! “. قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود.. چون رازش فاش دید، چاره رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند .

نخست از یهودی پرسید .
گفت : این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم .

قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست. باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند !
و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد !
جوانِ پدر مرده را پیش خواند .

گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است. به طلب قصاص او آمده ام .
قاضی گفت : پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است.حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرود آیی، چنان که یک نیمه جانش را بستانی !

و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیه سی دینار جریمه شکایت بی مورد محکوم کرد !
چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت :
قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد. حالی می توان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش !

مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید .
قاضی آواز داد : هی ! بایست که اکنون نوبت توست !

صاحب خر هم چنان که می دوید فریاد کرد :
مرا شکایتی نیست. به آوردن مردانی می روم که شهادت دهند خر مرا از کره گی دُم نبوده است
 


کلمات کلیدی:
 
روز جهانی لات و لوت ها مبارک باد
ساعت ٤:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٦ 

روز جهانی لات و لوت ها مبارک باد

 

اس ام اس های رد و بدل شده در روز جهانی لات و لوت ها

 

 

 

زغال قلیونتیم ، بکش خاکستر شیم.

 

 

زغال قلیونتم رفیق! میسوزم تا بسازمت!!!

 

 

سوزن رفاقت در تیوپ قلبم فرو رفت و گفت: فییییییییییس

تازه فهمیدم پنچرتم رفیق!

 

 

پدال دنده موتورتیم با پا بزن تو سرمونو خلاصمون کن!

 

 

پوست موز زیر پاتم ، حال میکنم اگه افتخار بدی پاتو بذاری روم !

 

 

به لوتی میگم : آب بده دریا میده ، میگم گل بده گلستان میده ، میگم معرفت و دوستی بده همش شماره تو رو میده !!

 

 

آب دماغتیمآنتی هیستامین بخور ، فنا شیم

 

 

قرمزی چشاتم نفازلین بریز فنا شیم

 

 

بند کفشتیم گره بزن خفه شیم

 

 

کش شلوارتم رفیق ولم کن تا آبروتو ببرم

 

 

سیگارتیم بکش تا دود شیم

 

 

زنگ در خونتم هر کس تو رو بخواد باید منو بزنه

 

 

چروک لباستیم اتو بزنی هلاک شدیم!

 

 

تریپ مرام : کلنگتم عمله !!

 

 

سلامی به گرمی آش رشته که با پیازداغ روش نوشته :

 

مرامت منو کشته“

 

 

میگن نارنگی چون پوستش زود کنده میشه پیش مرگ همه ی میوه هاست !

 نارنگیتیم هلو !

 

 

این اس ام اس رو میزنم به سلامتی همه خوباکه سخت مشغول شطرنج زندگیند و نمی دونن ما مات رفاقتشون هستیم

 

 

دیروز روز جهانی آوارگان بود، توقع داشتم یه تشکر خشک و خالی از ما میکردی که یه عمریه آوارتیم !!!

 

 

بزرگترین دشمن آدم پوله:هر چی دشمن داری بده به من و خودتو خلاص کن!

 

 

میگی پول چیه ؟ پول مثه چرک دسته / پس همشو بده من ، نذار چرک شه دستت!

 


کلمات کلیدی:
 
چطوری می توان زور را بدون زور زدن به مردمان تحمیل کرد!!
ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢ 

آورده اند که در کنفرانس تهران روزی چرچیل ، روزولت و استالین بعد از میتینگ‌ های پی در پی آن روز تاریخی ! برای خوردن شام با هم نشسته بودند . در کنار میز یکی از سگ ‌های چرچیل ساکت نشسته بود و به آنها نگاه می کرد ، چرچیل خطاب به همراهانش گفت ؛ چطوری میشه از این خردل تند به این سگ داد ؟ روزولت گفت من بلدم و مقداری گوشت برید و خردل را داخل گوشت مالید و به طرف سگ رفت و گوشت را جلوی دهانش گرفته و شروع به نوچ نوچ کرد ، سگ گوشت را بو کرد و شروع به خوردن کرد تا اینکه به خردل رسید، خردل دهان سگ را سوزاند و از خوردن صرف نظر کرد . بعد نوبت به استالین رسید . استالین گفت هیچ کاری با زبون خوش پیش نمیره و مقداری از خردل را با انگشت هایش گرفته و به طرف سگ بیچاره رفته و با یک دستش گردن سگ را محکم گرفته و با دست دیگرش خردل را به زور به داخل دهان سگ چپاند ، سگ با ضرب زور خودش را از دست استالین رهانید و خردل را تف کرد . در این میان که چرچیل به هر دوی آن ها می خندید بلند شد و گفت : دوستان هر دو تا تون سخت در اشتباهید ! شما باید کاری بکنید که خودش مجبور بشه بخوره ، روزولت گفت چطوری ؟ چرچیل گفت نگاه کنید ! و بعد بلند شد و با چهار انگشتش مقداری از خردل را به مقعد سگ مالید ، سگ زوزه کشان در حالی‌ که به خودش می پیچید شروع به لیسیدن خردل کرد ! چرچیل گفت دیدید چطوری می توان زور را بدون زور زدن به مردمان تحمیل کرد!


کلمات کلیدی:
 
ایرانی vs آمریکایی
ساعت ٤:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱ 

سه تا ایرانی و سه تا آمریکایی توی ایستگاه منتظر حرکت قطار بودن. آمریکایی ها 3 تا بلیط داشتند (نفری یکی!) ولی ایرانی ها فقط یک بلیط! آمریکایی ها از ایرانی ها می پرسن: شما چه طوری می خواهید سه نفری با یه بلیط سوار قطار بشید؟ ایرانی ها می گن: نگاه کنید تا یاد بگیرید.

وقتی سوار قطار می شن ایرانی ها هر سه تاشون می رن توی یه دستشویی و در رو می بندند. آمریکایی ها هم که ایرانی ها رو تحت نظر داشتند می بینن مسؤول قطار اومد بلیط ها رو جمع کنه. مسؤول بلیط ها در دستشویی رو میزنه و می گه : بلیط لطفا! یکی از ایرانی ها لای در دستشویی رو باز می کنه و بلیط رو می ده. (آقای مسؤول فکر می کرده یه نفر تو دستشوییه دیگه!)

آمریکایی ها با دیدن این ماجرا کلی حال می کنن و تصمیم می گیرن تو راه برگشت همین کارو بکنن. در راه برگشت دوباره این 3 تا آمریکایی که با اون ایرانی ها همسفر بودن توی ایستگاه همدیگه رو می بیینن. آمریکایی ها سه نفرشون فقط یک بلیط گرفته بودن ولی می بینن که ایرانی ها اصلا بلیط ندارن! ازشون می پرسن شما چطور بدون بلیط مسافرت می کنید؟ ایرانی ها میگن: نگاه کنید تا یاد بگیرید.

خلاصه مردم سوار قطار میشن و آمریکاییها که حالا روش کار ایرانیها رو یاد گرفته بودن هر سه نفرشون میرن توی یه دستشویی و درو میبندن. ایرانی ها هم می رن توی یه دستشویی دیگه و در رو می بندن.

چند دقیقه بعد یکی از ایرانی ها از دستشویی میاد بیرون میره در دستشویی آمریکایی ها رو می زنه و می گه: بلیط لطفا!!!


کلمات کلیدی:
 
پیرمرد باهوش و دوست دختر خوشگلش
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳۱ 

در یک غروب پنج شنبه پیرمرد موسفیدی در حالی که دختر جوان و زیبایی بازو به بازویش او را همراهی می کرد وارد یک جواهر فروشی شدند و به جواهر فروش گفت : یک انگشتر مخصوص برای دوست دخترم می خواهم. 
مرد جواهرفروش به اطرافش نگاه کرد و انگشتر فوق العاده گرانی و زیبایی که ارزش آن 3 ملیون تومن بود را به پیرمرد و دختر جوان نشان داد.چشمان دختر جوان برقی زد تمام بدنش از شدت هیجان به لرزه افتاد. 
پیرمرد در حال دیدن انگشتر به مرد جواهرفروش گفت : خب ، ما این رو برمیداریم. جواهرفروش با احترام پرسید که پول اونو چطور پرداخت می کنید؟ 
پیرمرد گفت : با چک ، ولی خب من میدونم که شما باید مطمئن بشید که تو حسابم پول هست یا نه بنابراین من این چک رو الان می نویسم و شما می تونید روز دوشنبه که بانکها باز می شه ، به بانک من تلفن بزنید و تایید اونو بگیرید و بعد از ظهر اون روز همون روز من انگشتر رو از شما می گیرم. 

صبح دوشنبه مرد جواهر فروش در حالی که به شدت ناراحت بود به پیرمرد تلفن زد و با عصبانیت به پیرمرد گفت : من الان حسابتون رو چک کردم اصلا نمی تونم تصور کنم که توی حسبابتون حتی یک ریال هم نیست!!! 

پیرمرد جواب میده : متوجه هستم چی میگید ، ولی در عوضش می تونی تصور کنی که من تو این دو سه روز چه حالی کردم واقعا که بهترین روزای عمرم بود.!!!!!


کلمات کلیدی:
 
دستور العمل های شیرازی برای زندگی بهتر
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳۱ 

سعی کنید روزها استراحت کنید تا شبها راحت بخوابید! 

در نزدیکی تخت خوابتان صندلی بگذارید تا اگر از خواب بیدار شدید روی آن نشته و استراحت کنید! 

ایستادن به رفتن، نشستن به ایستادن و خوابیدن به نشستن اولویت دارد! 

جایی که میتوانید بنشینید چرا میایستید؟ 

کار امروز را به فردا موکول کنید و کار فردا را به پس فردا! 

اگر حس کار کردن به شما دست داد کمی صبر کنید تا این حس از شما بگذرد! 

از همه دیرتر سر سفره رفته و زودتر بلند شوید تا زحمت چیدن و جمع کردن سفره به شما تحمیل نشود!

برای کار همیشه فرصت هست پس از استراحت غافل نشوید! 

در میهمانیها حتماً با خود بالش ببرید شاید فرصتی برای استراحت بدست آوردید! 

به خواب نگویید کار دارم به کار بگویید خواب دارم!


کلمات کلیدی:
 
زنگ تفریح
ساعت ۳:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳٠ 

مصاحبه شغلی

در پایان مصاحبه شغلی برای استخدام در شرکتی، مدیر منابع انسانی شرکت از
مهندس جوان صفر کیلومتر ام آی تی پرسید: « برای شروع کار، حقوق مورد
انتظار شما چیست؟»

مهندس گفت: «حدود 75000 دلار در سال، بسته به اینکه چه مزایایی داده شود.»

مدیر منابع انسانی گفت: «خب، نظر شما درباره 5 هفته تعطیلی، 14 روز
تعطیلی با حقوق، بیمه کامل درمانی و حقوق بازنشستگی ویژه و خودروی شیک و
مدل بالا چیست؟»

مهندس جوان از جا پرید و با تعجب پرسید: «شوخی می‌کنید؟ »

مدیر منابع انسانی گفت: «بله، اما یادت باشه اول تو شروع کردی.



کارمند تازه وارد

مردی به استخدام یک شرکت بزرگ درآمد. در اولین روز کار خود، با کافه تریا
تماس گرفت و فریاد زد: «یک فنجان قهوه برای من بیاورید.»

صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو
با کی داری حرف می ‌زنی؟»

کارمند تازه وارد گفت: «نه»

صدای آن طرف گفت: «من مدیر اجرایی شرکت هستم، احمق.»

مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: «و تو میدانی با کی حرف میزنی، بیچاره.»

مدیر اجرایی گفت: «نه»

کارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت.



اشتباه موردی

کارمندی به دفتر رئیس خود می‌رود و می‌گوید: «معنی این چیست؟ شما 200
دلار کمتر از چیزی که توافق کرده بودیم به من پرداخت کردید.»

رئیس پاسخ می دهد: «خودم می‌دانم، اما ماه گذشته که 200 دلار بیشتر به تو
پرداخت کردم هیچ شکایتی نکردی.»

کارمند با حاضر جوابی پاسخ می دهد: «درسته، من معمولا از اشتباه های
موردی می گذرم اما وقتی تکرار می شود وظیفه خود می دانم به شما گزارش
کنم.»



زندگی پس از مرگ

رئیس: شما به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارید؟

کارمند: بله!

رئیس: خوب است. چون ساعتی پیش پدربزرگتان به اینجا آمده و می‌خواهد شما را ببیند،

همان که دیروز برای شرکت در مراسم تشییع جنازه اش مرخصی گرفته بودید.






زنگ تفریح

مردی به یک مغازه فروش حیوانات رفت و درخواست یک طوطی کرد. صاحب فروشگاه
به سه طوطی خوش چهره اشاره کرد و گفت: «طوطی سمت چپ 
۵۰۰ دلار است.»

مشتری: «چرا این طوطی اینقدر گران است؟»

صاحب فروشگاه: «این طوطی توانایی انجام تحقیقات علمی و فنی را دارد.»

مشتری: «قیمت طوطی وسطی چقدر است؟‌

صاحب فروشگاه: طوطی وسطی 
۱۰۰۰ دلار است. برای اینکه این طوطی توانایی
نوشتن مقاله ای که در هر مسابقه ای پیروز شود را دارد.»

و سرانجام مشتری از طوطی سوم پرسید و صاحب فروشگاه گفت: «‌ 
۴۰۰۰دلار.»

مشتری: «این طوطی چه کاری می تواند انجام دهد؟»

صاحب فروشگاه جواب داد:‌ «صادقانه بگویم من چیز خاصی از این طوطی ندیدم
ولی دو طوطی دیگر او را مدیر صدا می زنند.»



کلمات کلیدی:
 
پسر یک شیخ عرب
ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸ 

پسر یک شیخ عرب برای تحصیل به آلمان رفت. یک ماه بعد نامه ای برای پدرش فرستاد:برلین فوقالعاده است، مردمش خوب هستند و من واقعا اینجا را دوست دارم، ولی یک مقدار احساس شرم میکنم که با مرسدس طلاییم به مدرسه بروم در حالی که تمام دبیرانم با ترن جابجا میشوند. مدتی بعد نامهای همراه با یک چک یک میلیون دلاری از پدرش برایش رسید:بیش از این ما را خجالت نده، تو هم برو و برای خودت یک ترن بگی


کلمات کلیدی:
 
مادر
ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸ 

مردی مقابل گل فروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی برای مادرش که درشهر
دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود. وقتی از گل فروشـی خارج شد، دختری
را دید که روی جـدول خیابان نشستـه بود و هق هق گریـه می کرد. مرد نزدیک
دختر رفت و از او پرسید: "دختر خوب، چرا گریه می کنی؟"دختر درحالی که گریه
می کرد، گفت: "می خواستم برای م...ادرم
یک شاخه گل رز بخرم، ولی فقط هفتاد و پنج سنت دارم درحالی که گل رز دو
دلار می شود." مرد لبخندی زد وگفت: "با من بیا، من برای تو یک شاخه گل رز
قشنگ می خرم. وقتی از گل فروشی خارج می شدند، مرد به دختر گفت: "مادرت
کجاست؟" می خواهی تو را برسانم؟" دختر دست مرد را گرفت و گفت: "آنجا" و به
قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد.مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک
قبرتازه نشست وگل را آنجا گذاشت. مرد دلش گرفت، طاقت نیاورد، به گل فروشی
برگشت، دسته گل را گرفت و دویست مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به
مادرش که مدتها بود ندیده بود بدهد


کلمات کلیدی:
 
قربانی معبد
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٧ 


روزی پسر بچه ای نزد شیوانا رفت (در تاریخ مشرق زمین شیوانا کشاورزی بود که او را استاد عشق و معرفت ودانایی می دانستند) و گفت : " مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید ."



شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودندو کاهن معبد نیز با غرور وخونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود. 




شیوانا بهسراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را درآغوش می گیرد و می بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد. 




شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند. زن پاسخ داد که کاهنمعبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند، تا بت اعظماو را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد.




شیوانا تبسمی کرد و گفت : " اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست. چون تصمیم به هلا کش گرفتهای. عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیمگرفته ای دختر نازنین ات را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفتهاست که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی بهجای کاهن دخترت را قربانی کنی . هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطرسرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد ! " 

زن لختی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاهدرحالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود، به سمت پله سنگی معبد دوید.اماهیچ اثری از کاهن معبد نبود! می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید!! 


کلمات کلیدی:
 
پیکنیک
ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٤ 

یک (روز) خانواده  لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!
 
در نهایت خانواده  لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!
پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد
.
لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود
!
او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد
.
سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد
.
در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم
»!!!!!!!!!!!! !!!!!
نتیجه اخلاقی
:
بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن  برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار  داریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دیم
.

 

 


کلمات کلیدی:
 
...درگذشت, خفه شد, حلق آویز کرد, خفه شد ... & مرد
ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۳ 

 

) آرنولد بنت: 

داستان نویس انگلیسی(۱۸۶۷،۱۹۳۱) وی برای آنکه ثابت کند آب شهر پاریس از نظر بهداشتی کاملا سالم است، یک لیوان از آن را خورد و در اثر تیفوئید ناشی از آن در گذشت! 



۲) آگاتوکلس: 
(خودکامه سراکیوز ۳۶۱، ۲۸۹ ق.م) در اثر قورت دادن خلال دندان خفه شد. 


۳) آلن پینکرتون: 
(موسس آژانس کارآگاهی آمریکا ۱۸۱۹، ۱۸۸۴) هنگام نرمش صبحگاهی به زمین خورد و زبانش لای دندان ماند و زخم شد و در اثر قانقاریای ناشی از این زخم درگذشت. 


۴) آیزادورا دانکن: 
(رقاص آمریکایی ۱۸۷۸، ۱۹۲۷) هنگامی که در اتومبیل بود، شال گردن بلندش به چرخ عقب اتومبیل گیر کرد و گردنش شکست و خفه شد. 


۵) اسکندر کبیر: 
(پادشاه مقدونی ۳۵۶ ،۳۲۳ ق.م) به دنبال دو روز میگساری و عیاشی در اثر تب درگذشت 


۶) الکساندر: 
(پادشاه یونان ۸۹۳،۱ ۱۹۲۰) یک میمون خانگی گازش گرفت و در اثر عفونت خون در گذشت. 


۷) تامس آت وی: 
(نمایشنامه نویس انگلیسی ۱۶۵۲، ۱۶۸۵) مرد فقیری بود. به دنبال روزها گرسنگی سرانجام یک گیته به دست آورد و با آن یک دست پیچ گوشت خرید و از شدت ولع همان لقمه دهان پرکن اول گلو گیرش شد و خفه اش کرد! 


۸) تامس می: 
(مورخ انگلیسی ۵۹۵،۱ ۱۶۵۰) بر اثر بلعیدن غذای زیادی، خفه شد. 


۹) جان وینسون: 
(ماجرا جوی بریتانیا ۱۵۵۷، ۱۶۲۹) وی در ۷۲ سالگی از اسب به زمین افتاد و میخی وارونه بر زمین افتاده بود، در سرش فرو رفت. 


۱۰) جروم ناپلئون بناپارت: 
(آخرین بناپارت آمریکایی ۱۸۷۸، ۱۹۴۵) در سنترال پارک نیویورک، پایش به زنجیر سگ زنش گرفت و افتاد و در اثر زخم های حاصله در گذشت. 


۱۱) جورج دوک کلارنس: 
(انگلیسی ۱۴۴۹،۱۴۷۸) به دستور برادرش ریچارد سوم در خمره شراب خفه شد. 


۱۲) جیمز داگلاس ارل مورتون: 
(۱۵۲۵،۱۵۸۱) بوسیله دستگاهی شبیه گیوتین که خودش آن را به اسکاتلندیان معرفی کرده بود، سر بریده شد. 


۱۳) رودولفونی یرو: 
(ژنرال مکزیکی ۱۸۸۰، ۱۹۱۷) اسبش در شن روان گرفتار شد و سنگینی طلاهایی که به همراه داشت باعث فرو رفتن به درون ماسه شد. 


۱۴) زئوکسیس: 
(نقاش یونان قرن پنجم ق.م) به تصویری که از یک ساحره پیر کشیده بود آنقدر خندید که یکی از رگ هایش پاره شد و مرد! 


۱۵) ژراردونرال: 
(نویسنده فرانسوی ۱۸۰۸ ،۱۸۵۵) با بند پیشبند، خودرا از تیر چراغ برق خیابان حلق آویز کرد. 


۱۶) فرانسیس بیکن: 
(۱۵۶۱،۱۶۲۶) براثر گرفتاری در یک سرمای ناگهانی گرفتار شد و درگذشت. 


۱۷) فالک فیتز وارن چهارم: 
(بارون انگلیسی ۱۲۳۰، ۱۲۶۴) در بازگشت از یک جنگل، اسبش در باتلاق افتاد و فالک که زره پوشیده بود، در درون زره اش خفه شد. 


۱۸) کلادیوس اول: 
(امپراتور روم ۵۴ ب م. ۱۰ ق.م) با یک پر آغشته به سم خفه شد. 


۱۹) کنت اریک مگنوس آندرئاس هرس ستنبورگ۱۸۶۰، ۱۸۹۵) 
این انگلیسی در اثر خشم ناشی از مستی، با سیخ بخاری به دوستش حمله کرد، اما خودش توی بخاری افتاد و سوخت. 


۲۰) گریگوری یفیموویچ راسپوتین: 
(۱۸۷۱،۱۹۱۶) وزنه ای به بدنش بستند و در رود نوا غرقش کردند. 


۲۱) لایونل جانسن: 
(شاعر انگلیسی ۱۸۶۷ ،۱۹۰۲) از روی چهارپایه پشت بار به زمین افتاد و در اثر زخمهای حاصله در گذشت. 


۲۲) لنگی کالیر: 
(کلکسیونر آمریکایی ۱۸۸۶،۱۹۴۷) در خانه خود و در تله ای مهلک درگذشت. تله را برای دستگیری دزدان کار گذاشته بود. 


۲۳) مارکوس لیسینیوس کراسوس: 
(سیاستمدار رومی ۱۱۵، ۵۳ ق.م) این رهبر بدنام و صراف رمی به دست سربازان پارتی با ریختن طلای مذاب در حلقش درگذشت. 


۲۴) هنری اول: 
(پادشاه انگلیسی ۱۰۶۸،۱۱۳۵) در اثر افراط در خوردن مارماهی دچار ناراحتی روده شد و مرد. 


۲۵) یوسف اشماعیلو: 
(کشتی گیر ترک) بر اثر سنگینی طلاهایی که به کمرش بسته بود در دریا غرق شد. چون نتوانست به راحتی شنا کند


کلمات کلیدی:
 
یادداشتهای یک دختر
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱۸ 


یادداشتهای یک دختر
اگر من هنوز ازدواج نکرده ام
تتقصیر ساعت کاری ام است که صبح خروسخوان می روم و صلاة ظهر می آیم و شانس دیده شدن را از دست می دهم!

تتقصیر خواهرم است که از شوهرش طلاق گرفت و باعث شد نظر همه نسبت به ما عوض شود!
تتقصیر بابا است که آن قدر پول ندارد که چشم ملت در بیاید!
تتقصیر مامان است مگر نمی گویند مادر را ببین دختر را بگیر؟!
تتقصیر پسرعموست که نفهمید عقد دختر عمو و پسرعمو را در آسمان ها بسته اند!

تتقصیر استادمان است که جلوی همه به من ابراز علاقه کرد و باعث شد دیگر کسی جرات نکند از من خواستگاری کند!
تتقصیر مادر شوهر عمه است، می دانم که بختم را او بسته!
تتقصیر پسر همسایه دست راستی است که به خودش اجازه داد از من خواستگاری کند!
تتقصیر پسر همسایه دست چپی است که به خودش اجازه نداد ازمن خواستگاری کند!

تقتقصیر تلویزیون است که توی همه سریال هایش همه جوان ها ازدواج می کنند و اصلا به مشکلات ما جوان های ازدواج نکرده نمی پردازد!
تتقصیر مطبوعات است که توی مطالبشان همه جوان ها از هم طلاق می گیرند و مردم را نسبت به ازدواج بدبین می کنند!

تتقصیر دولت است که فکری برای حل بحران ازدواج جوان ها نمی کند!
تقصیر مجلس است که به جای سربازی اجباری، پسرها را مجبور به ازدواج اجباری نمی کند!
تتقصیر مردم است که انقلاب کردند و باعث شدند مدارس مختلط جمع بشود!
تتقصیر رییس جمهور است که نمی آید مرا بگیرد برای پسرش!!؟!

تتقصیر عراق است که کلی از پسرهای آماده ازدواج ما را به کشتن داد!
تتقصیر هلند است که همجنس بازی را رواج داد تا مردها دیگر نیازی به زن گرفتن نداشته باشند!
تتقصیر انگلیس است، این که اصلا گفتن ندارد. همه می دانند که همیشه و همه جا کار، کار انگلیس است!
تتقصیر سازمان ملل است که روی سردرش نوشته شده"بنی آدم اعضای یکدیگرند" اما مشخص نکرده که مثلا من جیگر کی هستم؟!

تتقصیر کره زمین است که جوری نچرخید که من و نیمه گمشده ام به هم برسیم!
تقتقصیر قمر است که روز به دنیا آمدن من در عقرب بوده


کلمات کلیدی:
 
هتل کالیفرنیا
ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٩ 

 

 

هتل کالیفرنیا

 

 

در یک بزرگراه ِ بیابانی ِ تاریک،  باد ِ سرد از میان ِ موهایم می گذشت

بوی ِ گرم ِ غنچه ی ماری جوآنا(1)، در هوا می پیچید

روبرویم در فاصله ی دور، نوری لرزان دیدم.

سرم سنگین شد و دیدم تیره و تار

باید منتظر ِ شب می شدم

او آنجا در آستانه ی در ایستاده بود;

با زنگوله ی رستوران

من با خودم فکر می کردم که

"اینجا جهنم است با بهشت"

بعد او شمعی روشن کرد و راه را به من نشان داد

صداهایی پایین ِ راهرو بود

فکر می کنم می گفتند...

 

به هتل کالیفرنیا خوش آمدید

جایی بسیار دوست داشتنی

با ظاهری بسیار دوست داشتنی

اتاقهای زیادی در هتل کالیفرنیا هست

هر زمانی از سال، می توانید اینجا جا پیدا کنید

 

ذهن ِ او محسور ِ جواهر فروشی ِ تیفانی است

او مرسدس بنز دارد

او پسرهای زیبای زیادی در اطرافش دارد

که آنها را دوست می نامد

شیوه ی رقصیدن ِ آنها در حیاط... عرق ریزی ِ شیرین در تابستان...

برخی برای به یاد آوردن می رقصند و برخی برای فراموش کردن

 

من کاپیتان را صدا زدم و گفتم

"لطفا شراب ِ من رو بیار"

او گفت :" ما این قلم را

از 1969 اینجا نداشته ایم"

و آن صداها هنوز از دور مرا صدا می زنند،

در نیمه شب بیدارم می کنند

تا فقط بگویند...

 

به هتل کالیفرنیا خوش آمدید

جایی بسیار دوست داشتنی

با ظاهری بسیار دوست داشتنی

اتاقهای زیادی در هتل کالیفرنیا هست

هر زمانی از سال، می توانید اینجا جا پیدا کنید

آنها در هتل کالیفرنیا به زندگی ِ خود ادامه می دهند

عجب غافلگیری ای!، بهانه های خود را آماده کنید